« February 2009 | صفحه اول | April 2009 »

March 2009 Archives

March 2, 2009

اینشتین بچه!

خیلی جالبه، از وقتی دخترها به دنیا اومدند با وجودی که تماس تلفنی و ایمیلی ام با دوست هام و خانواده کمتر شده اما احساس می کنم بیشتر یادشونم و حضورشون رو حس می کنم.

علتش اینه که بعضی از وسایلی که برای بچه ها استفاده می کنم، بعضی لباس هاشون و کلی از اسباب بازی های ساک اسباب بازیشون (که روزی چند بار همه اش میاد بیرون و می ره تو) (به جز خانواده ی نزدیک) هدیه ی دوست هامون و یه عمه و عموی مهربونه. جالبه که این چیزها برام تکراری نشده اند و با هر بار دیدنشون یه اسم هم تو ذهنم میاد، اسم کسی که هدیه دادتش وهمراه با اون اسم حس خوبی که به اون آدم دارم میاد تو ذهنم.


بعضی ها که هدیه شون در اصل ما رو با یه دسته از وسایل، کتاب ها، دی وی دی ها و خلاصه چیزهای خیلی مناسب بچه آشنا کرد و یه جورهایی با هدیه شون راهنمایی مون کردند. ما هم تصمیم داریم از این به بعد برای کسایی که بچه دار می شوند از این هدیه ها ببریم، انگار که باید گنجینه ای رو سینه به سینه منتقل کرد.

می گفتم که با دیدن این هدیه ها کلی یاد آدم هایی می کنم که دوستشون دارم و از این لذت می برم که چه خوب ما رو می شناسند و می دونند چی برای بچه هامون دوست داریم. تازه یه خوبی دیگه ی این ماجرا اینه که تقریبا همه ی دوست هامون که ایران یا تهران زندگی نمی کنند هم این بار که اومدند ایران (یا تهران) (اگر فرصت کردند) برای دیدن دخترها یه سری هم به ما زدند و این باعث شد خیلی هاشون رو که گاه فرصت نمی شد ببینیم، این بار ببینیم. این طوری کلی دیدار هم تازه کردیم.

در مورد بعضی از این هدیه ها باید این جا مفصل بنویسم. تو این یادداشت به دی وی دی ها و وسایل بازی و سرگرمی "بیبی اینشتین"بسنده می کنم (من بهشون می گم اینشتین بچه!). دو تا از دی وی دی ها و یک زمین بازی اش رو دخترهامون هدیه گرفتند بعد ما خودمون رفتیم دنبال باقی اش.

متاسفانه ما در ایران نسخه های کپی (غیرقانونی) این مجموعه رو داریم و به همین دلیل خیلی هاش پیدا نمی شه. کپی بعضی از دی وی دی هاش این جا هست. این ها رو والت دیسنی منتشر می کنه. برای گروه های سنی مختلف ساخته شده اند، از صفر ماه به بالا!! باور نکردنیه که دخترهای 7-8 ماه ی چطور به دقت نگاهشون می کنند و حتا گاه بهشون می خندند! البته برای نمایششون باید برنامه داشته باشیم تا هم خسته نشند هم از کلی بازی و کار فعال دیگه باز نمونند.این دی وی دی ها معمولا با عنوان های مختلف برای سرگرمی و آموزش چیزهای مختلف از زندگی اطرافمون، برای بچه ها تهیه شده. هر مجموعه عنوان خیلی جالبی هم داره که به محتواش مربوطه: بیبی موزارت، بیبی ون گوگ (رنگ ها)، بیبی دولیتل (حیوانات)، بیبی مونه (فصل ها)، بیبی داوینچی (اندام انسان) و ... . دی وی دی ی مورد علاقه ی دخترهای ما (هردوشون!) بیبی مونه است. چنان با دقت می بینند و پلک نمی زنند صدای اطراف رو نمی شنوند که آدم تعجب می کنه. موسیقی این کار هم طبیعتا چهار فصل ویوالدی است.

اگر بچه ی کوچیک دارید یا تصمیم به بچه دار شدن دارید یا می خواهید هدیه برای کسی ببرید حتما یه سری به این مجموعه بزنید. راستش من خودم هم از اینهمه زیبایی و دفت و ظرافت که تو این ها هست لذت می برم. باز هم ممنون از دوست هایی که با هدیه هاشون ما رو با این دنیا هم آشنا کردند.

پ.ن: حتما به نظرها سر بزنید. در یکی از نظرها مقالاتی معرفی شده اند که این دی و دی ها رو به نقد کشیده اند.راستش من با خواندن این ها یک کم مردد شدم. حاضر نیستم برای سرگرمی شون ذهنشون رو کم-فعال کنم. شاید خودم هم دیگر برایشان نگذارم. این از فواید وبلاگ نویسی است. ممنونم از کسی که این نظر رو گذاشته است.

March 7, 2009

خاله بازی

به نظر من مامان بازی از اون بازی هایی است که همه تا بچه اند (دختر یا پسر فرقی نمی کنه) حتما باید تجربه اش کنند. این شامل مشتقات این بازی هم می شه، بازی ایی مثل: معلم بازی، خاله بازی و دکتر بازی و ...

آخه این بازی از اون بازی هایی است که همه بالاخره یه روز تجربه می کنند و خیلی ناجور می شه اگر در جوانی یا از اون بدتر در میان سالی تازه بخواهی از این بازی ها بکنی.

مشخصه ی مهم این بازی ها اینه که همیشه کلی آدم خیالی تو این بازی شرکت می کنند. مثلا معلم می شی و تصور می کنی کلی دانش آموز تو کلاست نشسته. یا مادر خانواده می شی و کلی بچه داری!! البته گاهی عروسک ها جبران این کمبود رو می کنند.

گاهی رفتارهایی می بینم که من را به دوران کودکی ام و اون بازی ها می بره. بعضی ها می نشینند و با دو نفر در ذهنشون یه محیط شلوغ پر از دانشجو و محقق و ... می سازند و (در واقعیت و نه در ذهنشون) براشون برنامه می ریزند و ساختمان های جدا جدا می سازند و باهاشون نامه نگاری می کنند و به درخواست هاشون جواب رد یا قبول می دهند و .... خلاصه بازی رو گسترش می دهند.

خوبی اون بازی ها ی بچگی این بود که یه وقت تمومش می کردیم و می رفتیم پی باقی کارها و بازی هامون و همیشه توی بازی یادمون بود این فقط یه بازیه. اما وقتی بازی ات "از سن گذشته" بشه کار به جاهای باریک می کشه. تو بچگی دست کم یه بزرگتری بود که اگر دعوامون شد بیاد و بگه بابا این بازیه اما وقتی که بچه نباشی دیگر نه از بزرگتر خبری هست و نه اصلا کسی روش می شه بیاد بگه حواست نیست داری بازی می کنی .

March 9, 2009

خوش به حال زمین

یه حس عجیب رو این چند ماهه تجربه می کنم.حس می کنم مادر تمام بچه های زمینم!

یه حس مادرانه ی عجیب به همه ی بچه ها پیدا کرده ام. اگر پیش تر، (مثل هر کس دیگری) ازدیدن بچه ها لذت می بردم یا از دیدن یک بچه که مشکلی داره ناراحت می شدم و می خواستم کاری بکنم، حالا حس می کنم مادرش هستم و دلم براش می لرزه. بچه های خیابونی را که می بینم فوری چهره ی دخترک هام میاد تو ذهنم و ناخودآگاه بغضی گلوم رو می گیره. گاهی هم کاسه ی داغ تر از آش می شم و اگر مثلا توی خیابون مادری رو ببینم که رفتار نامناسبی با فرزندش داره، کلافه می شم و حس می کنم من مسوول اون بچه هم هستم. این جور مواقع عقاید سرخپوستی ام به شدت گل می کنه و حس می کنم می خوام مثل زمین مادر همه ی بچه ها باشم و بهشون برسم و تو آغوش بگیرمشون.

یه بار که بچه ها رو برده بودیم دکتر، مادری رو دیدیم که به بچه ی ده ماهه اش می گفت: "خاک بر سرت! ببین دخترهای پنج ماهه ی این خانوم چه خوب رشد کرده اند و به اطراف نگاه می کنند! نصف تو هستند. خانوم خوش به حالتون، اقلا دارید دو تا دختر بزرگ می کنید، من بیچاره که دارم عمرم رو می گذارم و آخرش هم یه مرد بزرگ می کنم." پسرک ناز و معصومش هم هاج و واج ما را نگاه می کرد و خیلی هم نحیف و لاغر بود. هنوز هم یاد اون صحنه می افتم عصبی و کلافه می شم. دلم می خواست مرجع مناسبی برای پیگیری بود و این رفتار رو گزارش می کردم. حس می کردم اون مادر لیاقت تربیت بچه رو نداره و به اصطلاح هنوز برای مادر شدن کاله و نرسیده. شاید هم فقط کلامش این طوری بود. نمی دانم چرا خیلی از خانم ها از رفتار بد آقایون با فرزند دختر (به خصوص در گذشته ها) می نالند در حالی که تازگی بسیار می شنوم که مادرها فرزند دختر را ترجیح می دهند.

یاد اون چه که از کشورهای اسکاندیناوی (درباره ی رفتار با بچه) می شنوم افتادم و فقط اون خانوم رو نگاه کردم و آهی کشیدم و مثل همیشه از این همه انفعال خودم حالم بد شد.جاهای دیگر دنیا را نمی دانم اما ما تو ایران و تهران جوری رفتار می کنیم که انگار مالک فرزندمون هستیم و به خودمون مربوطه چه رفتاری باهاش می کنیم و هیچ مرجعی برای رسیدگی و کنترل وجود نداره و بضی پدر مادر ها آزادند هر کاری که می خواهند با فرزندشون بکنند. مایی که هیچ جایی تو زندگی مون برای حریم خصوصی خودمون و اطرافیانمون نداریم یهو به این جا که می رسه رفتار با فرزندمون می شه حریم خصوصی!!

March 10, 2009

سفید کوچولو

این کوچولوی سفید که سه روزه دراومده چقدر زیباست. به خصوص که هر بار قاشق کوچولوت رو توی دهانت می کنم بهش می خوره و تقی می کنه.
چه جوری یاد گرفتی شکل خنده ات رو عوض کنی تا این کوچولو هم معلوم بشه و دل ما رو ببری؟

ما حق داریم شما رو ببینیم و بخندیم و از ذوق اشکمون درآد. شما در ما چه می بینید که این طور با ذوق و جیغ می خندید؟

March 14, 2009

کفش نو

IMG_1224.jpg


باز این هفته ی آخر سال اومد و باز همه جا زیباتر شد. باز یاس زرد ها گل کردند و به ژاپنی ها پز از گل شدند و درخت های میوه میون همه ی درخت های شهر، با شکوفه هاشون خودشون رو لو دادند. باز باغچه زیبا شد و باز مورچه ها لشگرکشی شون رو شروع کردند. باز بساط سبزه فروش ها، ماهی قرمز فروش ها، اسباب هفت سین فروش ها، سینره فروش ها راه افتاد. باز میدون تجریش زیباتر شد. باز قالی های شسته لب پشت بوم ها و بهار خواب های خونه ها نمایان شد. باز همه ی پنجره ها برق می زنند. باز این پامچال ها و بنفشه ها یواشکی و شبونه ریختند به باغچه های شهر.

این همه باز و باز و باز، چقدر زیباست که از این همه "باز" خسته نمی شویم که هیچ. باهاش هیجان زده هم می شیم و روحیه می گیریم. چقدر خوب که این ها تکراری نمی شه. این هفته ی آخر سال رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد تموم بشه. به همه ی کارهایی که هر روز صبح خیلی زود انجام می دهم یه سری کار دلچسب دیگه اضافه شده: آب دادن به باغچه و سبزه های هفت سین. سبزه ها روز به روز قد می کشند و در سرعت رشد، گوی سبقت رو از دخترک هامون ربوده اند.

می دونید هیجان انگیز ترین تصویر اول سال برای من چیه؟ این که بعد از تحویل سال از خونه بیرون بری و تو خیابون بچه هایی رو ببینی که دست در دست پدر و مادرهاشون، خوشحال قدم بر می دارند و دایم به کفش های نوشون که برق می زنه نگاه می کنند، خوشحال و با کلی عشق در کنار پدر و مادرشون آروم و شادند و منتظر دیدن پدربزرگ و مادربزرگ. سرشون بالاست و رو به پدر و مادر با اون ها حرف می زنند. وای که چه آرامشی به آدم دست می ده از دیدن این همه ذوق بچه گانه.

پ.ن: عکس تزیینی است و از "تاینی پیک" برداشتم.

March 20, 2009

سی ام

سال 87 یک روز اضافه بهمون قرض داده که به کارهامون برسیم، من که حسابی ممنونم. امیدوارم این روز آخر سال به اندازه ی همه ی زیبایی هاش کش بیاد و همه، خوشحال ازش لذت ببرند.

سال نو مبارک.


 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007