« April 2009 | صفحه اول | June 2009 »

May 2009 Archives

May 6, 2009

چشم شیشه ای

"بیش از این ها، آه، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند
.
.
.
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لا به لای تور و پولک خفت

.
.
."

بخش هایی از "عروسک کوکی" -- فروغ فرخزاد

May 11, 2009

انتخابات

یک ماه دیگر انتخابات است. نزدیک شدنش را چند روز پیش حس کردم:

یک نفر از فامیل نه چندان دور را دیدم (اسمش را می گذارم ف)، خانم خانه داری است با دو تا بچه (راهنمایی و دبستان). جوری که خودش می گوید اصولا هیچ کاری به مسایل اجتماعی ندارد. هدفش راحتی خودش، شوهرش و خانواده اش است. شخص دیگری هم آن جا بود که انتخابات قبلی خیلی تلاش می کرد افراد خانواده را توجیه کند در انتخابات شرکت کنند(ک). استدلال هاش هم خیلی خوب و ملموس بود، از رفاه اجتماعی، آموزش و پرورش و ... حرف می زد اما نتوانست ف و امثال او را راضی کند حتا دور دوم در انتخابات شرکت کنند.
ف که در انتخابات قبلی به جای هر بحثی می گفت "مگه خاتمی چه کرد؟ ما هنوز کلی اجاره خانه می دهیم و ... آموزش پرورش به چه دردی می خوره و ..." این بار تا ک را دید گفت من می خواهم شرکت کنم به کی رای بدهم به نظرت؟

May 18, 2009

مادرانه

"... یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت... "*

به خوبی این روزها از نزدیک می فهمم چرا می گویند زبان مادری! فرایند یادگیری زبان خیلی جالبه. انگار یک شبه و یهو دخترکها مون فهمیدند که هر چیزی را با اسمی صدا می زنیم (البته این یک شبشون هم زمان نبود). چنان حواسشون جمع حرفها یی که می شنوند شده که آدم دیگه باید خیلی دقت کنه چی می گه.

چنان لذتی می بریم که قابل توصیف نیست. مثلا درخت ها رو نشونشون دادم و گفتم درخت. مثل همه ی چیزهایی که دایم در حین بازی باهاشون براشون می گفتم اسمش چیه. یهو یه روز دیدم تا می گم درخت بر می گردند و حیاط رو نگاه می کنند. در کمتر از دو هفته از اون روز تا می گم باد میاد می فهمند منظورم تکان درخت هاست و حیاط رو نگاه می کنند دست و پا می زنند. عروسکی که تا به حال بارها به اسمش صدا می شد و براشون اهمیتی نداشت، حالا تا اسمش رو می بری میارند و می گذارند کف دستت. چه عجیبه این رشد ذهن. حس می کنم هر روز متفاوت با دیروز شده اند. خوبه دست کم یکی از پدر یا مادر اهل حرف زدن باشه تا بچه زبان یاد بگیره. من که بالاخره پر حرفی ام به دردی خورد!

اما لذت بخش تر از رابطه ی زبانی با دخترک هامون، رابطه ی خودشون با همه. بعضی وقت ها چنان مشغول بازی با هم هستند و قهقهه هایی می زنند که آدم به خودش میاد می بینه مدت هاست ایستاده و داره نگاهشون می کنه و از ذوق اشک می ریزه. با یه صداهای عجیب و غریبی هم دیگر رو صدا می زنند و چهار دست و پا دنبال هم می کنند و اونی که جلوست با چنان هیجانی به سرعت چهار دست و پا از دست اون یکی فرار می کنه که آدم باورش نمی شه. نگهداری از بچه ی نوپا خیلی سخته، هم باید مراقب باشی آسیب نبینه و هم بگذاری خودش بیفته و تجربه کنه و ... و این وقتی شد دو تا دیگه خیلی خیلی سخت می شه. هردومون دایم داریم می دویم. قدیم می گفتند "بچه ی نوپا نه پا می خواد برای نگه داری". همه ی اون هایی که یه بچه داشتند می گفتند اوه اوه شما دیگه با دو تا بچه دمار از روزگارتون در میاد. آره راست می گفتند خیلی خیلی سخته، اما در عوض لذت دیدن این همبازی شدن هاشون، دیدن هم زمان ِ رشد دو بچه ی این قدر متفاوت، هدیه ای است که پشت اون همه زحمت دوقلو داری پنهانه و هر لحظه اش خیلی خیلی بیشتر از سختی هاش شیرینه.

دلم می خواست می شد زمان رو نگه دارم و از این روزها بیشتر لذت ببرم. اما افسوس که می گذرد و همین حالا شیرینی بارداری و نوزادیشون رو توی ذهنم و لا به لای عکس ها و فیلم هاشون جستجو می کنم. با وجود بارداری و شیر دهی و ... هنوز باورم نمی شه که من هم مادرم. برام مادر مقدس تر از اینه که خودم رو هم در دسته ی مادرها بدانم. اما وقتی یکی شون زمین می خوره و گریان و چهار دست و پا خودش رو به آغوشم می رسونه و بغلم آروم می شه حس می کنم این یعنی من هم مادرم.

* بخشی از شعر معروف ایرج میرزا


May 19, 2009

ساده، زیبا و گویا

"... وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم....
از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟..."

اگر هنوز این نوشته ی مخملباف را نخوانده اید حتما بخوانید (تا ته ِ ته) و بدهید دیگران هم بخوانند. تمام هنری که جنبش اصلاحات باید در انتخابات از خودش نشان می داد خیلی ساده و زیبا در این نوشته وجود دارد. کاش دست کم ازش یاد بگیریم این روزها چطور ساده و روان با دیگران درباره ی انتخابات صحبت کنیم. امیدوار، بی عصبیت و بی تحقیر دیگران.

May 25, 2009

ما نژادپرستیم

این مقاله ی ایسنا حال آدم را بد می کند. بوی نژادپرستی ای که از این مقاله می آید حال آدم را به هم می زند. جالب این جاست که پایین نوشته لینکی هست برای نظر گذاشتن، بعد از ارسال نظر صفحه ای آمد که "فعلا این صفحه مشکل دارد و بعدا بیایید". لجم بیشتر درآمد. احساس کردم یکی ایستاده و داره بهم فحش می ده و (به هر دلیلی) من زبان اعتراض ندارم.

خیلی علاقه دارم تحلیل جامعه شناسان رو از این همه حس خود بزرگ بینی، نژادپرستی و ملیت پرستی مون بشنوم. این که از کی ما این جوری شده ایم.

May 26, 2009

بیانیه 125 استاد دانشگاه شریف در انتقاد از دولت

صد و بیست و پنج نفر از استادان دانشگاه صنعتي شريف با صدور بيانيه‌اي از سياست‌هاي دولت نهم و سوءمدیریت كشور به ويژه در مورد مسائل اقتصادي انتقاد كردند.

May 28, 2009

کانگورو چی می گه؟

هر بچه ای یه جور عجیبه. یادمه کلی تعجب می کردم وقتی از دختر کوچولوی یکی از دوست هام می پرسیدیم فیل چی می گه (یک سالش بود) اون کوچولوی ناز یه صدای با مزه ای در می آورد.

حالا دخترهای خودمون. تا به حال دیدید بچه ای صدای کانگورو دربیاره!! :)) تا می گی کانگورو چی می گه یه صدای نچ نچ بامزه از خودشون در میارند. مدل این نچ نچ ها شون هم کاملا با هم فرق داره. شاید هم دو صدای متفاوته و ما از هردوش حس نچ نچ داریم. این رو خوشون از قصه هایی که می گیم یاد گرفته اند. بدون این که مستقیم بگیم کانگورو می گه نچ نچ!!!! یه بار وسط قصه خوندن خودشون شروع کردند به نچ نچ.

حالا با مزگی اسبه چی کار می کنه و ... بماند. فکر کنم به تعداد بچه هایی که تا به حال دیده ام از این استثناهای بانمک هم ازشون شنیدم.

May 30, 2009

شهرزاد

اگر باردارید، یا بچه ی کوچیک دارید و ایران زندگی می کنید، خواندن شهرزاد را پیشنهاد می کنم. به نظرم در کل خوب از کار درآمده و اطلاعات مناسبی توش پیدا می شه (هرچند ظاهرش شبیه مجله های نه چندان خوب خانوادگی است با عکس آدم های معروف روی جلدش و ...). به خصوص توصیه های خوبی داره برای خرید های بچه پیش از تولد (سیسمونی)، وسایلی که بچه ها نیاز دارند و از این جور چیزها.

بین مطبوعات و برنامه های تلویزیونی و آگهی های تبلیغاتی ما اصولا این جور چیزهای پیدا نمی شه و به این جور مجلات نیاز داریم. بیشترین چیزی که ما توی این مجله می پسندیم، آگهی هاشه. اگر ما پیش از تولد دخترها این مجله را می دیدیم قطعا کمکمون می کرد، دست کم با فروشگاه های خوب وسایل بچه آشنا می شدیم. اون زمان دایم سایت های خارجی رو می خوندیم که البته خوب بودند اما خب بازار اون ها با مال ما خیلی فرق داره.

همون طوری که روی جلد هم نوشته راهنمای پدر و مادرهاست. ممنون از گروهی که در میارندش و ممنون از دوستی که بهم معرفی اش کرد (گویا تا به حال 6 شماره درآمده).


 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007