همهمه هایی که نزدیک می شوند
یکی از کابوس های دوران نوجوانی ام این بود که جای تاریکی هستم و فقط تا چند متر آن طرف تر را می بینم. زمین زیر پام شطرنجی سیاه و سفیده مثل صفحه ی شطرنج.
هر چند نمی دانستم کجا هستم اما چیزی که من را بیشتر می ترساند این بود که نمی دانستم جایی که در آن هستم تا کجاها ادامه داره؟ این ناامنی وحشت زده ام می کرد.
وحشتناک ترین بخش این خواب هام این بود که صدای همهمه ای از دور می آمد و من نمی دونستم از کدام طرف میاد و فقط می فهمیدم نزدیک می شه.. وحشت زده می دویدم و به هر طرف می رفتم صدا نزدیک تر می شد و من وحشت زده و عرق ریزان از خواب بیدار می شدم و باز اون صدا را می شنیدم. باید کمی می گذشت تا واقعا بیدار می شدم. نمی دانم چرا این خواب ها را می دیدم، مثل فیلم ها بود اما با گذشت زمان دفعاتش خود به خود کم شد و از بین رفت.
وحشتی که این روزها در دلم دارم به شدت من رو یاد اون کابوس ها می اندازد.
الان هم این دو حس من را می ترساند: یکی این که نمی دانم جایی که درش هستم تا کجاها ادامه دارد و دیگری این که اون همهمه ها را دوباره می شنوم. . .