« September 2009 | صفحه اول | November 2009 »

October 2009 Archives

October 3, 2009

ویز

اولش نمی خواستم به روی خودم بیارم. اما نه انگار موضوع جدی بود. این صدای ویز رهام نمی کرد. هر جایی می رفتم یه صدایی زمینه ی گوشم بود. یعنی دایم می شنیدمش. از اطرافیانم می پرسیدم اما آنها نمی شنیدند و فکر می کردند شوخی می کنم.

اما من می شنیدم. یادم آمد که یکی از نشانه های روان پریشی همین صداهایی است که می شنویم. خیلی نگران خودم شدم. آخه مگه این قدر الکی است؟ یهو از یه روز این صدا ها را دایم می شنوی؟ خدایا چه کنم؟

چرا هیچ کس این صدای ویز لعنتی را نمی شنود. شاید گوشم مشکل پیدا کرده. یهو؟ از این فکر ها خسته ام. بروم بخوابم شاید کمی آرام شوم.
اما صدا یهو ضعیف شد!! وا!! این جوری اش را نشنیده بودیم. دیگه اگر مشکل شنوایی یا ذهنی هم باشد شدتش که کم و زیاد نمی شه!!!

جایم رو عوض کردم صدا قطع شد!! یهو روی میز کنار تخت دیدمش. اونی رو که داشت دستی دستی روانی ام می کرد. بله همون کش سره! همون که روش یه عروسک داره که به لطف تولید کننده ی چینی وقتی فشارش می دهی یه آهنگی می زنه. بله باتری اش تموم شده و به جای اون ملودی فقط ویز می کنه. عجیبه که ویزش تمومی نداره.

البته بعد از چند روز بالاخره باتری اش تموم شد. آخه گل سر هم باید صدا
بده؟

پ.ن: تعجب نکنید. این کش سر دخترهام نیست خودم چند سال پیش هدیه گرفته ام!! خواستم توصیه کنم برای دخترهاتون از این چیزها نخرید.

October 7, 2009

چای

به همکارها در پژوهشکده پیشنهاد کردم که هر روز صبح ده دقیقه با هم چای بخوریم و این ده دقیقه زمانی باشد برای با هم گفتگو کردن. اگر بحثی هست یا سوالی هست و نمی شود دایم در اتاق همدیگر را بزنیم و بپرسیم یک زمان مشخص (به رسم جاافتاده ی خیلی جاها) برای این گپ های کاری، علمی، غیر علمی روزانه بگذاریم. به خصوص که ما ناهارخوری هم نداریم و هر کسی خودش غذا می آورد و به این ترتیب زمان ناهار خوری از ۱۲ تا ۳ متغیر است. هیچ قرار مشترکی نداریم به جز سمینارهای هفتگی. اون هم که هفته ای یک بار هست و موقعیتش با اینی که من می گویم متفاوت است. خیلی وقت ها آدم کارش یک گیری دارد که می خواهد همان روز با دیگران در میان بگذارد. یا حتا می خواهد با دیگران حرف بزند.

خلاصه به همه ی این دلایل فکر کردم پیشنهاد خوبی داده ام. اما گویا اشتباه کرده ام.

تا به امروز که هیچ کس حتا یک نفر از همکارها سر این قرار نیامده است!! احتمالا پیشنهاد من را به درد نخور و وقت گیر (؟!!) دانسته اند، به ایمیلم که پاسخی نداده اند به جز یک نفر.

با خودم قرار گذاشتم که هر روز سر ساعت پیشنهادی ده دقیقه به هال پژوهشکده می روم حتا اگر کسی نیاید. بالاخره شاید اثر کرد.فوقش این است که این ده دقیقه با گربه ها ی پژوهشکده سرگرمم و نگاهی هم به خبرنامه ها و مجلاتی که برای خواندن عموم گذاشته اند می اندازم.

پ.ن: این مطلب را این جا گذاشتم تا سبک شوم. آخه خیلی از این "عدم استقبال "دلم (بهتره بگم حالم)گرفته.

October 13, 2009

لهجه

حس می کنم گاهی در وبلاگ نویسی لهجه پیدا می کنم.

عادت عجیبی دارم. هر وقت با کسی حرف بزنم که لهجه ی فارسی حرف زدنش با من فرق دارد بعد از چند ساعت من هم لهجه ی او را می گیرم!! این را بارها تجربه کرده ام. خیلی بده ،انگار دارم ادای اون شخص را در می آورم اما کاملا ناخودآگاهانه این کار را می کنم. درباره ی لهجه ی ترکی، یزدی، اصفهانی، بلوچ،کردی، مازرونی و کرمانی هم آزموده شده!!! جالبه که فقط هم در فارسی این جوره. اگر در انگلیسی هم بود خیلی خوب می شد.

خلاصه این را تعریف کردم که بگم حس می کنم این عادتم به نوشته هایم هم وارد شده. یعنی در اثر گودر و این که ده ها برابر اونی که می نویسم می خوانم و به این علت که وبلاگ های شناخته شده لحنشون روز به روز به هم شبیه تر می شه و می شود به راحتی به چند دسته تقسیم شان کرد، خلاصه به همه ی این دلایل نوشته هایم لهجه پیدا کرده!! این لهجه در نوشته هایی که درباره ی دخترهام یا تجربه های کاری ام می نویسم کمه، شاید چون اصولا در وبلاگستان درباره اش کم نوشته می شود در ناخودآگاه من هم لهجه ای نداره، اما درباره ی مسایل اجتماعی این خیلی واضح به چشم می خورد.

بعد از این که نوشته های خودم را این جوری دیدم سری به نوشته های دیگران هم زدم و دیدم متاسفانه این لهجه گیری داره سراسری می شه. لحن ها داره مثل هم می شه و این از اونهمه زیبایی ِتنوع در وبلاگستان می کاهد.

October 17, 2009

شیطونک های کوچولو

تا یکی دو ماه پیش وقتی یکی شون می اومد تو بغلم می نشست دومی که می آمد اولی اون رو هل می داد و جیغ می زد که برو. من ناراحت می شدم و درگیر که چه کنم(گلشید و خورشید رو می گم).

اما چند وقته که وقتی یکی شون میاد تو بغلم که براش کتاب بخونم یا بازی کنیم فوری با دستش به دیگری اشاره می کنه که بیا. این قدر بانمک که آدم اشکش در میاد.

یه لحظه می بینی دارند اسباب بازی ای را می کشند و سرش دعوا می کنند، لحظه ی دیگه می بینی از محبت یکی شون می ره می شینه بغل اون یکی. به خصوص خورشید خیلی دوست داره بشینه بغل گلشید!!! فکر می کنه هر کی رو دوست داره باید بره بغلش حتا اگر اندازه ی خودش باشه. جالبتر این که گلشید هم به این کار می خنده!!!!

October 20, 2009

بادکنک قرمز ٍ نوه ی نوه ی ... نوه ی من!

دختر کوچولو مثل همیشه با کلی ذوق اومد خونه مون و باز هم مثل همیشه سوال های نجومی اش رو برای من آورد.

گفت: خاله این درسته که زمین به زودی منفجر می شه؟ (یکی تو مدرسه بهش گفته بود).
گفتم: نه خاله. چرا منفجر بشه؟ سیاره ها منفجر نمی شوند.
گفت: پس چی ها منفجر می شوند؟
گفتم:ستاره ها.
گفت: مثل چی؟
گفتم: مثل ستاره ی خورشید، همین ستاره ی ما!
گفت: اون وقت چی می شه؟ (نگاه هاش رو خوب می شناسم نگرانی اومده بود تو اون دو تا چشم ناز کوچولو).
گفتم: خیلی خیلی سال دیگه.
گفت: چقدر دیگه؟
گفتم: چند میلیارد سال دیگه. میلیارد خیلی زیاده.
گفت: چقدره؟
کار داشت بیخ پیدا می کرد. می دونستم داره نگرانیش زیاد می شه. نمی دونستم چه کنم. گفتم: یعنی زمان نوه ی نوه ی نوه ی .... نوه ی ما!
گفت: اون وقت زمان نوه ی نوه ی نوه ی ... ، ما چی شدیم؟
ای وای، نمی دونستم چه کنم. این دخترک نازنینم همیشه با مرگ مشکل داره.
گفتم: می دونی قبلش چه اتفاق با مزه ای می افته؟
گفت: چی؟
خیالم راحت شد ذهنش منحرف شده.
گفتم: خورشید مثل یه بادکنک قرمز باد می کنه. خیلی بزرگ می شه.
گفت زمین چی می شه؟
گفتم: این قدر بزرگ می شه که زمین رو غورت می ده و بعد کلی خندیدم (همون جوری که می دونم خیلی دوست داره و شاد می شه). لپ هام رو هم براش باد کردم.
پرسید: کی این جوری می شه؟
ای خدا! لعنت به زمان که همیشه سواله.
گفتم: همون نوه ی نوه ی ...
یهو دوید طرف در و زد زیر گریه و گفت من می ترسم. می خوام برم پیش مامان و بابام. تا رسیدم بهش هیچی نمی شنید و دوید و رفت و من هم زدم زیر گریه از گریه ی او.

البته دفعه های بعد که دیدمش هیچی در این باره نگفت. اما من همچنان مونده ام تو اون شب و این که چرا بچه را ناخواسته این قدر ترسوندم و یه بغض مونده ته گلوی خودم.

October 28, 2009

نقاشی های خیابانی

triangle.jpg


دلم برای این هایی می سوزه که وظیفه شون شعار پاک کردن یا روی شعار نقاشی کردنه.

بنده های خدا باید حواسشون به تابلوهای راهنمایی (روی تابلوی ورود ممنوع دیدم) باشه تا تابلو های خیابون ها تا حتا (دیروز دیدم) تابلوی مسجد!

من موندم روی تابلوی بزرگراه ها (به ارتفاع ۴ متر) چطوری رنگ سبز هست. گویا تکنولوژی سبز کن ها از سیاه کن ها پیشرفته تره. چون سیاه ها اون بالاها نمی روند.

از همه هم با نمک تر نقاشی هایی است که سیاه کن ها با استفاده از نوشته های سبزها می کشند. من رو یاد امتحان تیزهوشان (که قبول نشدم)می اندازه که یه کج و معوج هایی بود که باید باهاشون شکل می کشیدی و با همون ها آینده ات رو تغییر می دادی. این بنده های خدا هم هی مجبورند شکلک آدم های مثلثی شکل بکشند. تنوع نقاشی هاشون کمه. انگار این جا هم باز همون مسابقه ی هوش (!)برقراره.

این روزها دوباره به خصوص به در ودیوار خیلی دقت کنید. مثل یه فیلم می مونه. اول طرف یه چیزی سبز نوشته یا کشیده بعد یکی روش رنگ سفید زده بعد دوباره علامت سبزها و بعد روش نقاشی آدم مثلثی و خلاصه همین طور ادامه داره.

یه چیز عجیبی هم هست که در مقایسه با آنچه که توی بچگی از بقایای سال ۵۷ دیدیم جالبه. اون هم اینه که این نقاشی ها و نوشته ها روی تابلو ها و دیوارهای عمومی است و من تقریبا تا حالا روی دیوار خونه ی مردم ندیده ام.


پ.ن: نقاشی بالا را گوگل کردم و پیدا کردم ارجاعش به آدرسی که عکس توشه.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007