ظهیرالدوله

رفتن به گورستان بهم آرامش می ده. البته جا و زمان این رفتن که می گم یه مشخصاتی داره. فوقش سالی سه چهار بار و از همه مهمتر رفتن به قبرستانی که برام یادآور خاطره ی شخصی ام از کسی که از دنیا رفته نیست. یعنی عزیزی رو اونجا در خاک ندارم. به همین دلیل بهشت زهرا اون قبرستانی نیست که می گم. چون پام رو که اونجا می گذارم بغضی میاد توی گلوم برای همه ی اون هایی که رفته اند .
قبرستانی که من می گم مثالش قبرستان های امامزاده هاست ( قبرستان امام زاده عبدالله در شهر ری یکی از آرام ترین هاشه). یا قبرستان های اطراف روستاها. یکی اش رو در ولایت آبا و اجدادی در روستای طا سراغ دارم.
خلاصه که قبرستان برام جای آرومی است که با قدم زدن در اونجا یه آرامشی بهم دست می ده. نوع آرامشش با آرامش گوش دادن به موسیقی دوست داشتنی یا هم صحبتی با یه دوست خوب یا بودن در طبیعت یا خیلی چیزهای دیگه فرق داره. نمی تونم درست توصیفش کنم. انگار زمان اونجا ایستاده حس می کنم همه چیز معلقه و من هستم و خودم و خودم و آینده و گذشته ام. اونجا (توی قبرستان با مشخصاتی که گفتم) مرگ رو می بینم اما نه غم انگیز و نه ترسناک. به عنوان بخشی از زندگی.
من هم مثل خیلی از هم سالانم در سال های اول دانشگاه با کتاب های اسماعیل فصیح آشنا شدم و شخصیت "جلال آریان" رو بسیار دوست می داشتم (شخصیت معروف داستان های فصیح). جلال گاهی قدم زنان می رفت تا قبرستان ظهیر الدوله . یه قبرستان در راه دربند که اولین بار اسمش رو اونجا شنیدم و همون سال ها اولین بار رفتم دنبالش که آیا هنوز هست یا نه (آخه فصیح از دهه ی چهل می گفت، جلال از خونه اش تو زعفرانیه از کوچه پس کوچه ها پیاده می رفت تا ظهیرالدوله. معلومه که اون موقع سعدآباد این قدر بزرگ نشده بوده که کوچه ها رو ببنده ).
خلاصه ظهیرالدوله را پیدا کردم و هنوز پابرجا بود و همون جایی بود که دوست می داشتم با همان آرامش . با کمی پیاده روی از تجریش شلوغ به اون جا می رسیدم. پنج شنبه بعد از ظهرها باز بود. خانقاهی هم داشت که پنج شنبه شب ها باز بود و مردم (غیر دراویش)اجازه شرکت در اون مراسم را نداشتند. قبرستان، جمعه صبح ها هم باز بود. توی اون سالها تقریبا هر کسی از دوست ها و نزدیک هام یه باری با من اونجا اومد تا اون جایی که من اینهمه زیبا توصیفش می کردم را ببیند.
البته چون فروغ، رهی، صبا، قمر و خیلی آدم های معروف دیگه هم اونجا خوابیده اند گاهی اونجا شلوغ پلوغ می شد و آرامش من به هم می خورد. ظهیرالدوله رفتن ها مایه ی آرامش من بود و این اتفاق در کل سالی سه چهار بار می افتاد.
سال ها می شه که دیگه اونجا نرفته ام. شاید فرصت نشده، شاید تنبلی، شاید به این خاطر که آخرین باری که با سامان رفتیم پیرزن نگهبان که می خواست در را باز کند فکر کرد یه دختر پسر دنبال یه جای دنجند و راهمون نداد. شاید هم بی هیچ دلیلی نمی روم.
اما چند وقتی است که موقع رفتن خونه برای رهایی از ترافیک پشت تجریش از میانبر هایی می رم که (به خاطر انواع تابلوهای یک طرفه و ...) آدم رو راست می رسونند جلوی ظهیرالدوله. برای من همون رد شدن از جلوش هم کلی آرامشه. اما هفته ی پیش دیدم دیوارش ریخته. نگرانش شدم. آمدم سراغ اینترنت . این مطلب رو در روزنامه ی سرمایه پیدا کردم و خیالم راحت شد. آخه این قدر دور و برش برج ساخته اند که ترسیدم اون وسط گم بشه. اما خدا را شکر خیلی های دیگه به جز من به دلایل مختلف ظهیرالدوله را دوست دارند.
نظرات
پونه :
من تازگي ها يك سوال ذهنم رو مشغول كرده:
تاريخ تولد من روي سنگ قبرم اگه سنگي و جاي معلومي وجود داشته باشه چيه!؟
در شناسنامه به خاطر يكسال عقب نيافتادن مدرسه 28 شهريورو در اصل24مهر...
ولي من خودم مهر رو بيشتر دوست دارم:)
پونه - December 5, 2009 10:12 PM
آیینه :
ممنون از پاسختان.
وقتی هیچ چیز ادم رو اروم نمی کنه رفتن به قبرستان حتی بهشت زهرا ارامش عجیبی بهت می ده.در حقیقت احساس می کنی غم و ناراحتیت چه قدر کوچکه در برابر عظمت زندگی و مرگ
آیینه - December 9, 2009 3:17 PM