واقعا نمیدونم چه عنوانی بگذارم این بالا
این نوشته رو می نویسم تا هم برای خودم جایی ثبت بشود و در میون خاطراتم گم نشود. هم این که دیگران بخوانند و در تجربه ام سهیم شوند. شاید به درد آنها که در جامعهی دانشگاهی ایران خواهند ماند بخورد.
آ و ب و ج را فقط به ترتیب حروف ابجد انتخاب کرده ام و حرف اول اسم دانشگاهها نیستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو سال پیش کارگاهی داشتیم (در زمینهی کاری من). دانشجوهای مختلفی از دانشگاههای مختلف شرکت کردند. از دانشگاه ب یکی از اعضای هیات علمی هم با یک دانشجویش شرکت کرد. از دانشگاه آ هم چهار پنج دانشجو آمدند که دانشجوی همان استاد بودند (همهی این دانشجوها که گفتم دانشجوی کارشناسی ارشد بودند).
گویا بعد از پایان دوره آن دانشجوها آمده اند پیش یکی از همکارها و گفته اند که دنبال مساله هستند و او هم مسالهای را به همراه دادههای مورد نیاز به همه شان داده و گفته در سه ماه تابستان روش کار کنند و آخر تابستان با گزارشی که تحویل میدهند نشان خواهند داد که کدام یک می توانند در این موضوع کار کنند و اگر موافقند شروع کنند (با این شرط که اگر کارشان خوب نباشد بعد از سه ماه از پروژه حذف می شوند). آنها هم همراه با استادشان که اصلا در این زمینه کار نمی کند موافقت می کنند.
گویا جلسات هفتگی هم داشته اند که من از آنها بی خبر بودم. آخر تابستان همکارم به من گفت از اون جمع فقط دو دانشجو باقی مانده اند. یک دانشجو از دانشگاه ج باقی مانده بود و یک دانشجو هم از دانشگاه ب. روزی از من خواستند در جلسهای شرکت کنم دربارهی اون دانشجوها. همکارم ازم خواست و درست یادم نیست که چرا شرکت کردم. همکارم و اون استاد دانشگاه ب و استاد دیگری بودند. موضوع از این قرار بود که همکار من داشت از ایران می رفت و از من می خواستند هدایت دانشجوها را به عهده بگیرم. به خصوص که مرحلهی اصلی کار دانشجوها شروع می شد که کار تخصصی من بود و می توانستم راهنمایی شان کنم. هیچ اشاره ای به این که استاد راهنما کی خواهد بود نشد و براشون خیلی بدیهی بود من همکاری کنم بی این که استاد راهنما یا همکار و ... باشم. روم نشد مستقیم تو اون جلسه بگم (اشتباه اولم اینجاست) که استاد راهنمای پروژه کی خواهد بود. گفتم من مسوولیت قبول نمی کنم و نمی توانم. وقت ندارم . معلوم هم نیست که تا کی عضو اینجا باشم.
چند روز بعد دو دانشجو بسیار ناراحت پیش من آمدند که ما چه کنیم گفته اند شما نمی خواهید کمک کنید. خب آقای همکار هم که دارند از ایران می روند و استاد دانشگاه ب هم که اصلا از این کارها سر در نمیآورد و ما چه کنیم و ... . گفتم از روز اول اشتباه در تعریف این پروژه بوده ... . خلاصه آخرش احساس گناه کردم و قبول کردم اشکالهاشان را رفع کنم. بعد از چند جلسه حسابی آمد دستم که این دو دانشجو بسیار پرکار، خوش فکر و منظم هستند و همین باعث میشد که با آرامش بیشتری به همکاری ادامه بدهم و قدم به قدم بهشان یاد بهم چطور به این زمینهی کاری سخت و پر تکنیک وارد شوند (خودم هم تازه وارد بودم). به روال کاری معمولم کار رو گام به گام بردم جلو. بخشی از کار که بسیار سخت است کلی ازمون وقت گرفت و خلاصه دیگه از رفع اشکال داشت خارج می شد و شدم استاد راهنما.
همون وسطها یهو یکی از همون دانشجوهایی که گویا اوایل در این جمع بوده (از دانشگاه آ) و از کارش ناراضی بوده اند و حذف شده بود هم سر و کله اش پیدا شد. بدون هماهنگی با من یهو می آمد تو اتاقم کنار دو تای دیگه. یکی دو بار چیزی نگفتم و بار سوم پرسیدم ببخشید شما کارتون چیست؟ در جواب شنیدم که استادم گفته اند بیایم و من هم با این گروه کار کنم. من هم گفتم ولی شما مقدمات را طی نکرده اید و این کار به شدت تکنیکی است و در جواب شنیدم از بچه ها یاد می گیرم. هر بار می آمد و خودش چیزی برای گزارش کردن نداشت و هی یه جوری در می رفت. من گفتم یه بار جدا از اینها بیایید، آمد و تقریبا هیچی از کار را سر در نمی آورد. رک گفتم که من نمی توانم اینجوری کار کنم و شما هم ازاول دیگر قرار نبود این کار را ادامه بدهید و در ضمن برای شما مساله ای ندارم. بار بعدی با استاد آمد! همانها را به استاد گفتم و جواب شنیدم که خب اینها که یک دانشگاه نیستند و لزومی ندارد موضوعشان متفاوت باشد!!!!! بالطبع من شاخ درآوردم از تعجب. گفتم یعنی چی؟ شما که استاد هر دو هستید؟! کارمون به بحث کشید و گفتم این کار غیر اخلاقی است و حرفه ای نیست و ... . از آن به بعد استاد و دانشجو هر دو ناپیدا شدند و فقط همان دانشجوی اول ِ استاد از دانشگاه ب و دانشجوی دیگر از دانشگاه ج کارشان را با من ادامه دادند. البته خیلی از هفتهها استاد می گفتند به جلسه می آیند و نمیآمدند.
اون دو دانشجو دانشجوهای بسیار خوبی بودند و من هم از کار باهاشان لذت می بردم. از اینهمه نظم و پر کاری. دانشجوی دانشگاه ج آمد و فرم طرح پروژه آورد (پروپوزال) و من شدم استاد همکار و استادی در همان دانشگاه شد استاد راهنما. خب این معموله اینجا. اما از پروپوزال دانشجوی دانشگاه ب هیچ خبری نشد و ما همین طور ادامه میدادیم. تا رسید به مرحلهی نوشتن پایان نامه که یک بار در جلساتمون یهو سر و کله ی استاد پیدا شد. درباره ی نوع نوشتن بحث بود که یه جوری حرف زد که دانشجوی منه و من می گم چطور بنویسه. من هم بهم برخورد و دیگر سراغی نگرفتم و البته خبری هم نشد. دانشجوی دانشگاه ج همچنان مرتب می آمد و فصل به فصل پایاننامه اش را می دیدم (تمام این مدت هر هفته از شهرستان می آمد، بی غر و بی شکایت). کم کم رسید به دفاع. روزی با دانشجوی دانشگاه ب صحبت کردم و معلوم شد به زودی دفاع می کند. لجم درآمده بود و به او هیچی نگفتم (او چه کنه بنده ی خدا). تلفن کردم به استاد مربوطه (از اون کارها که من به ندرت میکنم) و گفتم آقا چه خبر؟ گفت به زودی دفاعه حتما شما دعوت می شوید به عنوان داور!!!!! می آیید که؟ گفتم داور؟ این اخلاقی نیست داور، خود ِ استاد راهنما باشد. من خودم استاد راهنمای پروژه بوده ام و داور نمی شوم و خلاصه این شد آخرین تماس تلفنی ما. یه بار هم حضوری دیدم استاد رو و به من گفت فلان روز دفاعه و تشریف بیارید. آی این از فحش هم بدتر بود.
یه هفته مانده به دفاع، دانشجوی داشنگاه ب از سر دوستی پایان نامه ای را که قدم به قدم در انجام کارهاش باهاش بودم رو برام فرستاد. می دونید چی دیدم؟ دیدم در صفحه ی اول نوشته شده استاد راهنما: همان استاد مربوطه، استاد همکار: یکی از همکارهای ایشون در همان دانشگاه ب در شاخه ای دیگر از فیزیک (که حتا شاخهاش نجوم و کیهان شناسی و ... هم نیست)!
روزگاریه مگه نه؟ توی صفحهی قدردانی هم از من و همکارم تشکر شده بود. تا یک ساعت قبل دفاع نمی دونستم بروم یا نروم و آخر نرفتم. چون می دانستم با استاد راهنما و استاد همکار و داور که رو به رو بشوم و در طی ارایه، گزارش کارهایی را که در فراز و نشیبش لحظه به لحظه بوده ام، بشنوم حتما واکنشی نشان خواهم داد و این میون قطعا دانشجو آسیب خواهد دید. به هیچ وجه نمیخواستم اون دانشجوی پرکار و دوست داشتنی آسیبی ببیند و فقط عصرش تلفن کردم و بهش تبریک گفتم. در ضمن، اعتراض من، اینهمه دیر، چی رو روشن می کرد؟ یعنی کمیتهی تحصیلات تکمیلی اون دانشگاه این قدر نابینا بود؟ من حدس میزنم میبیند و صلاحش در این سکوت است.
پدرم همیشه بهم می گه اگر حقت رو خوردند فکر نکن ساکت که بمونی بلند نظری کردهای و مساله تموم شده بلکه اونی که حقت رو خورده تازه زبون هم در میاره و باز اذیتت می کنه. در ضمن با این کارت بهش یاد دادهای که میشه حق دیگران رو خورد و هزینهای هم نداد. در این مورد واقعا من هم این رو دیدم. دیگه نمیخواهم ادامهاش که چی شد و چی نشد رو بنویسم.
البته بگم این قدرها هم منفعل نبوده ام و کلی با دیگران مشورت کردم که وظیفهی من چیست و اخلاق علمی حکم نمی کند این تقلب را گزارش کنم و ...؟ به انجمن فیزیک و ...؟ و جوابی که شنیدم بیشتر از این نوع بود که به خودش تذکر بده و من البته این کار را نکردم.
پ.ن1: دانشگاه های آ و ب در همین تهران ما هستند.
پ.ن2: اوه چه طولانی شد. اگر به اینجای متن رسیدهاید بگم که چندین ماه از آن جلسهی دفاع گذشته و احتمالا به جز خود اون استاد و اون چند دانشجو و دو نفر دیگر، کسی نمیداند داستانی که نوشتم دربارهي چه کسانی است. خودم را دیگر عضوی از جامعهی دانشگاهی ایران هم نمیدانم که احساس وظیفه کنم برای گزارش کردن. هدفم فقط به اشتراک گذاشتن یک تجربه بود تجربهای که میدانم خودم هم در این شکلی شدنش تقصیر دارم.
نظرات
نجیه :
سیما جونم، میدونم نوشتن این ماجرا هم خیلی برات راحت نبوده اما واقعا واقعا ممنونم که نوشتی. برای من و امثال من که میخوایم وارد این هزارتو بشیم خیلی ارزشمنده یه همچین تجربهای.
اما من تقریبا شک ندارم که از همون روز اول تو خطوط و مرزهای کاریت رو معلوم میکردی، میشدی یکی که بداخلاقه، فکر کرده کیه، حالا اصلا نمیخوایم باهامون کار کنه وقتی اینقدر پرمدعاست و .... . یعنی آدم اگه میخواد از حقش دفاع کنه باید پی همه اینها رو به تنش بماله. البته متاسفانه! تازه فکر کنم وقتی که زن هم باشی همه اینها به پای جنصیتت هم نوشته میشه.
بازم ممنون
نجیه - April 30, 2011 1:55 PM
رضا :
سلام، شاید باید عنوان این پست رو میذاشتی آینه عبرت !
در جامعه ما، همینطور در جامعه علمی، اخلاق رسما مرده. اگه اخلاقی رفتار کنی، فکر میکنن نمی فهمی،.... وقتی "بزرگان" تو روز روشن دروغهای شاخدار بگن و کسی نگه که پادشاه لخته، اون "استاد عزیز" که دیگه جای خود داره. با هوش بوده، درس رو گرفته. الان نرم اخلاق زرنگی هست نه درست کاری.
این جور چیز ها در شکلهای مختلف در جاهای دیگه هم اتفاق افتاده... این اشرف مخلوقات یک دسته گلی هست که نگو.
اگه ما فقط یک تغییر بکنیم و دیگه دروغ نگیم، ... یعنی این آرزو اینقدر محاله؟
رضا - April 30, 2011 11:12 PM
رویا :
من یه چیزی رو نفهمیدم. چرا دانشجوای دانشگاه ب خودش هیچ اعتراضی نداشته؟ حالا میتونم فکر کنم که اگه اعتراضی هم میکرد ممکن بود به جایی نرسه ولی به هرحال من اگه بودم انتظار داشتم همون اول به خودم بگه داره همچین اتفاقی میافته.
رویا - May 1, 2011 8:21 AM
پونه :
نميدونم چي بگم سيما جان...!
پونه - May 1, 2011 12:25 PM
زهرا :
خودم را دیگر عضوی از جامعهی دانشگاهی ایران هم نمیدانم که احساس وظیفه کنم برای گزارش کردن.
چرا؟! چیزی شده؟
زهرا - May 1, 2011 9:42 PM
زهرا :
نوشتن چنین تجربه هایی به خودی خود ارزشمند و قابل تقدیره. اما من می خوام یه ایراد نسبتا بی ربط و مسخره بگیرم و اون این که کاش در نوشتن این یادداشت یه مقداری از نظر نگارشی بیش تر دقت می کردید. تغییر لحن از عامیانه به رسمی و از رسمی به عامیانه یه خورده خوندنش رو برای من سخت کرده بود.
سیما:
زهرا جان شرمنده. اگر توجه کرده باشی این لحن معمول وبلاگ منه. معمولا سعی میکنم ویرایش جدی نداشته باشه که حسم تو ویرایش گم نشه.
درباره ی سوال دیگرت اگر اجازه بدهی بی جواب بگذارمش.
زهرا - May 1, 2011 9:47 PM
فاطمه احمدي :
اي واي من!حالم بد شد!:(
البته يه بار ديگه هم يكي از استادهاي ديگرمون هم بهم گفته بودند : برخلاف تصورم الان فهميدم!ما استادام مثل يك صنف ميمونيم ! مثل صنف كاسبها؛ اينه كه انگار خيلي هم بينمون فرقي نيست!
پ.ن1:اين استادمون هم از يكسري مسائل از جنس اين مسئله ميناليدند!
پ.ن2:مثل اينكه اين منشور اخلاقي انجمن فيزيك بايد خيلي بنيادي تر از يك منشور باشه!
فاطمه احمدي - May 3, 2011 8:28 PM
farzaneh :
sima jan montazer bash chan vaght dige ye maghale az ru hamin karet ham be esme khodeshun chap mikonan.
farzaneh - May 4, 2011 1:08 AM