« کاموا! | صفحه اول | تحول »

8 دی 87

اون طرف

اولین روزی که مادرم مرخصی اش تمام شد و رفت سر کار رو به خاطر ندارم. اما اولین روزی رو که رفتم مهد کودک رو خوب یادمه. قبلش بیش از یه ماه همگی به یه سفر رفته بودیم و شاید به همین دلیل بود که دوری از خانواده این قدر برام سخت بود. یادمه وسط هال مهد ایستاده بودم و فقط فریاد می زدم و گریه می کردم. البته از همون روز بعد دیگه این کار رو نکردم ... .

اما چیزی که حالا برام جالبه و من رو یاد اون زمان می اندازه حسیه که خودم دارم، حالا که دیگه کم کم دارم دخترهام رو می گذارم و چند ساعتی می رم سر کار. این روزها همه اش با خودم می گم:

اون سال ها که خودم دور از مادرم گاه چنان دلتنگ می شدم که اشک می ریختم هیچ وقت حتا به ذهنم هم نرسید که شاید مادرم هم الان خیلی ناراحته و بغض داره و به سختی من رو می گذاره و می ره.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/183


   نظرات

کویریات :

آخی... من هیچ وقت یادم نمی آد این حس رو. شاید چون ما سه تا بودیم و همیشه وقتی خاله ام سر کار بودند پیش مامانم بودیم و وقتی مامان سرکار بودند پیش خاله ام... (خاله ام با ما زندگی می کنند).

 

قاسم :

من هم اولین روز آمادگی یادم است اما نه به خاطر چیزی که تو گفتی. می‌خواستم بازی کنم به من گفتند بنشین نقاشی بکش. قهر کردم٫ راهی پیدا شد از آمادگی بیرون آمدم سعی کردم خانه بروم اما گم شدم. کلی خانه در کلی کوچه را در زدم تا خانه‌ی جدید خودمان را پیدا کردم. همه‌ی خانه‌ها و کوچه‌ها ناآشنا بودند.

 

عاطفه :

منم از دوسالگی توی مهد کودک بودم . زودتر قبول نمیکردن . بیچاره مامانم . من و ساعت هفت صبح ، زمستون و تابستون بغل میکرد و توی سرما و گرما ( منم که لجم میگرفت نمیتونم بخوابم باید میرفتم بغل ) میبرد . مجبور بود . من همیشه حتی تو فیلم های بچه گیام هم میگم .... بزار مامان بشم ، هیچوقت نمیرم مهد کودک . برای بچم لگو میخرم، ذوست میخرم ، میارم خونه. خدا قسمت کنه ، نمیرم سر کار ... قول مردونه و زنونه با هم

 

shima :

نمی تونم بفهمم.قصد بازخواست ندارم.فقط سوالیه که از خیلی وقت پیش تو ذهنمه.شما که خودتون اون غم رو تجربه کردین،چرا حاضر شدین بچه هاتون هم همین حال رو داشته باشن؟

سیما:

اتفاقا خیلی سوال خوبی کردید. اگر حس و حال وبلاگ نویسی به زندگی ام برگرده یه پست در این مورد دارم.
فقط همین رو یگم که بدیهیه که من الان چیزهای دیگری می دانم که‌آن موقع در سه سالگی نمی دانستم.
یکی اش اینه. اگر من بنشینم خانه که بچه هام خوشحال تر باشند معنی اش اینه که لازم نیست خیلی تلاش کنم دخترهام در آینده موقعیت شغلی موفقی داشته باشند. چون‌انها هم باید روزی دست از کار بکشند و بنشینند و بچه هاشان را بزرگ کنند.
تقریبا مطمینم وقتی بزرگ شوند ناراحت می شوند ببینند من زندگی کاری ام را رهاکرده ام.

یه نکته را هم اضافه کنم. الان دخترهام چند ماهی است که می روند مهد و بسیار آنجا رو دوست دارند و اصلا ناراحتی هایی که من در بچگی داشتم از مهد رفتن را ندارند. حالا یا مهدها بهتر شده اند یا این که دخترهای من تنها نیستند و دست کم همیدگه رو اونجا دارند.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007