« January 2009 | صفحه اول | March 2009 »

February 2009 Archives

February 21, 2009

برگشتم

بعد از برگشتن از مرخصی، یهو اون همه کاری که قبلش داشتم، "اونهمه تر" شد! کارم به روزی 4-5 ساعت خواب کشید. کلی ذهنم درگیر برنامه ریزی برای ساعت های کار خودم، سامان، بودن پرستار بچه و مادرهامون شد. بعد از شش ماه که برگردی سر کار کلی کار عقب مونده هم داری. یهو کارهای جدید بهم اضافه شد و به خودم اومدم دیدم اصلا وقتی برای نوشتن ندارم و بدم میاد وبلاگ نویسی باشم که ماهی یه بار می نویسه و ترجیح دادم از این جا مرخصی بگیرم. الان همچنان کارهام همون مقداره، خوابم همون قدر کمه و .... اما یاد گرفته ام چطور مدیریتش کنم.

این مدت تازه فهمیدم چقدر به وبلاگ نویسی خو گرفته ام. به این که بنویسم و دیگران بخونند و نقدش کنند و نظر بدهند. حسابی دلم برای این جا تنگ شده بود. با خودم گفتم خب زندگی به همین منوال خواهد بود و کار تو زیاد می شه که کم نمی شه. پس یه جایی برای وبلاگ نویسی پیدا کن.

دخترها بزرگ شده اند و روز به روز شیرین تر می شوند. خنده هاشون و واکنش هاشون به اطراف زیبا تر می شه. دیگه کاملا حس می کنم دو عضو جدید خونه مون هستند. یعنی می بینند و واکنش نشون می دهند. به هر چیزی ظریفی دقت می کنند. از گل دامن من گرفته تا برفی که از آسمون میاد تا محتوای کابینت های آشپزخونه تا یه اردک پلاستیکی کوچولوی توی حموم همه و همه توجه شون رو جلب می کنه. دیدن این همه رشد جدا لذت بخشه و همه ی این خستگی ها رو کناری می زنه. تقریبا 7.5 ماهه هستند و دیگه حسابی غذا می خورند و بازی می کنند.

اسفند ماه اومده و هوا "خوب جور"ی بوی سال نو و بهار رو گرفته. باد و بارون هم با آمدن اسفند ماه شروع شده و خلاصه طبیعت داره بیدار شدنش رو داد می زنه. به خاطر گرمای امسال زمستون تهران، تمام رزهای باغچه مون از آخر بهمن ماه جوونه زده اند، درخت آلبالو رخ کرده، لاله ها سر از خاک درآورده اند. با همه ی این کارها، خانه تکانی رو هم شروع کرده ایم و این هم بوی بهار رو با خودش آورده.

همه ی این ها رو گفتم که بگم من این قدر دوباره سرحال آمده ام که دوباره بنویسم. گیرم خیلی خسته و بی خواب باشم. زیاد مهم نیست. خوبی اش اینه که آدم زود به شرایطش عادت می کنه.

"من چه سبزم امروز" ...

February 23, 2009

زنگ ادبیات

یکی از فواید خونه تکونی اینه که توی زیر و رو کردن می رسی به گذشته ها. به کتاب ها، نوشته ها، نوار کاست ها، عکس ها، لباس ها و خلاصه کلی چیز که فقط برای تو دوباره دیدنشون یادآور کلی خاطره است. شاید خیلی ها اون ها رو ببینند اما براشون فقط یه شی باشند اما برای تو کلی چیز دیگه اون تو قایم شده.

من هم تو این زیر و رو کردن امسال رسیدم به یه نوار کاست پر خاطره (نمی دونم چرا قبلا ندیده بودمش). این نوار رو بچه های کلاس 3/2 ریاضی مدرسه ی ما (سال تحصیلی 70-71) سر زنگ ادبیات (خانم امامی) ضبط کرده اند.

اون زنگ بچه ها توی کلاس شعر می خوندند (از آرش کمانگیر تا صدای پای آب). خانوم امامی هم نظر می ده و سر بحث رو باز می کنه. من نه در اون کلاس شعر خوندم و نه در ضبط کردنش سهمی داشتم. اما برای یادگاری از بچه ها خواستم برای من هم ضبط کنند. یکی دوسال بعد از مدرسه یه بار گوشش کردم و کلی اشک به چشمم اومد از یادآوری دوران شیرین مدرسه.

حالا که 17 سال از اون روز گذشته هر چه کردم نتونستم گوشش بدهم. اما حتما این کار رو می کنم. مطمئنم که کلی حس در من زنده می شه. متاسفانه یا خوش بختانه هیچ وقت حس هامون همراه با خاطره هامون توی ذهنمون نمی مونند و همین یادگارها تنها وسیله هستند که اون حس رو دوباره به یادمون می آورند.

تازگی با خودم می گم چرا من این همه علاقه دارم یادگاری از زمان ها، شرایط و اتفاق ها مختلف زندگی ام جمع کنم، در حالی که معمولا دلم راضی نمی شه دوباره برم سراغشون و اون یادها رو زنده کنم؟ زیاد هم مهم نیست خاطره ی خوب باشه یا بد، همین که مربوط به گذشته است برای من شیرینه و یاد آوری اش رو دوست دارم.

February 25, 2009

بازده!!

مدیر یک طرح ملی می گه در مورد فلان کار فعلا نمی شه کاری کرد. یکی می پرسه چرا؟ می گه باید منتظر دولت بعدی باشیم الان سال آخر این دولته و کارها خوابیده. یادمه سه سال پیش هم سر یه کار دیگه ای می گفت سال اول دولته و نمی شه کاری کرد. بهش می گم این جوری که شما نصف زمانی که هر دولتی سر کاره تعطیلید. می گه خب آره همین طوره. مفید هر دولت دو ساله!!

بعد از شش ماه مرخصی و حقوق دریافت نکردن برای اوم مدت (طبق قانون تامین اجتماعی) حالا (بعد از دو ماه که به سر کارم برگشته ام) باید کارهای بیمه ام رو بکنم و بروم تامین اجتماعی دنبال حقوق عقب مانده ام. با کارمند مربوطه تو پژوهشگاه تماس می گیرم. می گه هنوز لیست بهمن ماه رد نشده شما اون ور سال بروید تامین اجتماعی دنبالش. آخه دیگه اسفنده!! با تجربه ام مطمئنم توی فروردین هم مردم تو حال و هوای عید اند و باید اردیبهشت بروم دنبالش. البته باید یادم باشه توی هفته چهارشنبه هم نباید دنبال کار رفت چون دیگه آخر هفته است!!

خیلی ملت با مزه ای هستیم. یا اولشه یا آخرشه یا وسط دوتا تعطیلیه یا ... دیگه جدی جدی دارم به حرف یه دوست ایمان پیدا می کنم که می گه: "شما فکر می کنید این کشور با کار من و شما می گرده؟ نه بابا با این نفت، کار ماها مثل کار پاره وقت یه خانوم تقریبا خانه داره که خرج زندگی اش با درآمد شوهره می گذره و برای گذران وقت و علاقه ی شخصی اش می ره سر کار."

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007