خشونت
۱- یکی از همکارها که دختر ۶ ساله ای داره تعریف می کرد:
"مجری برنامه ی کودک تلویزیون روز عید قربان با لباس رنگی و خوشگلی نشسته روی زمین و بچه های خردسال مهمان برنامه هم دور و برش هستند. بعد می گه بچه های من، می خواهم داستان این روز رو براتون بگم:
... خدا در خواب به حضرت ابراهیم گفت که سر پسرش رو ببره. حضرت ابراهیم هم که بیدار شد به پسرش گفت خدا از من این رو خواسته. اون هم قبول کرد پدرش سرش رو ببره ( و همه ی این داستان را با لحن بچه گانه می گه). "
این همکار می گفت دویدم از پای تلویزیون برش دارم اما دیگه شنیده بود و حسابی وحشت زده بود.
۲- روز تاسوعا هم خودم در برنامه ی کودک دیدم که باز هم یه خانم مجری (البته این بار با لباس و دکور تیره) نشسته وسط بچه ها و براشون می گه حضرت علی اصغر یه کوچولوی نوزاد بود و یه تیر بهش زدند و خونش جاری شد و شهید شد.
واقعا وقتی برنامه ی کودک مثبت هجده باشه برنامه ی بزرگسالان چی می شه؟
نظرات
:
من خیلی خوب یادم میاد اولین بار این قصه عید قربان رو از رادیو ماشین شنیدم، هنوز یادمه چه قدر وحشتزده شده بودم از شنیدن داستان و حتی آخر قصه هم که اون اتفاق نیافتاد هیچ حالم رو بهتر نکرد
Anonymous - March 13, 2010 12:20 AM
پونه :
خوب اول بايد ديد كه آيا از نظر نويسندگان متن در تهيه اين برنامه ها اين اعمال خشونت به حساب مياد يا نه!
ميشه گفت جاي تاسف داره كه هركدوم از ما به نوعي با اين ديدگاه ها مواجه هستيم. طبق آمار صفحه ي حوادث روزنامه ها در ايران پرخواننده ترين صفحه هست وقتي توي خيابون دعوا ميشه همه ميايستندو نگاه مي كنند وقتي تصادف ميشه همه ي ماشينها با سرعت كم رد ميشند كه زخمي ها و كشته ها رو ببينندو ...جالبه بدونيد كه در يكي از مقاله هاي خشونت در ايران كه چند سال پيش خوندم يكي از مجرياني كه ما هميشه به عنوان يك آقاي نرمال و خوش برخورد ميشناسيم همسرشون از رفتار بسيار زشت و خشني كه ايشون در منزل با خونواده دارند شكايت كرده بودند و جالبتر اينكه يكي از بازيگران كمدي ايران كه من خودم خيلي بازيش رو دوست دارم توي خونه آدم بسيار خشنيه!
اين واقعيت پنهان شده ي چهره ي ما آدمهاست و تازگي ها از هيچ چيزي براي رواج خشونت دريغ نمي كنيم و ديگه سن و سال كسي هم واسمون مطرح نيست
هميشه به اين فكر مي كنم كه عاقبت نسل بچه هاي ما به كجا ختم ميشه...
ارادتمند
پونه
پونه - March 13, 2010 8:54 AM
نجما :
سلام .
من از اوایل تابستان سال 87 با وب شما اشنا شدم .اون موقع تازه فهمیده بودم دوقلو ی دختر تو راه دارم و تمام ارشیو شما رو خوندم.حالا دخترای منم مدتهاست وبلاگ دارن و من از هرچیزی که فکر کنم لازم باشه براشون مینویسم.راستی عکس جدید از دخترهای قشنگتون نمی ذارید؟ دلم خیلی براشون تنگ شده.ببوسیدشون لطفا.
نجما - March 14, 2010 11:07 AM
پونه :
بهاران است
تمام لاله هاي سرخ دشتستان
تمام سبزه هاي سبزاين صحرا
نثارت باد!
"عيد نو مبارك"
ارادتمند
پونه
سیما:
ممنون پونه جان. همین طور برای شما.
پونه - March 20, 2010 3:25 PM
ali :
صرف نظر از درستی یا اشتباه بودن برنامه های کودک صدا و سیما نکته ای به نظر من جای فکر دارد .
بچه های این زمانه با مرگ آشنا نیستند. مرگ یکی از لحظات زندگی است . بچه های این زمانه کمتر دیده اند که مادر بزرگ یا پدر بزرگ در طی یک دوره مریضی و پیری بمیرند و بعد طی مراسمی دفن شوند. چون معمولا با آنها زندگی نمیکنند . بچه های قدیم درک درست تری از مرگ داشتند. قبرستانها در کنار یا میان شهر بود. بچه ها شاید در یک روز چند بار از میان قبرستان میگذشتند. این حرف معنیاش تشویق به مرگ و ضدیت با یک زندگی شاد نیست. اینکه به هر حال در مواجهه با مرگ باید چه کرد؟
بچه ها الان زیادی بهداشتی بار میایند.
مرگ و مریضی و نقصان در زندگی بخشی از یک زندگی است که نحوه مواجهه با آن از کودکی مورد غفلت قرار میگیرد .
سیما:
کاملا باهاتون موافقم. به همین خاطر من از حالا شروع کرده ام و مثلا به دخترهام میگم ماهی مرد.
ali - March 21, 2010 2:23 AM
محمّدرضا مولائی (شهروز) :
سلام، خانوم دکتر. امیدوارم که حال تون و حال خورشید و گلشید خوب باشه.
باید بگم که خیلی گاومیش و الاغ تشریف دارن. واقعاً یه مشت گوسفند بی شعوران.
محمّدرضا مولائی (شهروز) - June 27, 2010 4:44 AM
شایان :
خاله شادونه دیگه؟ :)))))))
شایان - June 27, 2010 8:24 AM