"... یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت... "*
به خوبی این روزها از نزدیک می فهمم چرا می گویند زبان مادری! فرایند یادگیری زبان خیلی جالبه. انگار یک شبه و یهو دخترکها مون فهمیدند که هر چیزی را با اسمی صدا می زنیم (البته این یک شبشون هم زمان نبود). چنان حواسشون جمع حرفها یی که می شنوند شده که آدم دیگه باید خیلی دقت کنه چی می گه.
چنان لذتی می بریم که قابل توصیف نیست. مثلا درخت ها رو نشونشون دادم و گفتم درخت. مثل همه ی چیزهایی که دایم در حین بازی باهاشون براشون می گفتم اسمش چیه. یهو یه روز دیدم تا می گم درخت بر می گردند و حیاط رو نگاه می کنند. در کمتر از دو هفته از اون روز تا می گم باد میاد می فهمند منظورم تکان درخت هاست و حیاط رو نگاه می کنند دست و پا می زنند. عروسکی که تا به حال بارها به اسمش صدا می شد و براشون اهمیتی نداشت، حالا تا اسمش رو می بری میارند و می گذارند کف دستت. چه عجیبه این رشد ذهن. حس می کنم هر روز متفاوت با دیروز شده اند. خوبه دست کم یکی از پدر یا مادر اهل حرف زدن باشه تا بچه زبان یاد بگیره. من که بالاخره پر حرفی ام به دردی خورد!
اما لذت بخش تر از رابطه ی زبانی با دخترک هامون، رابطه ی خودشون با همه. بعضی وقت ها چنان مشغول بازی با هم هستند و قهقهه هایی می زنند که آدم به خودش میاد می بینه مدت هاست ایستاده و داره نگاهشون می کنه و از ذوق اشک می ریزه. با یه صداهای عجیب و غریبی هم دیگر رو صدا می زنند و چهار دست و پا دنبال هم می کنند و اونی که جلوست با چنان هیجانی به سرعت چهار دست و پا از دست اون یکی فرار می کنه که آدم باورش نمی شه. نگهداری از بچه ی نوپا خیلی سخته، هم باید مراقب باشی آسیب نبینه و هم بگذاری خودش بیفته و تجربه کنه و ... و این وقتی شد دو تا دیگه خیلی خیلی سخت می شه. هردومون دایم داریم می دویم. قدیم می گفتند "بچه ی نوپا نه پا می خواد برای نگه داری". همه ی اون هایی که یه بچه داشتند می گفتند اوه اوه شما دیگه با دو تا بچه دمار از روزگارتون در میاد. آره راست می گفتند خیلی خیلی سخته، اما در عوض لذت دیدن این همبازی شدن هاشون، دیدن هم زمان ِ رشد دو بچه ی این قدر متفاوت، هدیه ای است که پشت اون همه زحمت دوقلو داری پنهانه و هر لحظه اش خیلی خیلی بیشتر از سختی هاش شیرینه.
دلم می خواست می شد زمان رو نگه دارم و از این روزها بیشتر لذت ببرم. اما افسوس که می گذرد و همین حالا شیرینی بارداری و نوزادیشون رو توی ذهنم و لا به لای عکس ها و فیلم هاشون جستجو می کنم. با وجود بارداری و شیر دهی و ... هنوز باورم نمی شه که من هم مادرم. برام مادر مقدس تر از اینه که خودم رو هم در دسته ی مادرها بدانم. اما وقتی یکی شون زمین می خوره و گریان و چهار دست و پا خودش رو به آغوشم می رسونه و بغلم آروم می شه حس می کنم این یعنی من هم مادرم.
* بخشی از شعر معروف ایرج میرزا