« November 2008 | صفحه اول | January 2009 »

December 2008 Archives

December 3, 2008

ریتم

براشون ساز زدم. تا به حال برای خودشون (به جز دوران جنینی!) ساز نزده بودم. خیلی با تعجب ساز رو نگاه می کردند. به قول سامان با خودشون می گفتند این اسباب بازی جدید رو کی برامون خریدند! چقدر صدا می ده! بچه ها هر چیزی که حرکت کنه رو خیلی تگاه می کنند و در نتیجه دایم انگشت هام روی پرده های ساز رو نگاه می کردند. با چهارگاه براشون شروع کردم.

بعد به ذهنم رسید براشون دف بزنم (فکر کنم زودتر از این باید این کار رو می کردم). البته با ضربه های ملایم به دف، چون صدای دف براشون آزار دهنده است. از این یکی خیلی بیشتر خوششون میاد. فکر کنم اصولا حالا حالاها با ساز کوبه ای جورتر بشند. مثل همون کاری که با اسباب بازی هاشون می کنم، سعی کردم تعجبشون رو برانگیزم. زنجیرهاش رو نشونشون دادم و هاج و واج نگاه می کردند و دست و پا می زدند. چند ریتم مختلف رو آهسته براشون زدم، هیجان زده شده بودند از صداش. بچه ها عاشق رنگ و موسیقی و نوای خوش اند. احتمالا لالایی هم به همین دلیل براشون شیرینه.

حالا یه سوال برام پیش اومده که ممنون می شم اگر جوابش رو می دونید یا کتاب و منبع مناسبش رو می شناسید بهم بگید. از کی باید با ریتم آشنا بشند؟ از همین حالا (الان تقریبا پنج ماهه اند) براشون بزنم خوبه؟ یا براشون مثلا تکنوازی تنبک و ... بگذارم بشنوند؟ بدیهیه موسیقی هایی که دایم گوش می دهم (البته اون ها هم می شنوند) ریتم داره اما برای گوش بچه ها تشخیصش شاید سخت باشه. شاید ساز کوبه ای تنها بهتر باشه.

December 16, 2008

رنگ گندم

به نظرم اولین تحول در ثبت خاطره زمانی بوده که آدم ها شروع کرده اند به نوشتن. خیلی بعد با ضبط صدا، صداهای دوست داشتنی رو برای خودشون نگه داشتند. بعدتر با عکس گرفتن از جاها، افراد و چیزهای مختلف حس خوبشون نسبت به اون ها رو یه جایی تو اون عکس قایم کردند و با هر بار دیدنش برای خودشون یادش رو زنده کردند. باز هم بعدتر با فیلم گرفتن صحنه های زیبای زندگی رو ثبت کردند. این میون ضبط صدا از همه اش بهتره چون خود صدا رو بهت بر می گردونه، کاری که هیچ وقت فیلم و عکس نمی کنند.

حالا پیشاپیش غبطه می خورم به حال آیندگانی که بو رو ضبط می کنند. کوچولوهای ما به تدریج بزرگ می شند، برای خودمون کلی از کارهاشون رو تو عکس و فیلم ضبط کردیم که با هر بار دیدنشون یاد این روزها بکنیم. اما یکی از زیباترین چیزهای هر بچه بوشه! متاسفانه این رو نمی شه ضبط کرد و من از حالا دلم تنگ می شه برای وقتی که این بوی بچه شیرخواره رو ندهند.

این جاست که باز دوباره "رنگ گندم" مهم می شه!! باید بری بچه های دیگه رو بو کنی تا یاد این روزهای بچه هات بیفتی.

December 18, 2008

من بی تقصیرم

سوء تفاهمی پیش اومده. خیلی ها توی گوگل دنبال چیزی می گردند و به انواع و اقسام وبلاگ ها می رسند. این اتفاق برای وبلاگ من هم زیاد می افته. تا این جاش مشکلی نیست. عجیب اینجاست که بعضی ها وقتی کلمه ی مورد نظرشون رو تو این وبلاگ پیدا می کنند دیگه نمی خونند طرف چی نوشته و اصلا مربوط به کارشون هست یا نه و همین طوری نظر می گذارند!!

این مشکل رو من با دو تا نوشته ام دارم: ف ر ه ن گ ن ا م ه ا ی ا ی ر ا ن ی و ق ن ا د ف ی ت ی ل ه ا ی.

با مزه است، من تا حالا بارها نظر داشته ام در این باره که به من اسم پیشنهاد بدهید، معنی این اسم چیه و ...!!! نمی دونم ربطش به نوشته ام چیه. تو اون یادداشت من فقط اسم های بچه های دوست هام رو به اسم های خودشون اضافه کرده بودم همین!!
تازگی هم بعد از اون یادداشت درباره ی ف ی ت ی ل ه دایم نظر دارم در این باره که برنامه تون رو دودست دارم (!!!!) و بچه ام می خواد تو برنامه تون شرکت کنه و ...!! بعضی ها هم شماره تلفن می گذارند.

حالا شما بگید من چه جوابی به این ها بدهم؟ این قدر هم بی کار نیستم که به همه شون ایمیل بزنم. شاید بهتره پای همون نوشته پیغامی بگذارم البته اگر نوشته ام خونده می شد که این مشکل پیش نمی آمد.


با خودم می گم یعنی اصلا نمی خونند من چی نوشته ام؟ خب به جز وبلاگ من سایت خود فیتیله هم پیدا می شه.

December 23, 2008

کاموا!

(امان از این "میزبان" ما که چند روزی رفته بود هوا و در نتیجه این سایت و خیلی های دیگه در دسترس نبودند)

گویا سازندگان سریال "یوسف پیامبر" به نظرشون آمده که خیلی غیر طبیعی می شه اگر خانم های مصری و همسر فرعون و ... روسری سر کنند و به همین خاطر موهای بافتنی کرده اند سر این خانم ها. اما به نظر من می تونستند روسری سرشون کنند. ماها که چشم هامون عادت کرده به خانمی که تنهایی تو خونه روسری سرشه. تو رختخواب روسری داره، اصلا مسلمون و ایرانی نیست اما روسری داره، یا مثلا ژولیته و روسری داره. خب حالا زن مصر باستان هم با روسری باشه مشکلی داره مگه؟ همون قدر نا ملموسه که بقیه هستند.
توی انیمیشن که نیازی به کاموا نیست و با یه نقاشی مشکل حل می شه، باز هم سر خانمی که با بچه اش تو خونه اش نشسته روسری می کنند، پس چرا دیگه تو این سریال ها خودشون رو می اندازند به زحمت و بازیگر بیچاره رو کاموا به سر می کنند ؟

December 28, 2008

اون طرف

اولین روزی که مادرم مرخصی اش تمام شد و رفت سر کار رو به خاطر ندارم. اما اولین روزی رو که رفتم مهد کودک رو خوب یادمه. قبلش بیش از یه ماه همگی به یه سفر رفته بودیم و شاید به همین دلیل بود که دوری از خانواده این قدر برام سخت بود. یادمه وسط هال مهد ایستاده بودم و فقط فریاد می زدم و گریه می کردم. البته از همون روز بعد دیگه این کار رو نکردم ... .

اما چیزی که حالا برام جالبه و من رو یاد اون زمان می اندازه حسیه که خودم دارم، حالا که دیگه کم کم دارم دخترهام رو می گذارم و چند ساعتی می رم سر کار. این روزها همه اش با خودم می گم:

اون سال ها که خودم دور از مادرم گاه چنان دلتنگ می شدم که اشک می ریختم هیچ وقت حتا به ذهنم هم نرسید که شاید مادرم هم الان خیلی ناراحته و بغض داره و به سختی من رو می گذاره و می ره.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007