« October 2009 | صفحه اول | December 2009 »

November 2009 Archives

November 2, 2009

چوگان خیریه

mahak.jpg

با خودم می گم چرا محکاین قدر موفقه در جذب کمک؟

دو سه تا جواب بیشتر ندارم. یکی این که بین خیرین اش گرافیست و نقاش و ... هم پیدا می شه که کلی کارهای خوب و جذب کننده براشون کرده اند. دیگر این که (این یکی به نظرم مهم تره) از مذهب مایه نمی گذاره. که آی برای آخرت کمک کنید یا این که قسم به ... یا این که مسوولینش فقط از آدم های با ظاهر خیلی مذهبی باشند. همه جور آدمی بین کارکنانش داره.
سومی این که می دونه تبلیغات چقدر مهمه. کلی ایده ی نو داره در تبلیغ . از کنسرت خیریه گرفته تابازی های چوگان خیریه!!!

یه سر به سایتشون و خدمات الکترونیکشون هم بزنید بهتر متوجه منظورم می شوید.

کارشون واقعا تحسین برانگیزه.

November 7, 2009

پیشنهاد به تولید کننده!

روی وسایل و اسباب بازی های بچه ها چندین علامت هست که نشون می دهند برای چه سنی مناسب اند ( از صفر ماهگی داره به بالا) یا که نشون می دهند برای چه مهارتی طراحی شده اند و ...

به نظر من یک علامت هم باید گذاشته بشود که برای دوقلو مناسب اند یا نه! در طراحی اسباب بازی به این دقت می شود که برای خود بچه در آن سن مشخص خطری نداشته باشد. اما همان اسباب بازی وقتی دست یک قل از یک دوقلو باشد می تواند برای دیگری خطرناک باشد.

می شود این دسته بندی را به "اسباب بازی مناسب برای مهد کودک " یا "بازی جمعی" هم تعمیم داد.

November 22, 2009

کارگران مشغول کارند

بحث هایی که این روزها زیاد می شه، باعث شده شهامت پیدا کنم تا این یادداشت را که مدتی است نوشته ام منتشر کنم:


وقتی به خودم نگاه می کنم کلافه می شم. با خودم می گم وقتی خودت این جوری هستی چرا خیلی چیزها ناراحتت می کنه. تو که حریف خودت هم نیستی. من نمی دونم این مرزکشی های سیاه و سفید لعنتی از کی و کجا اومده تو سر من. موسیقی بد، موسیقی خوب. کتاب بد، کتاب خوب. آدم بد، آدم خوب و الا ماشالله تمامی هم ندارد. جالب اینجاست که وقتی یکی می نشینه بهم می گه خب بگو برای چی مثلا داری فلان خواننده و آهنگساز و طرفداراش را له می کنی؟ اولش شروع می کنم به دلیل بافی و ... اما آخرش تو بحث کم میارم و می بینم راست می گه ته حرفم اینه که من بدم میاد پس اون بده!!! . این خوب و بد از کجا آمده؟ خب فوقش بگو من از این موسیقی خیلی بدم میاد. اما تو رو خدا دیگه تقسیم بندی نکن.
از این نمونه ها زیادند، خیلی، خیلی. من از فلان رفتار بدم میاد. خب بیاد، فوقش خودم اون کار رو نکنم. اما یه جوری حرف می زنم که یعنی من عقل کلم و من خیلی کارم خوبه و بقیه نمی فهمند (احتمالا چون فقط مثل من نیستند). بعد هم یه ظاهر خوشگل برای خودم می سازم که بله هر کسی می تواند هر جوری می خواهد باشد اما من این طوریم و من خیلی خوبم و بقیه ال و بل. بدیهیه که این ها را به این واضحی نمی گم اما چون ته وجودم این نگاه هست یه جاهایی سرک می کشه بیرون و گندش درمیاد. بعد خودم می بینم کارم بده و می گم آره راست می گی خودم می دونم!!! خب یکی نیست بگه اگر می دونی چرا می گی؟

مثل سریال آینه (بچگی مون تو تلویزیون) می شه فوری نتیجه گرفت این کار بد است و از این به بعد آدم خوبی شد!

اما بدبختی اینجاست که این کارها خیلی سختند. مگر به این راحتی ذهنیت چندین ساله ی آدم عوض می شه. بعد این جوری که می شی هر روز با خودت دعواته. اما باز تکرار می کنی، تکرار تکرار تکرار. تازه هنوز حریف خودت نشدی به رفتار دیگران هم حساس تر می شی و این حس که خیلی می فهمی می گیردت.

. اما چرا این یادداشت را نوشتم. آمدم بگم باور کنید کارگران سخت مشغول کارند اما هر چی بیشتر مشغول می شوند، بیشتر می فهمند کار چقدر سخته. دایم باید تمرین کرد و تمرین کرد. اما خیلی سخته. تا به خودم میام می بینم باز اون نگاه از بالام رو پیدا کردم باز لحن تحقیر آمیز باز خود بزرگ بینی باز اون تواضع از سر غرور.

خلاصه کارگران سخت مشغول کارند، اگر این میونه حرفی می زنم کاری می کنم چیزی می نویسم که کلافه تون می کنه و می خواهید بر فرقم بکوبید، خب بکوبید اما یک کم مهربان. آخه خودم حسابی درگیرم .

پ.ن: این قدر به همه چیز شک کرده ام الان دارم با خودم می گم مطمئنی این یادداشتت هم از همین نوع رفتارت نیست؟ نمی دونم نمی دونم نمی دونم ...

November 30, 2009

ظهیرالدوله

zahir.jpg

رفتن به گورستان بهم آرامش می ده. البته جا و زمان این رفتن که می گم یه مشخصاتی داره. فوقش سالی سه چهار بار و از همه مهمتر رفتن به قبرستانی که برام یادآور خاطره ی شخصی ام از کسی که از دنیا رفته نیست. یعنی عزیزی رو اونجا در خاک ندارم. به همین دلیل بهشت زهرا اون قبرستانی نیست که می گم. چون پام رو که اونجا می گذارم بغضی میاد توی گلوم برای همه ی اون هایی که رفته اند .

قبرستانی که من می گم مثالش قبرستان های امامزاده هاست ( قبرستان امام زاده عبدالله در شهر ری یکی از آرام ترین هاشه). یا قبرستان های اطراف روستاها. یکی اش رو در ولایت آبا و اجدادی در روستای طا سراغ دارم.

خلاصه که قبرستان برام جای آرومی است که با قدم زدن در اونجا یه آرامشی بهم دست می ده. نوع آرامشش با آرامش گوش دادن به موسیقی دوست داشتنی یا هم صحبتی با یه دوست خوب یا بودن در طبیعت یا خیلی چیزهای دیگه فرق داره. نمی تونم درست توصیفش کنم. انگار زمان اونجا ایستاده حس می کنم همه چیز معلقه و من هستم و خودم و خودم و آینده و گذشته ام. اونجا (توی قبرستان با مشخصاتی که گفتم) مرگ رو می بینم اما نه غم انگیز و نه ترسناک. به عنوان بخشی از زندگی.


من هم مثل خیلی از هم سالانم در سال های اول دانشگاه با کتاب های اسماعیل فصیح آشنا شدم و شخصیت "جلال آریان" رو بسیار دوست می داشتم (شخصیت معروف داستان های فصیح). جلال گاهی قدم زنان می رفت تا قبرستان ظهیر الدوله . یه قبرستان در راه دربند که اولین بار اسمش رو اونجا شنیدم و همون سال ها اولین بار رفتم دنبالش که آیا هنوز هست یا نه (آخه فصیح از دهه ی چهل می گفت، جلال از خونه اش تو زعفرانیه از کوچه پس کوچه ها پیاده می رفت تا ظهیرالدوله. معلومه که اون موقع سعدآباد این قدر بزرگ نشده بوده که کوچه ها رو ببنده ).
خلاصه ظهیرالدوله را پیدا کردم و هنوز پابرجا بود و همون جایی بود که دوست می داشتم با همان آرامش . با کمی پیاده روی از تجریش شلوغ به اون جا می رسیدم. پنج شنبه بعد از ظهرها باز بود. خانقاهی هم داشت که پنج شنبه شب ها باز بود و مردم (غیر دراویش)اجازه شرکت در اون مراسم را نداشتند. قبرستان، جمعه صبح ها هم باز بود. توی اون سالها تقریبا هر کسی از دوست ها و نزدیک هام یه باری با من اونجا اومد تا اون جایی که من اینهمه زیبا توصیفش می کردم را ببیند.

البته چون فروغ، رهی، صبا، قمر و خیلی آدم های معروف دیگه هم اونجا خوابیده اند گاهی اونجا شلوغ پلوغ می شد و آرامش من به هم می خورد. ظهیرالدوله رفتن ها مایه ی آرامش من بود و این اتفاق در کل سالی سه چهار بار می افتاد.

سال ها می شه که دیگه اونجا نرفته ام. شاید فرصت نشده، شاید تنبلی، شاید به این خاطر که آخرین باری که با سامان رفتیم پیرزن نگهبان که می خواست در را باز کند فکر کرد یه دختر پسر دنبال یه جای دنجند و راهمون نداد. شاید هم بی هیچ دلیلی نمی روم.

اما چند وقتی است که موقع رفتن خونه برای رهایی از ترافیک پشت تجریش از میانبر هایی می رم که (به خاطر انواع تابلوهای یک طرفه و ...) آدم رو راست می رسونند جلوی ظهیرالدوله. برای من همون رد شدن از جلوش هم کلی آرامشه. اما هفته ی پیش دیدم دیوارش ریخته. نگرانش شدم. آمدم سراغ اینترنت . این مطلب رو در روزنامه ی سرمایه پیدا کردم و خیالم راحت شد. آخه این قدر دور و برش برج ساخته اند که ترسیدم اون وسط گم بشه. اما خدا را شکر خیلی های دیگه به جز من به دلایل مختلف ظهیرالدوله را دوست دارند.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007