شیطونک های کوچولو
تا یکی دو ماه پیش وقتی یکی شون می اومد تو بغلم می نشست دومی که می آمد اولی اون رو هل می داد و جیغ می زد که برو. من ناراحت می شدم و درگیر که چه کنم(گلشید و خورشید رو می گم).
اما چند وقته که وقتی یکی شون میاد تو بغلم که براش کتاب بخونم یا بازی کنیم فوری با دستش به دیگری اشاره می کنه که بیا. این قدر بانمک که آدم اشکش در میاد.
یه لحظه می بینی دارند اسباب بازی ای را می کشند و سرش دعوا می کنند، لحظه ی دیگه می بینی از محبت یکی شون می ره می شینه بغل اون یکی. به خصوص خورشید خیلی دوست داره بشینه بغل گلشید!!! فکر می کنه هر کی رو دوست داره باید بره بغلش حتا اگر اندازه ی خودش باشه. جالبتر این که گلشید هم به این کار می خنده!!!!
نظرات
خسرو :
خوش بحالتان که این لحظه فراموش نشدنی می بینید
خسرو - October 17, 2009 2:51 PM
ghazaleh :
salam mamani,
ey joonaaaaaaaaam! delam zaf raft az daste in sheitoonaka :D
beboos in khahar kochooloo ha ye man o :)
ghazaleh - October 17, 2009 3:05 PM
سحر :
ای جاااانم....
سحر - October 17, 2009 4:31 PM
زیزیلی :
الهی. خدا حفظشون کنه.
مادر دوقلو بودن هر چند کار سختیه ولی باید خیلی هیجان انگیز باشه
از دخترات که می نویسی نمی دونم چرا یاد خودم و خواهرم می افتم هر چند که دوقلو نبودیم ولی فقط یکسال فاصله سنی داشتیم و خیلی به هم نزدیک بودیم. یادش به خیر.
زیزیلی - October 17, 2009 4:35 PM
sepideh :
نازی... چقدر شیرین
sepideh - October 17, 2009 6:47 PM
معصوم :
آخخخخخخخخخخخخخخی ی ییییییییییی نازییییییییییییییی !!!!!!!!!!!
چه لذت بخشه این لحظات. ممنون که این تجربه های شیرین رو ثبت میکنید که ما هم لذت ببریم.
معصوم - October 17, 2009 9:45 PM
فرزانه :
وای!! من دلم آب افتاد!!!
فرزانه - October 17, 2009 11:06 PM
پونه :
سیما جان وقتی دکتر سپهر به من می گفت که هرروز زندگی بچه ها مثل کتابیه که داستان روزهاش با هم همیشه فرق داره نمی تونستم اول زیاد باور کنم و لی گذر زمان اینو به من ثابت کرد... حالا که از اون شیطونهای دوست داشتنی ات می نویسی یاد همین حرف می افتم. امیدوارم همیشه سلامت باشند در زیر سایه مادری مثل تو مهربون و صبور. ببوسشون.
پونه - October 18, 2009 9:40 AM
الها :
وبلاک بسیار قشنگی هست،واقعا خوشم امد
فعلا خدا نگهدار
الها - October 18, 2009 3:46 PM
:) :
نمیشه یه روز دکتر مقیمی خورشیدو گلشیدو بیارن شریف؟قول می دیم خوب خوب مراقبشون باشیم.
:) - October 18, 2009 6:16 PM
مامان نیما :
فوق العاده زیباوبااحساسه.مخصوصا برای من که عاشق بچه کوچولوام.اونم دوتااااااااااااااا.قدراین لحظات روبدون وتامی تونی لذت ببر.بعدهاهم با یادآوریش لذت خواهی برد.بچه برای همیشه شیرین و لذت بخشه.شادباشیدوخوشبخت.هردوشون
روحسابی ببوس.مرسی
سیما:
سلام خانم ادیب. خوشحالم شما هم به وبلاگم سر می زنید.
مامان نیما - October 18, 2009 9:09 PM
ایزلد :
سلام:
من و خواهرم با هم 2سال و 7 ماه فاصله داریم اما همه فکر میکنن ما دو قلوییم .!!!!!!
من از این احساس خوشم میاد
امید وارم فسقلی های شما همیشه سلامت باشن.
اما یه نکته وقتی بزرگ شن و موقع ازدواج خیلی دلشون میگیره.
من هم با خواهرم دعوا میکنم اما باور کنید تا حالا قهر نداشتیم .
جالب اینکه من سر کنکور خودم راحت خوابیدم اما واسه خواهرم استرس داشتمو تا صبح نخوابیدم!! با اینکه از من درس خون تر بود
ایزلد - October 26, 2009 11:28 AM
:
الهي قربونشون برم
Anonymous - May 18, 2010 12:26 PM