« شیطونک های کوچولو | صفحه اول | نقاشی های خیابانی »

28 مهر 88

بادکنک قرمز ٍ نوه ی نوه ی ... نوه ی من!

دختر کوچولو مثل همیشه با کلی ذوق اومد خونه مون و باز هم مثل همیشه سوال های نجومی اش رو برای من آورد.

گفت: خاله این درسته که زمین به زودی منفجر می شه؟ (یکی تو مدرسه بهش گفته بود).
گفتم: نه خاله. چرا منفجر بشه؟ سیاره ها منفجر نمی شوند.
گفت: پس چی ها منفجر می شوند؟
گفتم:ستاره ها.
گفت: مثل چی؟
گفتم: مثل ستاره ی خورشید، همین ستاره ی ما!
گفت: اون وقت چی می شه؟ (نگاه هاش رو خوب می شناسم نگرانی اومده بود تو اون دو تا چشم ناز کوچولو).
گفتم: خیلی خیلی سال دیگه.
گفت: چقدر دیگه؟
گفتم: چند میلیارد سال دیگه. میلیارد خیلی زیاده.
گفت: چقدره؟
کار داشت بیخ پیدا می کرد. می دونستم داره نگرانیش زیاد می شه. نمی دونستم چه کنم. گفتم: یعنی زمان نوه ی نوه ی نوه ی .... نوه ی ما!
گفت: اون وقت زمان نوه ی نوه ی نوه ی ... ، ما چی شدیم؟
ای وای، نمی دونستم چه کنم. این دخترک نازنینم همیشه با مرگ مشکل داره.
گفتم: می دونی قبلش چه اتفاق با مزه ای می افته؟
گفت: چی؟
خیالم راحت شد ذهنش منحرف شده.
گفتم: خورشید مثل یه بادکنک قرمز باد می کنه. خیلی بزرگ می شه.
گفت زمین چی می شه؟
گفتم: این قدر بزرگ می شه که زمین رو غورت می ده و بعد کلی خندیدم (همون جوری که می دونم خیلی دوست داره و شاد می شه). لپ هام رو هم براش باد کردم.
پرسید: کی این جوری می شه؟
ای خدا! لعنت به زمان که همیشه سواله.
گفتم: همون نوه ی نوه ی ...
یهو دوید طرف در و زد زیر گریه و گفت من می ترسم. می خوام برم پیش مامان و بابام. تا رسیدم بهش هیچی نمی شنید و دوید و رفت و من هم زدم زیر گریه از گریه ی او.

البته دفعه های بعد که دیدمش هیچی در این باره نگفت. اما من همچنان مونده ام تو اون شب و این که چرا بچه را ناخواسته این قدر ترسوندم و یه بغض مونده ته گلوی خودم.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/248


   نظرات

پونه :

بعضی وقتها توی ذهن به ظاهر کوچیک این بچه ها سوالای عجیبی می گذره که آدم واقعا نمی دونه چی کار کنه. انگار روی یه لبه ی پرتگاهی که هر کاری کنی از یه طرف می افتی:)
ولی اونجا که گفتی خودتم زدی زیر گریه یهو دلم گرفت...

 

زهرا :

بچه ها بلاخره خیلی زود با این چیزا باید آشنا بشن. به نظر من اتفاقا خیلی بهتره که خودمون توی یه فرصتی که پیش میاد مسایل این مدلی رو براشون توضیح بدیم.
تازه من همیشه فکر می کردم توضیح دادن مرگ واسه بچه ها خیلی راحت باشه. مثلا با گفتن این که آدم بعد از مرگ می ره توی آسمون ها و ابرها ... شاید ترس بچه ها از مرگ کم تر بشه. البته من متخصص تربیت بچه نیستم!! نمی دونم!!

 

سهراب :

من در اين زاويه از روان شناسی بچه ها مطالعات مکتوبی را نديدم، ولی با توجه به تجربه ای که با بچه های خودم دارم بهتر می بينم مفهوم مرگ را تا زمانی که بچه آن را درک نکرده باهاش در ميان نگذاريم. بچه ها از ما بزرگ تر ها بسيار حساس ترند و بهتر است بسيار با دقت از کنار اين نوع سوال هايی که از ما می پرسند گذشته و ذهن آنها را به مطلبی نزديک به عمد هدايت کنيم. برای بچه ها، نابودی غير قابل قبول و درک است و ممکن است ورود به اين وادی لطمه های شديدی را به روان آنها وارد کند.

سیما:

من که نه در این باره تجربه ای دارم نه جایی خوانده ام. اما با نوشته ی شما یه سوالی برام پیش میاد. اگر خدای ناکرده بچه مرگ یکی از عزیزهاش رو ببینه اون وقت با این وضع که هیچی از مرگ نشنیده چه بلایی سرش میاد؟

 

باد صبا :

سلام
اين دو تا نوشته آخر رو نخونده بودم. خيلي بامزه بودند. چه کوچولو هاي نازي داريد. هدا حفظشون کنه.
راستی براي من هم سوال پيش اومد. ستاره ها هم منفجر می شوند؟ اين چيزي که من مي گم چقدر درسته؟ توي کتابها و مجله ها خوندم که ستاره ها خاموش مي شوند. وقتي همه هيدروژنشون به هليم تبديل بشه خاموش مي شوند و تبديل به کوتوله سفيد يا ستاره نوتروني يا سياه چاله مي شوند.
ضمنا در مورد مرگ فکر مي کنم و خوندم که بهترين روش اينه که خيلي ساده وقتي در باره مرگ مي پرسند باهاشون صحبت کنيم و به عنوان يه حقيقتي که براي همه پيش مياد ازش ياد کنيم.

 

ستاره :

جالب بود. البته فکر کنم درستش "قورت" ه نه "غورت" !

 

آفاق :

سلام .
چه دخترای ناز دارید. چقدم بامزه ان. خدا حفظشون کنه.
سوالات بچهها گاهی آدم بزرگا رو به فکر فرو می بره. انگاری با زاویه دید اونا زندگی جالبتره.

 

اندیشه :

من معتقدم باید به بچهها همیشه واقعت را گفت البته در حدامکان اینکه من به این اصل معتقدم به این معنی نیست که توانستم در تربیت فرزندانم این اصل را کاملا رعایت کنم بنا به دلایلی هرگز نتوانستیم در مورد مرگ با هم حرف بزنیم چند پیش پسرم به من گفت از دست دادن پدر یا مادر باید سخت باشد گفتم اری من تجربه کرده ام بعد اضافه کرد ولی از دست دادن فرزند باید بسیار سختتر باشد با این حرفش گویی کسی قلبم را در مشتش گرفته ومیفشارد تمام وجودم لرزید. ولی حالا میبینم که لازم هست در این مورد هم گفتگویی کرد.وبلاگ خوبی دارید به شما تبریک میگویم موفق باشید

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007