منگم
از دیروز صبح دنیا داره دور سرم می چرخه. منگم. درست نمی فهمم چی شده. کار ما فیزیکه، دیگه می فهمیم مقالات دکتر علیمحمدی در چه زمینه ای بوده و کجاها چاپ می شده. به خصوص که دو سه سال اخیر آمده بود سراغ کیهان شناسی و انرژی تاریک. همین بهار امسال تو پژوهشگاه سمینار داد.
من دانشجوی دکتر علیمحمدی نبودم سر هیچ کلاسشون هم نبودم فقط سر سمینارها دیده بودمشون. به هر حال جماعت فیزیک پیشه ی ایران خیلی پر جمعیت نیست و همه هم رو می شناسیم. به خصوص که تو دانشکده همیشه شنیده بودم ایشان اولین فارغ التحصیل دکتری در ایران هستند ( اولین دوره ی دکتری در ایران از فیزیک شروع شد).
تسلیت می گم به همه. هنوز منگم باز هم حس اون خوابم وجودم رو گرفته.
نظرات
زیزیلی :
واقعا متاسفم. آخه چرا باید یکی مثل اون قربانی بشه. قربانیه . . . چی بگم والله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیزی که منو عذاب میده فکر کردن به این مسئله است که یک استاد جلوی چشم خونوادش به بدترین شکلی ترور شده و اونوقت بدون توجه به احساستشون، مرگش بازیچه تبلیغات قرار گرفته. (حتی یک لحظه هم نمی تونم خودم رو به جای خانومش بزارم اون لحظه ای که برای اولین بار بالای سر جسدش رسید.)
نگرانم. همیشه از خشونت می ترسیدم و الان دیگه بیشتر از همیشه. نمی دونم چرا به جای رویاهام هر روز کابوسهام به واقعیت نزدیک میشن.
من هم به همه تسلیت میگم. اول به خونوادش و بعد به دوستاش و شاگردهاش و همه کسایی که از دور و نزدیک میشناختنش و در آخر به خودم و به همه مردم ایران
زیزیلی - January 13, 2010 12:50 PM
مریم :
من خیلی حالم بده..
مریم - January 13, 2010 5:27 PM
:
تاریکی، تاریکی، وحشت، افسردگی کابوس نیست واقعیت زمان ماست.
Anonymous - January 14, 2010 11:20 PM
رضا :
چه کژ رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین
رضا - January 19, 2010 3:20 AM
اندیشه :
متاسفانه نسل ما درحال تجربه کردن مسائل تلخی است هر چند که در گذشته هم تخربیات چندان شیرین نبود من از علم فیزیک چیزی نمیدانم ولی فکر کنم اولین کسی بودم که نام دکتر حسابی را برای موسسسه ای انتخاب کردم دقیقا همزمان با تولد دوقلوهایم بود از مرگ دکتر علیمحمدی هم بسیار متاسف شدم وبه شما وهمه همکارانتان تسلیت میگویم
اندیشه - January 21, 2010 3:02 AM
آذرین :
خیلی سخته ...خیلی... وقتی از جلو در دفترش رد می شی دیگه صدای خنده هاش نمیاد و می بینی به جاش عکسشو با روبان مشکی زدن...وقتی می ری سر امتحان کوانتوم1 می بینی به جای خودش دکتر مشفق اومده... وقتی قدم به قدم سر کلاسا که درس می خونی یاد کلاسای فیزیک1 میافتی... وقتی ...به خدا نمی دونم چی باید بگم...دستم اصلا به نوشتن نمیره
آذرین - February 11, 2010 1:18 PM