<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>:: تا خورشيد :: www.seema.ir</title>
      <link>http://seema.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 07 Mar 2010 08:36:18 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مجلسی؟</title>
         <description>می پرسم :کفش دخترانه ی سایز  کوچک دارید ؟ برای دخترهام که بیست ماهه اند می خواهم.
مغازه دار می گه: داریم اما فقط  کفش مجلسی داریم. برای عید بیشتر مجلسی می برند!

</description>
         <link>http://seema.ir/2010/03/post_225.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2010/03/post_225.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 08:36:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بر نمي شد     گر زبام ِكلبه اي دودي ...</title>
         <description><![CDATA["برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد     گر زبام ِكلبه اي دودي

يا كه سوسوي چراغي     گر پياميمان نمي آورد

<strong>رد پا ها  گر نمي افتاد      روي جاده ها  لغزان

ما چه مي كرديم   در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد</strong>

 

آنك    آنك    كلبه اي روشن

روي تپه    روبروي من

در گشودندم

مهرباني ها   نمودندم

زود دانستم    كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز

در كنارِ شعله ي   آتش

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:

 

 

 گفته بودم زندگي زيباست -

گفته و ناگفته    اي بس نكته ها اينجاست

آسمانِ باز

آفتابِ زر

باغ هاي گل

دشت هاي بي در و پيكر

 

<strong>سر برون آوردنِ گل از درونِ برف

تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب

بوي خاكِ عطرِ باران  خورده در كهسار

خوابِ گندمزارها  در چشمه ي مهتاب

آمدن    رفتن    دويدن

عشق ورزيدن

در غمِ انساني نشستن

پابپاي شادماني هاي مردم    پاي كوبيدن

كار كردن    كار كردن

آرميدن

چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
</strong>
...
"

از داستان آرش کمانگیر  - کسرایی]]></description>
         <link>http://seema.ir/2010/02/post_232.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2010/02/post_232.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Feb 2010 10:52:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اون دور دورها</title>
         <description><![CDATA[<img alt="HDF.jpg" src="http://imgsrc.hubblesite.org/hu/db/images/hs-2009-31-a-large_web.jpg"  width="500" height="375" />



این تصویر فرا ژرف هابل (<a href="http://hubblesite.org/">تلسکوپ فضایی هابل</a>)است. یکی از عمیق ترین تصاویری که بشر تا به حال گرفته است. منظور از عمیق ترین ، دورترین کهکشان هاست. تقریبا هر نقطه ی روشن در این تصویر یک کهکشان است  ...
]]></description>
         <link>http://seema.ir/2010/01/post_229.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2010/01/post_229.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 09:52:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>منگم</title>
         <description><![CDATA[از دیروز صبح دنیا داره دور سرم می چرخه. منگم. درست نمی فهمم چی شده. کار ما فیزیکه،  دیگه می  فهمیم <a href="http://physics.ut.ac.ir/~alimohmd/publics.htm">مقالات دکتر علیمحمدی</a> در چه زمینه ای بوده و کجاها چاپ می شده. به خصوص که دو سه سال اخیر آمده بود سراغ کیهان شناسی و انرژی تاریک. همین بهار امسال تو پژوهشگاه سمینار داد.  
من دانشجوی دکتر علیمحمدی نبودم سر هیچ کلاسشون هم نبودم فقط سر سمینارها  دیده بودمشون.   به هر حال جماعت فیزیک پیشه ی ایران خیلی پر جمعیت نیست و  همه  هم  رو می شناسیم.  به خصوص که تو دانشکده همیشه شنیده بودم ایشان اولین  فارغ التحصیل دکتری در ایران هستند ( اولین دوره ی دکتری در ایران از فیزیک شروع شد). 

تسلیت می گم به همه. هنوز منگم باز هم حس<a href="http://seema.ir/2009/12/post_223.html"> اون خوابم</a> وجودم رو گرفته. 

  ]]></description>
         <link>http://seema.ir/2010/01/post_227.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2010/01/post_227.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 09:12:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لالایی</title>
         <description><![CDATA[لالایی گفتن یکی از زیباترین لحظه های زندگی ام شده.

آخر شب ها که برای دخترها لالایی می گم خودم هم به آرامش می رسم. توی سکوت و آرامش شب می نشینی و  برای عزیزهای کوچولو و نازنینت  از زندگی می گی  ( البته  سامان  هم براشون لالایی می خونه، این روزها پدرها هم لالایی می خونند.  هر کداممون برای یکی شون می خونیم و شب بعد جا به جا می کنیم). 

من همه جور لالایی ای می خونم براشون، از لالایی ای که مادر بزرگم (خدابیامرز) برام می خوند تا لالایی هایی که جایی شنیده ام تا  هر شعری و  نوایی که آرامش دهنده و خوش باشد. جالب این جاست که دخترها انتخاب می کنند چی بخونم.
مثلا پاییز رو می خونم و یهو خورشید می گه نه نه  "قور"  یعنی "قورباغه لالا" رو بخون! یا برف رو می خونم گلشید می گه نه نه  "دینگ دینگ"  یعنی ساعت رو بخون.  بعضی وقت ها هم جای شخصیت های شعرها گلشید یا خورشید رو می گذارم و خوششون میاد. 

لالایی ای که مادربزرگم می خوند رو که می خونم نمی گند نه! نمی دونم من بهتر می خوانمش یا چون مادرم  هم براشون می خونه یا این که چون از دل تاریخ میاد  (مادر مادربزرگم  هم براش می خونده و  ...)  حسابی دلنشینه.  یه لالایی است در شوشتری که بخش هایی ازش رو این جا میارم:

لالا لا لا  گلم باشی ، انیس و مونسم باشی"
لالا لا لا گل آلو،  درخت سیب و زرد آلو
لالایی می گم و خوابت نمیاد بزرگت می کنم یادت نمیاد
...
"
صدای مادربزرگم که این رو می خوند تو روزهای آخر عمرش ضبط کردیم و هنوز وقتش  نرسیده  اون رو براشون بگذارم.  شاید بزرگ تر که شدند وقتش باشه. 

اما یه لالایی ای هست که آتش به جانم می زنه.  لالایی ای که آگرین کوچولوی 14-15 ساله برای کودک دو سالش می خونه و چه زیبا می خونه. در فیلم "<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Turtles_Can_Fly">لاک پشت ها هم پرواز می کنند</a>" قبادی.  <a href="http://www.mahoor.com/cd/موسیقی-فیلم/لاک-پشت-ها-هم-پرواز-می-کنند-332.aspx">موسیقی متن </a>این فیلم را حسین علیزاده ساخته است.  طاقت ندارم  بهش گوش بدهم خصوصا این روزها. ]]></description>
         <link>http://seema.ir/2010/01/post_228.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2010/01/post_228.html</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 07:00:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همهمه هایی که نزدیک می شوند</title>
         <description><![CDATA[یکی از کابوس های  دوران نوجوانی ام این بود که جای تاریکی هستم و  فقط  تا چند متر آن طرف تر را می بینم. زمین  زیر پام شطرنجی سیاه و سفیده مثل صفحه ی شطرنج.
هر چند نمی دانستم کجا هستم  اما چیزی که من را  بیشتر می ترساند این بود که نمی دانستم جایی که در  آن هستم تا کجاها ادامه داره؟ این  ناامنی وحشت زده ام می کرد. 

وحشتناک ترین بخش این خواب هام این بود که صدای همهمه ای از دور می آمد و من نمی دونستم از کدام طرف میاد و فقط می فهمیدم نزدیک می شه.. وحشت زده می دویدم و به هر طرف می رفتم صدا نزدیک تر می شد و من وحشت زده و عرق ریزان از خواب بیدار می شدم و باز اون صدا را می شنیدم.   باید کمی می گذشت تا واقعا بیدار می شدم.  نمی دانم چرا این خواب ها را می دیدم،  مثل فیلم ها بود  اما  با گذشت زمان دفعاتش خود به خود کم شد و از بین رفت. 

 وحشتی که این روزها در دلم دارم به شدت من رو یاد اون کابوس ها می اندازد. 
الان هم این دو حس من را می ترساند: <strong>یکی  این که نمی دانم جایی که درش هستم تا کجاها ادامه دارد و دیگری این که اون همهمه ها را دوباره می شنوم</strong>. . . ]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/12/post_223.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/12/post_223.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 07:38:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ظهیرالدوله</title>
         <description><![CDATA[<img alt="zahir.jpg" src="http://www.zahirdowleh.com/view-2.jpg"  />



 رفتن به گورستان بهم آرامش می ده. البته جا و زمان این رفتن که می گم یه مشخصاتی داره. فوقش سالی سه چهار بار و از همه مهمتر رفتن به قبرستانی که برام یادآور خاطره ی شخصی ام از کسی که از دنیا رفته نیست. یعنی عزیزی رو اونجا در خاک ندارم. به همین دلیل بهشت زهرا اون قبرستانی نیست که می گم. چون پام رو که اونجا می گذارم بغضی میاد توی گلوم برای  همه ی اون هایی که رفته اند .

قبرستانی که من می گم مثالش قبرستان های امامزاده هاست ( قبرستان امام زاده عبدالله در شهر  ری یکی از آرام ترین هاشه). یا قبرستان های اطراف روستاها. یکی اش رو در ولایت آبا و اجدادی در روستای طا سراغ دارم. 

خلاصه که قبرستان برام جای آرومی است که با قدم زدن در اونجا یه آرامشی بهم دست می ده. نوع آرامشش با آرامش گوش دادن به موسیقی دوست داشتنی یا  هم صحبتی با یه دوست خوب یا بودن در طبیعت یا خیلی چیزهای دیگه فرق داره.  نمی تونم درست توصیفش کنم. انگار زمان اونجا ایستاده حس می کنم همه چیز معلقه و من هستم و خودم و خودم و آینده و گذشته ام.  اونجا  (توی قبرستان با مشخصاتی که گفتم)  مرگ رو می بینم اما نه غم انگیز و نه ترسناک. به عنوان بخشی از زندگی.


من هم مثل خیلی از هم سالانم در  سال های اول دانشگاه با کتاب های <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/اسماعیل_فصیح">اسماعیل فصیح</a> آشنا شدم و شخصیت   "<strong>جلال آریان</strong>"  رو بسیار دوست می داشتم (شخصیت معروف داستان های فصیح). جلال گاهی قدم زنان می رفت تا قبرستان <a href="http://www.zahirdowleh.com/"> ظهیر الدوله </a> .  یه قبرستان در راه دربند که اولین بار اسمش رو اونجا شنیدم و همون سال ها اولین بار رفتم دنبالش که آیا هنوز هست یا نه (آخه فصیح  از دهه ی چهل می گفت، جلال از خونه اش تو زعفرانیه از کوچه پس کوچه ها پیاده می رفت  تا ظهیرالدوله. معلومه که اون موقع سعدآباد این قدر بزرگ نشده بوده که کوچه ها رو ببنده ).
خلاصه ظهیرالدوله را پیدا کردم و هنوز پابرجا بود و همون جایی بود که دوست می داشتم با همان آرامش .  با کمی پیاده روی از تجریش شلوغ به اون جا می رسیدم.  پنج شنبه بعد از ظهرها باز بود. خانقاهی هم داشت که پنج شنبه شب ها باز بود و مردم (غیر دراویش)اجازه شرکت در اون مراسم را نداشتند. قبرستان، جمعه صبح ها هم باز بود. توی اون سالها تقریبا هر کسی از دوست ها  و نزدیک هام  یه باری با من اونجا اومد تا اون جایی که من اینهمه زیبا توصیفش می کردم را ببیند. 

البته چون فروغ، رهی، صبا، قمر  و خیلی آدم های معروف دیگه هم اونجا خوابیده اند گاهی اونجا شلوغ پلوغ می شد و آرامش من به هم می خورد.  ظهیرالدوله رفتن ها مایه ی آرامش من بود و این اتفاق  در کل سالی سه چهار بار می افتاد. 

سال ها می شه که دیگه اونجا نرفته ام. شاید فرصت نشده، شاید تنبلی، شاید به این خاطر که آخرین باری که با سامان رفتیم پیرزن نگهبان که می خواست در را باز کند فکر کرد یه دختر پسر دنبال یه جای دنجند و راهمون نداد. شاید هم بی هیچ دلیلی نمی روم.

اما چند وقتی است که موقع رفتن خونه برای رهایی از ترافیک پشت تجریش از میانبر هایی می رم که (به خاطر انواع تابلوهای یک طرفه و ...)  آدم رو راست می رسونند جلوی ظهیرالدوله. برای من همون رد شدن از جلوش هم کلی آرامشه. اما هفته ی پیش دیدم دیوارش ریخته.   نگرانش شدم.  آمدم سراغ اینترنت  . <a href="http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?8208">این مطلب</a> رو در روزنامه ی سرمایه پیدا کردم و خیالم راحت شد.  آخه این قدر دور و برش برج ساخته اند که ترسیدم اون وسط گم بشه. اما خدا را شکر خیلی های دیگه به جز من به دلایل مختلف ظهیرالدوله را دوست دارند.

]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/11/post_212.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/11/post_212.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Nov 2009 18:48:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کارگران مشغول کارند</title>
         <description><![CDATA[بحث هایی که این روزها زیاد می شه، باعث شده  شهامت پیدا کنم تا این یادداشت را که مدتی است نوشته ام منتشر کنم: 

 
وقتی به خودم نگاه می کنم کلافه می شم. با خودم می گم وقتی خودت این جوری هستی چرا خیلی چیزها ناراحتت می کنه. تو که حریف خودت هم نیستی. من نمی دونم این مرزکشی های سیاه و سفید لعنتی  از کی و کجا اومده تو سر من. موسیقی بد، موسیقی خوب. کتاب بد، کتاب خوب. آدم بد، آدم خوب و الا ماشالله تمامی هم ندارد. جالب اینجاست که وقتی یکی می نشینه بهم می گه خب بگو برای چی مثلا داری فلان خواننده و آهنگساز  و طرفداراش را له می کنی؟  اولش شروع می کنم به دلیل بافی و ... اما آخرش تو بحث کم میارم و می بینم راست می گه ته حرفم اینه که من بدم میاد پس اون بده!!! . این خوب و بد از کجا آمده؟ خب فوقش بگو من از این موسیقی خیلی بدم میاد. اما تو رو خدا دیگه تقسیم بندی نکن. 
از این نمونه ها زیادند، خیلی، خیلی.  من از فلان رفتار بدم میاد. خب بیاد، فوقش خودم اون کار رو نکنم. اما یه جوری حرف می زنم که یعنی من عقل کلم و من خیلی  کارم خوبه و بقیه نمی فهمند (احتمالا چون فقط مثل من نیستند). بعد هم یه ظاهر خوشگل برای خودم می سازم که بله هر کسی می تواند هر جوری می خواهد باشد اما من این طوریم و من خیلی خوبم و بقیه ال و بل. بدیهیه که این ها را به این واضحی نمی گم اما چون  ته وجودم این نگاه هست یه جاهایی سرک می کشه بیرون و گندش درمیاد. بعد خودم می بینم کارم بده و می گم آره راست می گی خودم می دونم!!! خب یکی نیست بگه اگر می دونی چرا می گی؟

 مثل سریال آینه (بچگی مون تو تلویزیون) می شه فوری نتیجه گرفت این کار بد است و از این به بعد آدم خوبی شد! 

اما بدبختی اینجاست که این کارها خیلی سختند. مگر به این راحتی ذهنیت چندین ساله ی آدم عوض می شه. بعد این جوری که می شی هر روز با خودت دعواته. اما باز تکرار می کنی، تکرار تکرار تکرار. تازه هنوز حریف خودت نشدی  به رفتار دیگران هم حساس تر می شی و این حس که خیلی می فهمی می گیردت.

  .  اما چرا این یادداشت را نوشتم. آمدم بگم باور کنید کارگران سخت مشغول کارند اما هر چی بیشتر مشغول می شوند، بیشتر می فهمند کار چقدر سخته.   دایم باید تمرین کرد و تمرین کرد. اما خیلی سخته. تا به خودم میام می بینم باز اون نگاه از بالام رو پیدا کردم باز لحن تحقیر آمیز باز خود بزرگ بینی باز اون تواضع از سر غرور.

<strong>خلاصه کارگران سخت مشغول کارند، اگر این میونه حرفی می زنم کاری می کنم چیزی می نویسم که کلافه تون می کنه و می خواهید بر فرقم بکوبید، خب بکوبید اما یک کم مهربان. آخه خودم حسابی درگیرم</strong> .

پ.ن: این قدر به همه چیز شک کرده ام الان دارم با خودم می گم مطمئنی این یادداشتت هم از همین نوع رفتارت نیست؟ نمی دونم نمی دونم نمی دونم ...]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/11/post_211.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/11/post_211.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 22 Nov 2009 13:03:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیشنهاد به تولید کننده!</title>
         <description>روی وسایل و اسباب بازی های بچه ها چندین علامت هست که نشون می دهند برای چه سنی مناسب اند ( از صفر ماهگی داره به بالا) یا که نشون می دهند برای چه مهارتی طراحی شده اند و ... 

به نظر من یک علامت هم باید گذاشته بشود که برای دوقلو مناسب اند یا نه! در طراحی اسباب بازی به این دقت می شود که برای خود بچه در آن سن مشخص  خطری نداشته باشد. اما  همان اسباب بازی وقتی دست  یک قل از یک دوقلو باشد می تواند برای دیگری خطرناک باشد. 

می شود این دسته بندی را به &quot;اسباب بازی مناسب برای مهد کودک &quot; یا &quot;بازی جمعی&quot; هم تعمیم داد.</description>
         <link>http://seema.ir/2009/11/post_187.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/11/post_187.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Nov 2009 07:57:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چوگان خیریه</title>
         <description><![CDATA[<img alt="mahak.jpg" src="http://www.mahak-charity.org/gholak.jpg"  />



با خودم می گم چرا <a href="http://www.mahak-charity.org/main.php">محک</a>این قدر موفقه در جذب کمک؟

دو سه تا جواب بیشتر ندارم. یکی این که بین خیرین اش گرافیست و نقاش و ... هم پیدا می شه که کلی کارهای خوب و جذب کننده براشون کرده اند. دیگر این که (این یکی به نظرم مهم تره) از مذهب مایه نمی گذاره. که آی برای آخرت کمک کنید یا این که قسم به ... یا این که مسوولینش فقط از آدم های با ظاهر خیلی مذهبی باشند.  همه جور آدمی بین کارکنانش داره.
 سومی این که می دونه تبلیغات چقدر مهمه. کلی ایده ی نو داره در تبلیغ . از کنسرت خیریه گرفته تا<a href="http://www.khodkar.ir/1042629/نخستين_دوره_مسابقات_پاييزه_چوگان_به_نام_جام_محك_برگزار_مي‌شود.html">بازی های چوگان خیریه</a>!!! 

یه سر به سایتشون و خدمات الکترونیکشون هم بزنید بهتر متوجه منظورم می شوید.

کارشون واقعا تحسین برانگیزه.]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/11/post_226.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/11/post_226.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:54:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نقاشی های خیابانی</title>
         <description><![CDATA[<img alt="triangle.jpg" src="http://bangazee.files.wordpress.com/2008/10/untitled-1.jpg" width="300" height="175" />


 دلم برای این هایی می سوزه که وظیفه شون شعار پاک کردن یا روی شعار نقاشی کردنه.

بنده های خدا باید حواسشون به تابلوهای راهنمایی (روی تابلوی ورود ممنوع دیدم)  باشه تا تابلو های خیابون ها تا حتا (دیروز دیدم) تابلوی مسجد! 

من موندم روی تابلوی بزرگراه ها (به ارتفاع ۴ متر)  چطوری  رنگ سبز هست. گویا تکنولوژی سبز کن ها از سیاه کن ها پیشرفته تره. چون سیاه ها اون بالاها نمی روند.  

از همه  هم با نمک تر نقاشی هایی است که  سیاه کن ها با استفاده از نوشته های سبزها می کشند. من رو یاد امتحان تیزهوشان  (که قبول نشدم)می اندازه که یه کج و معوج هایی بود که باید باهاشون شکل می کشیدی و با همون ها آینده ات رو تغییر می دادی.   این بنده های خدا هم هی مجبورند شکلک آدم های مثلثی شکل بکشند. تنوع نقاشی هاشون کمه. انگار این جا هم باز همون مسابقه ی هوش (!)برقراره.

این روزها دوباره به خصوص به در ودیوار خیلی دقت کنید.  مثل یه فیلم می مونه. اول طرف یه چیزی سبز نوشته یا کشیده بعد یکی روش رنگ سفید زده بعد دوباره علامت سبزها و بعد روش نقاشی آدم مثلثی و خلاصه همین طور ادامه داره. 

یه چیز عجیبی هم هست که در مقایسه با آنچه که توی بچگی از بقایای سال ۵۷ دیدیم جالبه. اون هم اینه که این نقاشی ها و نوشته ها روی تابلو ها و دیوارهای عمومی است و من تقریبا تا حالا روی دیوار خونه ی مردم ندیده ام.


پ.ن: نقاشی بالا را گوگل کردم و پیدا کردم ارجاعش به آدرسی که عکس توشه.
]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/10/post_224.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/10/post_224.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Oct 2009 07:17:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بادکنک قرمز ٍ نوه ی نوه ی ... نوه ی من! </title>
         <description>دختر کوچولو مثل همیشه با کلی ذوق اومد خونه مون و باز هم مثل همیشه سوال های نجومی اش رو برای من آورد.

گفت: خاله این درسته که زمین به زودی منفجر می شه؟ (یکی تو مدرسه بهش گفته بود). 
گفتم: نه خاله. چرا منفجر بشه؟ سیاره ها منفجر نمی شوند.
گفت: پس چی ها منفجر می شوند؟
گفتم:ستاره ها.
گفت: مثل چی؟
گفتم: مثل ستاره ی خورشید، همین ستاره ی ما!
گفت: اون وقت چی می شه؟ (نگاه هاش رو خوب می شناسم نگرانی اومده بود تو اون دو تا چشم ناز کوچولو).
گفتم: خیلی خیلی سال دیگه.
گفت: چقدر دیگه؟
گفتم: چند میلیارد سال دیگه. میلیارد خیلی زیاده. 
گفت: چقدره؟
کار داشت بیخ پیدا می کرد. می دونستم داره نگرانیش زیاد می شه. نمی دونستم چه کنم. گفتم: یعنی زمان نوه ی نوه ی نوه ی .... نوه ی ما!
گفت: اون وقت زمان نوه ی نوه ی نوه ی ... ، ما چی شدیم؟
ای وای، نمی دونستم چه کنم. این  دخترک نازنینم همیشه با مرگ مشکل داره.
گفتم: می دونی قبلش چه اتفاق با مزه ای می افته؟
گفت: چی؟
خیالم راحت شد ذهنش منحرف شده.
گفتم: خورشید مثل یه بادکنک قرمز باد می کنه. خیلی بزرگ می شه. 
گفت زمین چی می شه؟
گفتم: این قدر بزرگ  می شه که زمین رو غورت می ده و بعد کلی خندیدم (همون جوری که می دونم خیلی دوست داره و شاد می شه). لپ هام رو هم براش باد کردم.
پرسید: کی این جوری می شه؟
ای خدا! لعنت به زمان که همیشه سواله.
گفتم:  همون نوه ی نوه ی ...
یهو دوید طرف در و زد زیر گریه و گفت من می ترسم. می خوام برم پیش مامان و بابام.  تا رسیدم بهش هیچی نمی شنید و دوید و رفت و من هم زدم زیر گریه از گریه ی او.

البته دفعه های بعد که دیدمش هیچی در این باره نگفت. اما  من همچنان مونده ام تو اون شب و این که چرا بچه را ناخواسته این قدر ترسوندم و یه بغض مونده ته گلوی خودم.</description>
         <link>http://seema.ir/2009/10/post_221.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/10/post_221.html</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 20 Oct 2009 17:07:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شیطونک های کوچولو</title>
         <description>تا یکی دو ماه پیش وقتی یکی شون می اومد تو بغلم می نشست دومی که می آمد اولی اون رو هل می داد و جیغ می زد که برو. من ناراحت می شدم و درگیر که چه کنم(گلشید و خورشید رو می گم).

اما چند وقته که وقتی یکی شون میاد تو بغلم که براش کتاب بخونم یا بازی کنیم فوری با دستش به دیگری اشاره می کنه که بیا.  این قدر بانمک که آدم اشکش در میاد.

یه لحظه می بینی دارند اسباب بازی ای را می کشند و سرش دعوا می کنند، لحظه ی دیگه می بینی از محبت یکی شون می ره می شینه بغل اون یکی. به خصوص خورشید خیلی دوست داره بشینه بغل گلشید!!! فکر می کنه هر کی رو دوست داره باید بره بغلش حتا اگر اندازه ی خودش باشه. جالبتر این که گلشید هم به این کار می خنده!!!!
</description>
         <link>http://seema.ir/2009/10/post_222.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/10/post_222.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:33:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لهجه</title>
         <description><![CDATA[حس می کنم گاهی در وبلاگ نویسی لهجه پیدا می کنم.

 عادت عجیبی دارم. هر وقت با کسی حرف بزنم که لهجه ی فارسی حرف  زدنش با من فرق دارد بعد از چند ساعت من هم لهجه ی او را می گیرم!!  این را بارها تجربه کرده ام. خیلی بده ،انگار دارم ادای اون شخص را در می آورم اما کاملا ناخودآگاهانه این کار را می کنم.  درباره ی لهجه ی ترکی، یزدی، اصفهانی، بلوچ،کردی، مازرونی و کرمانی هم آزموده شده!!! جالبه که فقط هم در فارسی این جوره. اگر در انگلیسی هم بود خیلی خوب می شد.

خلاصه این را تعریف کردم که بگم حس می کنم این عادتم به نوشته هایم هم وارد شده. یعنی در اثر گودر و این که ده ها برابر اونی که می نویسم می خوانم و به این علت که وبلاگ های شناخته شده لحنشون روز به روز به هم شبیه تر می شه و می شود به راحتی به چند دسته  تقسیم شان کرد،  خلاصه به همه ی این دلایل نوشته هایم <strong>لهجه </strong>پیدا کرده!! این <em>لهجه</em> در نوشته هایی که درباره ی دخترهام یا تجربه های کاری ام می نویسم کمه، شاید چون اصولا در وبلاگستان درباره اش کم نوشته می شود در ناخودآگاه من هم <em>لهجه </em>ای نداره، اما درباره ی مسایل اجتماعی این خیلی واضح به چشم می خورد. 

بعد از این که نوشته های خودم را این جوری دیدم سری به نوشته های دیگران هم زدم و دیدم متاسفانه این لهجه گیری داره سراسری می شه. لحن ها داره مثل هم می شه و این از اونهمه زیبایی   ِتنوع در وبلاگستان می کاهد.

]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/10/post_220.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/10/post_220.html</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 Oct 2009 07:00:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چای</title>
         <description><![CDATA[به همکارها در پژوهشکده پیشنهاد کردم که هر روز صبح ده دقیقه با هم چای بخوریم و این ده دقیقه زمانی باشد برای با هم گفتگو کردن. اگر بحثی هست یا سوالی هست و نمی شود دایم در اتاق همدیگر را بزنیم و بپرسیم  یک زمان مشخص (به رسم جاافتاده ی خیلی جاها) برای این گپ های کاری، علمی، غیر علمی روزانه بگذاریم. به خصوص که ما ناهارخوری  هم نداریم و هر کسی خودش غذا می آورد و به این ترتیب زمان ناهار خوری از ۱۲ تا ۳ متغیر است.   هیچ قرار مشترکی نداریم به جز سمینارهای هفتگی. اون هم که هفته ای یک بار هست و موقعیتش با اینی که من می گویم متفاوت است. خیلی وقت ها آدم کارش یک گیری دارد که می خواهد همان روز با دیگران در میان بگذارد. یا حتا می خواهد با دیگران حرف بزند. 

خلاصه به همه ی این دلایل فکر کردم پیشنهاد خوبی داده ام. اما گویا اشتباه کرده ام.

تا به امروز که هیچ کس حتا یک نفر از همکارها سر این قرار نیامده است!!  احتمالا پیشنهاد من را به درد نخور و وقت گیر (؟!!) دانسته اند، به ایمیلم که پاسخی نداده اند به جز یک نفر.

 با خودم قرار گذاشتم که هر روز سر ساعت پیشنهادی  ده دقیقه به هال پژوهشکده می روم حتا اگر کسی نیاید. بالاخره شاید اثر کرد.فوقش این است که این ده دقیقه با گربه ها ی پژوهشکده سرگرمم و نگاهی هم به خبرنامه ها و مجلاتی که برای خواندن عموم گذاشته اند می اندازم. 

پ.ن: این مطلب را این جا گذاشتم تا سبک شوم. آخه خیلی از این<em> "عدم استقبال "د</em>لم (بهتره بگم حالم)گرفته.



]]></description>
         <link>http://seema.ir/2009/10/post_219.html</link>
         <guid>http://seema.ir/2009/10/post_219.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 07 Oct 2009 11:11:30 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
