« March 2009 | صفحه اول | May 2009 »

April 2009 Archives

April 6, 2009

سکوت

دلیل کم نوشتن ام نه کمی وقت هست و نه تعطیلات نوروز.

موضوع اینه که یه کم دلم از این جا گرفته است. این جا احساس امنیت نمی کنم. حس می کنم یا من بد حرف می زنم یا دیگران عجول اند و زود قضاوت می کنند. هر چه که هست اون چه که از نظرها و ایمیل های بعضی از خوانندگان می مونه، خستگی بیشتره برای من، دلزدگی از "نوشتن و برای خواندن همه منتشر کردن".


اما این قدر هم چنان به وبلاگ نویسی علاقه مندم که دلم نمیاد در این جا رو تخته کنم و برم پی کارم.


پ.ن: سو تفاهم نشه. اصلا منظورم این نیست که نخواهم نوشت. اتفاقا خواستم با این درددل یه جورهایی نوشتن رو شروع کنم.

April 7, 2009

هر دو

یه حسی هست که فکر کنم مادر یه دوقلو بیشتر حسش می کنه و وقتی برای مادرهای دیگه می گم براشون جالبه و ناشناخته.

اون حس مربوط به وقتی است که هر روز می رم خونه. دو تا دختر گلها بیدارند و تا در رو باز می کنم و من رو می بینند شروع می کنند به خندیدن و چهار دست و پا راه می افتند طرف من. در طول راهشون هم همین طوری نگاهم می کنند و زمین می خورند و می خندند. من هم پر می شم از حس خوشبختی و البته این نگرانی هر روزه که کدومشون رو بغل کنم؟ خودشون میاند و می نشینند روی پاهام. وقتی با هم بغلشون می کنم جیغ می کشند و هر کدوم می خواهند تنها توی بغلم باشند و شیر خوردن رو بهانه می کنند. اما من کدوم رو بگذارم زمین؟ جالب اینه که تا یه کوچولو میاند توی بغلم، به خواب می روند.

و این اتفاق هر روز و هر روز تکرار می شه. پشت در که می رسم با خودم می گم کاش هر دو خواب باشند. بعد دلم تنگ می شه و می گم نه کاش بیدار باشند. بعد می گم کاش یکی شون بیدار باشه باز می گم نه آخه هر کدوم بیدار باشه اون یکی چی می شه؟

April 13, 2009

او یک مرد است

-اگر هم یادش برود هر لحظه که بخواهد می داند امروز چندم است. آخر پایین صفحه ی ساعت مچی ِ عقربه ای اش، روز شمار دارد. طراح ساعتش به دلیل کوچکی صفحه ی ساعت جا برای روزشمار کم ندارد.

- داخل کت و پالتو و کاپشن اش جیب دارد و می تواند موبایل و پول و ... توش بگذارد و لازم نیست همه جا با خودش یک کیف بکشد. طراح لباس اش نگران نافرم شدن ظاهرش نیست.

- سلمانی و آرایشگاهی که می رود تا 9-10 شب باز است و می تواند آسوده خاطر بعد از برگشتن از سر کار به آنجا برود. آرایشگاه اش ساعت 4 تعطیل نمی شود و و او هم رابینسون کروزوئه نمی شود.

April 14, 2009

برف بهاری

SnowIn%20Spring.JPG

تهران، اواخر فروردین، درخت ها پر از برگ های تازه و سبز بهاری و البته سفید پوش از برف!!!
.

عکس را با موبایل گرفتم و کیفیتش چندان جالب نیست.

April 19, 2009

باز هم؟

هفته ی پیش یکی از همکارها متنی را نشانم داد درباره ی دکتر حسابی و نوروز و اینشتین و ... . پیش تر درباره اش شنیده بودم و در بارباماما نوشته بودم.

اما این بار عکسی بالای نوشته بود که به ادعای نویسنده عکس حسابی و اینشتین است. این دیگه از اون دروغ هاست که بد جوری نویسنده را لو داده است. تقریبا دو سال پیش بود که آن مطلب را درباره ی همین نوروز و نارنج و حسابی و ... نوشتم، آن زمان خیلی ها گفتند تو که مدرکی نداری این حرف ها دروغه پس حرفی نزن. اما این عکس دیگه شاهکاره.

این عکس، عکس معروف اینشتین و گودل است. احیانا نویسنده از شباهت عینک حسابی و گودل استفاده کرده و دیگه دروغ رو به سر حدش رسانده.

متاسفانه نتوانستم متن اصلی این مطلب را در روزنامه ی اعتماد پیدا کنم اما بخشی اش را می توانید این جا بخوانید و البته عکس را هم ببینید!

وقتی هنوز کتیبه ای با محتوای دروغ در مدح حسابی در دانشگاه اصفهان نصب است، بله در دانشگاه نصب است، دیگر انتظاری از دیگران نمی رود. آن قدر هم خوب بلدند مقدس سازی کنند که زودی خودشون یادشون می ره این بت را خودشان ساخته اند و هر روز بیشتر و بیشتر براش دروغ می سازند و بزرگش می کنند. تا هم کسی انتقادی کند فوری برچسب کم سوادی و خیانت به تاریخ (؟!) پرافتخار کشور و ... بهش می زنند که دیگر دم نزند.


راستش دیگر از شنیدن و خواندن و نوشتن درباره ی دکتر حسابی و سرگذشتش خسته شده ام. سال هاست این مرض برای ما شده یک مرض مزمن و اخبار دروغین در این باره که روز به روز تولید می شوند هم شده شوخی جمع بعضی از فیزیک پیشگان.

در همین رابطه:
افسانه ی حسابی
- حامد قدوسی

April 29, 2009

"آهو در طویله"

پریشب اتفاقی سی دی ای رو گذاشتم که بچه ها شعر و موسیقی گوش بدهند که گویا اشتباه بود و سر از "خروس زری پیرهن پری" درآوردم. همون اول که آرم انتشارات ابتکار پخش شد دلم هری ریخت و رفتم توی دنیای کودکی. حالا چرا دلم هری ریخت و اضطراب گرفتم:
توی بچگی تنها نوار قصه ای که از این انتشارات داشتم "شتر خوش باور و آهو در طویله" بود. فکر کنم دو داستان از کلیله و دمنه که هر کدومش یک روی نوار بود. این قدر این داستان ها خشن بودند که من هم که چندان بچه ی ناز نازی و زود رنجی نبودم از شنیدنش وحشت می کردم و می ترسیدم (سال های اول دبستان). آهوی بیچاره می افتاد توی طویله ی خران و چنان بلایی سرش می آوردند که آخرش (در حد درک من در اون سال ها) می مرد. روی دیگر نوار هم شتری بود که گول کلاغ و روباه و ... رو می خورد و طعمه ی شیر (که دوستش بود) و بقیه می شد.
اجرای این قصه ها این قدر جدی بود (در حد قصه های شب رادیو) که همیشه با شنیدنش می ترسیدم. نه فقط به خاطر مرگ، که خب اون سال ها (60-61) جنگ بود و کلی از مرگ می شنیدیم. ترس من از ظلم های توی داستان بود و از لحن روایتش که ترسناک بود برای من.

جالب اینجاست که الان که حدود بیست و هفت هشت سال از اون روزها می گذره (یعنی بیشتر عمر من تا به حال) هنوز حتا با شنیدن آرم ابتکار وحشت می کنم. سال ها بعد از اون زمان، "شازده کوچولو"ی معروف ابتکار با صدای شاملو، خروس زری پیرهن پری شاملو، طوطی و بازرگان و ... را هم شنیدم، اما دیگه بزرگ شده بودم. البته به نظر من این ها بیشترشون به درد آدم بزرگ ها می خوره نه بچه ها. شازده کوچولو رو که هر بار می زنم جلو تا آرم ابتکار رد بشه و بعد می شنوم.
الان زشتی های بیشتر و بدتری رو توی زندگی می بینیم اما باز هم برای من اون داستان آهو در طویله ی خران ناراحت کننده تره. با خودم می گم شاید چون در سنی که نباید این داستان ما رو با این چیزها آشنا می کرد اون هم نه به لحن بچه گانه و کارتونی و ... .

جالب این جاست که این قدر نوار قصه دوست داشتم که با همه ی این حس هام به طرز خودآزاردهنده ای این یکی رو هم مثل بقیه ی نوار قصه هام چندین بار گوش می کردم.

یعنی هر داستانی که شخصیت هاش حیوانات باشند هر قدر هم که جدی باشه می شه برای بچه ها گفت؟ من که با بیشتر این داستان های کلیله دمنه و ... تو مدرسه مشکل داشتم. اگر مثلا کسی بیاد هملت رو با شخصیت های حیوانات بازنویسی کنه اون وقت می شه برای بچه های 8 ساله نمایشش رو اجرا کرد؟

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007