23 اردیبهشت 91

مخاطب کیست؟

کتاب مناسب پیدا کردن در بازار کتاب کودکان تهران، برای ما کار بسیار سختی است. به ندرت کتابی پیدا می کنیم که از تصویر تا متن آن، مناسب سن بچه های چهار ساله مون باشه. همین مشکل را داریم با برنامه های تلویزیونی، مجلات کودکان و فیلم و نمایش و کنسرت ها و هر فعالیتی که به بچه ها مربوط شود.

حتا کتابهای برگزیده را هم برای دخترهام خریده ام اما متاسفانه به شکل حادی مشکلی که می خواهم بگویم را دارد. مشکل این است که بعضی از تولید کننده ها و نویسنده ها و ... کمتر به منطق بچه توجه می کنند. یعنی در بهترین حالت داستانی می نویسند که واژه هاش برای بچه قابل درک باشد اما فکر نمی کنند بچه منطق این روابط را می فهمد؟ مثال می زنم. آقای نویسنده در سری ده جلدی کتابهایی که اتفاقا کتاب برگزیده هم شده در داستانها نویسنده را هم وارد می کند. مثلا یک جا نویسنده جلوی موش یک نقطه می گذارد که نتواند در داستان جلوتر برود! لطفا توجه کنید که از مخاطب خردسال حرف می زنیم. یا اینکه کاریکاتوریست معروف ما، نمی دانم چطور سر از نشریه ی خردسال درآورده. جیقیل شخصیت اصلی داستان های مصور ایشون، هر خلافی که بگویید انجام می دهد. دروغ نقل و نباتش است. به حیوانات آزار می رساند و ... به این قیمت که آخر داستان که گاه بعد از چند هفته به آن می رسی بفهمد کار بدی کرده. غافل از اینکه بچه در طول داستان تاثیر می پذیرد نه در آخر آن. اصطلاحاتی مثل بچه ی بد و اینها هم که نقل و نبات قصه ها هستند.

یا می روی نمایش مخصوص کودکان که صحنه اش پر است از رنگ، و نمایش پر است از صدا و آواز و جشن. اما حاجی فیروزش بد دهن است و دائم می زند بر سر عروسک سیاه نمایش که نقش بچه را دارد که بالطبع نادان است!! شخصیت اول داستان مثل برنامه های تلویزیونی دائم با پدر و مادرها شوخی می کند و حرفهایی می زند که برای بچه ها نامفهوم است.

انگار با چهار تا شکل بچه گانه و دو تا واژه ی کودکانه می شود هر چیزی را به اسم بچه و برای او تولید کرد. من بیشتر ترجیح می دهم کتابهایی را برای دخترهام بخرم که برای هر نقاشی و داستان اون کتابها فکر شده. تو اون داستانها حیوانات و طبیعت محترم اند. پدر و مادرها با بچه ها درست حرف می زنند. بچه ها برده ها و مریدان پدر و مادرها نیستند که بچه ها ملزم به اطاعت بی چون و چرا از اونها باشند. پدر و مادر هم باید برای کارشان به بچه توضیح دهند. از طرفی تمام جزییات داستان برای بچه قابل درک است و ... البته آزادی برای این انتخاب خیلی محدود است.

9 اردیبهشت 91

نارنج

چشم هایم را می بندم.
سه ساله می شوم. دست در دست او به باغ نارنج می روم. هوا پر است از بوی بهار نارنج. روز است اما برای سیمای سه ساله زیر اون درخت ها خیلی تاریک است. خورشید از لای بهارها چشمک می زند.

او شروع می کند به جمع کردن بهارها، جمع کردن بهارهای نارنج. من هم بازی می کنم و می دوم و می چرخم می چرخم می چرخم. نفس می کشم. بوی بهارها تا توی سرم فرو می رود.

نمی دانم اون روزها چند بار تکرار شدند یا اصلا هرگز تکرار شدند یا نه. اما تا به امروز در سخت ترین روزها برایم آرامش بخش ترین خاطره ها بوده اند. چشم هایم رو می بندم و توی باغ نارنج قدم می زنم. اون نارنج ها یک عمر بهترین آرامش من بوده اند.

پ.ن: این یادداشت را اسفند ۸۹ منتشر کرده بودم و باز تکرارش می کنم.

4 اردیبهشت 91

واگعی!

گذشته های دور رو با جزئیات به خاطر دارم. اولین خاطراتی که یادمه اونطوری که بزرگترها می گویند مربوط به دو سال و نیمی می شه. نه اینکه مثلا دو سال و نیمه که بودم همه چیز رو یادمه چه می کردم و کجا می رفتم، نه اینجوری که قطعاً نیستم. اما یه اتفاقهای خاصی که یا خیلی خوب بوده اند یا خیلی بد رو کامل به یاد دارم و وقتی در ده دوازده سالگی یه بار به پدر و مادرم گفتم اتفاقی هست که انگار خواب دیده ام و بعد براشون گفتم. اونها کلی همدیگه رو نگاه کردند و متعجب. بعد گفتند که اون موقع من دو سال و نیمه بوده ام و آنها هیچ وقت حرفش رو نزده اند و در تعجبند که من چطور یادمه.
این حافظه یه جاهایی خیلی به کارم میاد و یه جاهایی اسباب آزارم می شه، دوست داشتم می شد یه خاطراتی رو فراموش کرد. اما خوشبختانه یا متأسفانه با جزئیات و شفاف تو سرم رژه می روند.

یکی از دخترهام هم شده مثل من. به طرز عجیبی یه چیزهایی یادش مونده. این برای دختر دیگه ام هم خوب شده. چون اینها دائم با هم هستند وقتی یکی یادشه اون یکی هم انگار یه بَک آپ از خاطراتش گرفته :)
مثلا یه اتفاقهایی از دو سال و چهارماهگی اش (تقریبا یک سال و نیم پیش) و از مهد کودک قبلی شون یادشه (البته ما هم یادمونه و می دونیم خواب ندیده)، برای اون دختر دیگه تعریف می کنه و دخترکِ دیگه هاج و واج نگاهش می کنه، چون اصلاً یادش نیست. بر می گرده به خواهرش می گه: واگعی؟
(الان تو سن داستان سازی هستند و دائم داستانهای خیالی می سازند برای همدیگه. به همین خاطر او فکر می کنه خواهرش داره داستان خیالی می گه و برای اطمینان می پرسه: واقعی بود؟)

2 اردیبهشت 91

تلنگر بود یا لگد یا تراکتور؟

تقریبا داره می شه یک سال که به زندگی کاریم یه تلنگر زدم، البته شاید لگد واژه ی مناسب تری باشه. چنان لگدی بود که هنوز که هنوزه دارم با خودم کلنجار می رم که دردش آروم بشه.

اما مجله هه امروز کار شماره ی اولش تموم شد و فردا صبح می ره برای چاپ، خوشحالم. شماره ی بهار ۱۳۹۱. براش خیلی وقت گذاشتم و خیلی زحمت کشیدم. از ب ی بسم الله ساختن ساختارش تا جمع کردن همکاران و تا شروع به کار. سردبیری این مجله باعث شد من با وادی جدیدی و آدمهای دیگری آشنا بشم. دنیای تازه ای که بهش نیاز داشتم. از زیر چاپ در بیاد بیشتر در باره اش می نویسم.

پ.ن۱: از دوستان لینوکس کار لطفا یکی من رو راهنمایی کنه چطور تو لینوکس نیم فاصله را فعال کنم؟
پ.ن۲: نمونه خوانی های زیاد این دو هفته ی آخر من رو انداخته به این وضع که هی از وبلاگم ایراد بگیرم. اما دوست دارم اینجا آزادانه هر طور دوست دارم بنویسم.

29 فروردین 91

خب نظرها وارد بود.
این پست رو برداشتم.

27 فروردین 91

فروردین سبز و بارون خورده در تهران

چشمهام رو بستم و راه رفتم. بارون به پلکم و صورتم می خورد. می رفت تا لای موهام. داشت خیسم می کرد. بوی علف ها و گل های وحشی می اومد و برگهای تازه. هوم...
از دور صدای گاوی هم آمد! این دیگه کجا بود؟ واقعی بود یا توی رویا. صدای آبی که از کوه راه افتاده بود و صدای پرنده ها گوشم رو پر کرد و صدای زیبا و آروم بارون.
چشم هام رو باز کردم، کوه سبز شده بود کی اینطور شد؟ هفته ی پیش قهوه ای بود. بوته های وحشی ای که در همه ی سال روی کوه پر بود حالا پر از شکوفه یا گل های صورتی شده بود. طیفی از سفید تا سرخابی توشون بود. مه آمده بود پایین. تو فروردین برگها چه گذار زیبایی دارند از رنگ زرد به سبز.

همه ی این زیبایی ها رو تو تهران دیدم، آره همین تهران. هرچند رویایی بود اما رویا ندیدم. گاهی برای زنده شدن فقط کافیه یه روز از همه ی مشغله ها فرار کنی و برای یک ساعت راه همیشگی رو نری. دنبالش که بری خودش راه رو نشونت می ده. طبیعت رو می گم.
خودم رو هل دادم که برم به طبیعت و جون تازه ای بگیرم و موقع برگشت طبیعت من رو می کشید که بیشتر بمانم. چه بهار زیبایی... چه خوب که زیبایی طبیعت همیشگی است.
صدای رعد هم شروع شد ...

پ.ن: اتفاقات این پست مربوط به قبل از ده صبح بود. نمی دونتسم تا شب همین بارون تهران را می خواباند.

26 فروردین 91

هلا یک دو سه دیگر بار *

خوشحالم دست کم یک سالی در زندگی ام در گروه کسی کار کرده ام که می دانست مدیریت کار گروهی چیست. به خوبی ارزش هر کاری که هر یک از ما در گروه می کردیم رو می دانست و با جزییات کار آشنا بود. وقتی کاری بهم سپرده می شد خوب می دونست چقدر براش وقت گذاشته ام. خوب می فهمید اگر چیزی هم اضافه رویش گذاشته بودم. کار کردن در کنار چنین آدمهایی خیلی دلچسب است. پر کاری سخت که نیست لذت بخش هم هست به خصوص وقتی تمام تلاشت رو می کنی که نتیجه بگیری و هر چه در توان داری می گذاری روی کار. اما آنچه آزار دهنده است اینه که وقتی گزارشی دادی چه کردی، شنونده خودش هرگز از این کارها نکرده باشد و اصلا نفهمد چقدر وقت گذاشته ای و اونچه ارائه می کنی چه ارزشی دارد. حتا نتواند ایراد مربوط و مناسبی از کارت بگیرد. برای من خود کار خستگی نمی آورد آنچه خسته کننده است این برخوردهاست. البته برای رضایت قلبی خودم از کار هم که شده، باور کرده ام باید اینها را ندید و کار کرد، ولی خب سخت است، سخت.
یا باید ماتم بگیری و همیشه غر بزنی و مایه ی عذاب خودت و دیگران شوی یا اگر می خواهی حس کنی کاری می کنی و نتیجه می گیری باید فراموش کنی برخوردهای سرد و ناامیدکننده را.


*: به یاد شعر کتیبه ی اخوان ثالث. می خواستم به جای این پست فقط اون شعر را بگذارم که در آخرین لحظه نظرم عوض شد.

29 اسفند 90

خنده های زیبای شما

همیشه دلم برای دنیای بچه ها می سوزه. برای همه ی بچه ها. اینجا بچه ها زندگی رو حس نمی کنند. شاید چون پدر و مادرهاشون هم حس نمی کنند. همه توی یه زندگی شلوغ و دور از طبیعت درگیرند. به این همه سرشلوغی ها زندگی مصرفی رو هم اضافه کنید می بینید بچه این وسط یه گم شده است. بچه با اونهمه شوق و تحرک و سرزندگی گم می شه تو زندگی های ما. بچه ها شادی می خواهند، جشن می خواهند، مراسمی می خواهند که باهاش درگیر بشوند و خلاقیتشون رو به کار ببرند تا زیبایی خلق کنند.

تو تقویم ما جشن کم دیده می شه، آیین و مراسم شاد کننده کم دیده می شه. برای من ارزش نوروز در همین شادی و جشنی است که ایجاد می کند به خصوص در بچه ها. بچه های نازنین ما که در مشکلات روزمره ی ما گم می شوند، دایم صدای غر بزرگتر ها از آلودگی هوا و گرونی و ترافیک و ... رو می شنوند، تو این روزهای آخر سال در کنار همه ی اینها چیزهای خوش دیگری هم می شنوند. در گیر سبز کردن سبزه می شوند. این مراسم براشون تحرکی ایجاد می کنه. کلی شادشون می کنه. مهم نیست مراسم رو چطوری و به چه شکلی برگزار می کنید هرچه باشد برای بچه ها زیباست. چون یه تنوع بزرگ است و جایی برای خلاقیت. تعطیلی ای که خانواده رو بیشتر می بینند و می توانند به طبیعت بروند. امسال دیدم دخترهای خودمون با کارهایی که برای شب یلدا و شب چهارشنبه سوری و شب عید، ما و مهد براشون تدارک دیده بودیم چطور به ذوق آمدند و چه ها کردند.

من نوروز رو بیش از همه، عید بچه ها می دونم. شاید همینه که خیلی از ماها نوروز برامون یادآور خاطرات شیرین بچگی است و عیدی گرفتن ها و .... ما هم سالها پیش تو همین جامعه دلخوش به این جشن نایاب در تقویم این روزهای سال رو سر کرده بودیم.

پس بچه های گل، دوست داشتنی های کوچولو، دخترکها، پسرکها، عیدتون مبارک باشه. برای همه تون لبهایی پر از خنده، خنده های صدا دار، دلهایی پر از شادی و هیجانهای زیبا آرزو می کنم.
زیبایی های شما تمومی ندارد. امیدوارم در سال جدید ما مردم ایران شما مردم کوچولوی ایران رو بیشتر ببینیم و دوست بداریم. شما از زنها هم بیشتر نادیده گرفته می شوید، کوچولوهای زیبا.
از فردا صبح توی خیابون و خونه ی فامیل چشمم دنبال شماست تا خنده های زیباتون رو ببینم. عیدتون مبارک!

28 اسفند 90

کوزه شکنی

زمستون غریبی بود. از آبان برف سنگین آمد. تا همین امروز که ۲۷ اسفند ماهه هوا حسابی سرده. نمه برفی هم صبح می آمد.
هر سال کلی از حس بهار رو به خاطر باغچه و هوا داشتم. اما امسال اینقدر هوا زمستونی است که حس می کنم دیماهه. منتظرم بلکه تو این دو روز باقی مونده حس بهار بیاد. لاله ها و سنبل ها ی باغچه هم که هنوز گلی نمایان نکرده اند.
البته تو خونه که بهار اومده. دخترهامون چنان هیجان زده اند که نگو. تو مهد هفت سین درست کرده اند و تخم مرغی را شبیه نهنگ کرده اند، سه شنبه ی آخر سال توی مهد مراسم چهارشنبه سوری داشته اند و به قول خودشون همه ی چیز های بد که ناراحتشون می کرده رو گذاشته اند توی یه کوزه و زده اند به دیوار و شکسته اندش! به من هم گفته اند می شه "گم و گصه هات" رو بگذاری تو کوزه که بشکنه و بره. قاشق زنی هم رفتند.
فردا ۲۹ اسفنده و برای من بهترین روز ساله. تجریش رفتن تو این روز هم از بهترین تفریحات ساله.

21 اسفند 90

مهر فرزندی

روز به روز بیشتر به این فکر می کنم که چرا اینهمه در شعر و موسیقی و ادبیات از مهر مادری می شنویم و می خوانیم اما از مهر فرزندی نمی شنویم؟
چرا کسی از اینهمه عشق فرزند به پدر و مادرش نمی نویسد؟ از اینهمه محبتی که فرزند به پدر و مادرش دارد؟

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007