همهمه هایی که نزدیک می شوند
یکی از کابوس های دوران نوجوانی ام این بود که جای تاریکی هستم و فقط تا چند متر آن طرف تر را می بینم. زمین زیر پام شطرنجی سیاه و سفیده مثل صفحه ی شطرنج.
هر چند نمی دانستم کجا هستم اما چیزی که من را بیشتر می ترساند این بود که نمی دانستم جایی که در آن هستم تا کجاها ادامه داره؟ این ناامنی وحشت زده ام می کرد.
وحشتناک ترین بخش این خواب هام این بود که صدای همهمه ای از دور می آمد و من نمی دونستم از کدام طرف میاد و فقط می فهمیدم نزدیک می شه.. وحشت زده می دویدم و به هر طرف می رفتم صدا نزدیک تر می شد و من وحشت زده و عرق ریزان از خواب بیدار می شدم و باز اون صدا را می شنیدم. باید کمی می گذشت تا واقعا بیدار می شدم. نمی دانم چرا این خواب ها را می دیدم، مثل فیلم ها بود اما با گذشت زمان دفعاتش خود به خود کم شد و از بین رفت.
وحشتی که این روزها در دلم دارم به شدت من رو یاد اون کابوس ها می اندازد.
الان هم این دو حس من را می ترساند: یکی این که نمی دانم جایی که درش هستم تا کجاها ادامه دارد و دیگری این که اون همهمه ها را دوباره می شنوم. . .
نظرات
منجوق :
من هم خيلي دلهره دارم! جلوتر رو نمي بينم.
منجوق - December 31, 2009 11:11 AM
نادر حیدری :
این همهمه که نزدیک می شود همان نوفه است ؟ یا فرق می کند؟
درخت سبزی دیدی اگر
همهمه ی هراسان برگ ها را به خاطر آور
و هرگز گمان مدار قرار را آرامشی هست
نادر حیدری - January 4, 2010 4:45 PM
پونه :
در سرماي سخت زمستان جايي كه تا چشم كار مي كند برف است و برف و چيزي براي خوردن نيست گرگها بازي خود را آغاز ميكنند. به اين ترتيب كه در دايره اي روبه هم مي نشينند و انقدر به هم زل خواهند زد تا خسته شوند. اولين گرگي كه خسته شد غذاي سايرين خواهد بودو اين گونه زندگي را ادامه خواهند داد.
سيماي عزيز!نگران همهمه ها نباش! اين صداي گرگهاييست كه ديگر چيزي به غير از خود براي تكه پاره كردن نيافته اند.
شاد باش.
ارادتمند
پونه
پونه - January 11, 2010 9:30 AM