برگشتم
بعد از برگشتن از مرخصی، یهو اون همه کاری که قبلش داشتم، "اونهمه تر" شد! کارم به روزی 4-5 ساعت خواب کشید. کلی ذهنم درگیر برنامه ریزی برای ساعت های کار خودم، سامان، بودن پرستار بچه و مادرهامون شد. بعد از شش ماه که برگردی سر کار کلی کار عقب مونده هم داری. یهو کارهای جدید بهم اضافه شد و به خودم اومدم دیدم اصلا وقتی برای نوشتن ندارم و بدم میاد وبلاگ نویسی باشم که ماهی یه بار می نویسه و ترجیح دادم از این جا مرخصی بگیرم. الان همچنان کارهام همون مقداره، خوابم همون قدر کمه و .... اما یاد گرفته ام چطور مدیریتش کنم.
این مدت تازه فهمیدم چقدر به وبلاگ نویسی خو گرفته ام. به این که بنویسم و دیگران بخونند و نقدش کنند و نظر بدهند. حسابی دلم برای این جا تنگ شده بود. با خودم گفتم خب زندگی به همین منوال خواهد بود و کار تو زیاد می شه که کم نمی شه. پس یه جایی برای وبلاگ نویسی پیدا کن.
دخترها بزرگ شده اند و روز به روز شیرین تر می شوند. خنده هاشون و واکنش هاشون به اطراف زیبا تر می شه. دیگه کاملا حس می کنم دو عضو جدید خونه مون هستند. یعنی می بینند و واکنش نشون می دهند. به هر چیزی ظریفی دقت می کنند. از گل دامن من گرفته تا برفی که از آسمون میاد تا محتوای کابینت های آشپزخونه تا یه اردک پلاستیکی کوچولوی توی حموم همه و همه توجه شون رو جلب می کنه. دیدن این همه رشد جدا لذت بخشه و همه ی این خستگی ها رو کناری می زنه. تقریبا 7.5 ماهه هستند و دیگه حسابی غذا می خورند و بازی می کنند.
اسفند ماه اومده و هوا "خوب جور"ی بوی سال نو و بهار رو گرفته. باد و بارون هم با آمدن اسفند ماه شروع شده و خلاصه طبیعت داره بیدار شدنش رو داد می زنه. به خاطر گرمای امسال زمستون تهران، تمام رزهای باغچه مون از آخر بهمن ماه جوونه زده اند، درخت آلبالو رخ کرده، لاله ها سر از خاک درآورده اند. با همه ی این کارها، خانه تکانی رو هم شروع کرده ایم و این هم بوی بهار رو با خودش آورده.
همه ی این ها رو گفتم که بگم من این قدر دوباره سرحال آمده ام که دوباره بنویسم. گیرم خیلی خسته و بی خواب باشم. زیاد مهم نیست. خوبی اش اینه که آدم زود به شرایطش عادت می کنه.
"من چه سبزم امروز" ...
نظرات
پی براه :
یک عالمه انرژی مثبت بهم تزریق کردی ممنون امیدوارم هر روز شادتر از روز قبل باشی
پی براه - February 21, 2009 9:51 AM
بهار :
سلام خانومی
چه خوب که دوباره آمدی و چه پر انرژی و شاد اومدی. حتی منم اینجا اسفند رو حس می کنم. بعضی از پرنده هایی که تو این مدت نبودند از مهاجرت برگشتند و صبح ها دوباره کلی صدای پرنده همه جا رو برمی داره.
نه خسته سیما جون. برات کلی روزهای شاد و دلچسب درکنار خورشید، گلشید و سامان آرزو می کنم.
بهار - February 21, 2009 10:44 AM
مریم مهتدی :
خوش اومدین دوباره :) تقاضای عکس تازه از دوقلوها بکنیم یعنی؟
سیما:
مریم جان، راستش دیگر نمی خواهم این جا عکس بچه ها رو بگذارم. خیلی فضا رو خانوادگی کرده بودم. شاید یه سایت جداگانه برای عکس ها راه بیاندازم.
مریم مهتدی - February 21, 2009 11:08 AM
سحر :
خیلی خیلی خوش اومدی.دل ما هم تنگ شده بود.یادم نمیاد از آخرین یادداشتت به بعد دوباره اومده باشم اینجا، احساس میکردم دلم میگیره ،الان انگار یکی بهم گفت یه سر بزن شاید نوشته جدیدی باشه.کلی خوشحال شدم.خورشید و گلشید شیرین رو ببوس.
سحر - February 21, 2009 7:47 PM
کویریات :
دقیقاً من هم اومدم همین رو بگم که وقتی می خوندم اینجا رو کلی حس خوب بهم منتقل شد. خیلی خوشحالم که آمدین دوباره کلی دلم واسه خودتون و ماجراهاتون و وبلاگتون تنگ شده بود.
کویریات - February 21, 2009 8:45 PM
مریم مهتدی :
پیشنهاد میکنم یه فوتوبلاگ همین گوشه باز کنید، عکسهای بچهها رو بگذارید اونجا که هرکی دوست داره بره ببینه. تازه خودتون که بهتر میدونین بچهها تو این سن خیلی تند تند عوض میشن و دیدن عکساشون خیلی لذتبخشه.
مریم مهتدی - March 1, 2009 12:46 AM