پرستار بچه
همیشه برام سوال بوده که چطور بعضی ها تصمیم می گیرند با کسی که میاد خواستگاری شون و قبلا هم ندیده اندش، ازدواج کنند. اون هم فقط با چند جلسه دیدن. می دونم که خیلی ها این طوری ازدواج کرده اند و موفق هم بوده اند اما برای من همیشه سواله. شاید هم به روحیه ی من این جور آشنایی نمی خوره.
حالا علت این که دارم در این باره می نویسم اینه که کلی دنبال پرستار بچه هستیم که بعد از این که من رفتم سر کار، در کنار مادربزرگ ها از بچه ها مراقبت کنه. این موضوع برای من شده یه مشکل بزرگ. آخه چطور با یکی دو بار دیدن تصمیم بگیریم یه نفر غریبه هر روز بیاد توی خونه و زندگیمون و از دخترک هامون مراقبت کنه و اون ها رو در آغوشش بگیره. حسابی درمونده شده ام. چون دو تا هستند مادربزرگ ها از پسشون بر نمیان و به کمک نیاز هست. راه خونه مون هم سخته و همین باعث می شه پرستاری هم که پیدا می شه زود پشیمون شه یا مبلغ خیلی زیادی پیشنهاد بده. یه روز می گم برام تبحر پرستار در نگهداری از کودک مهم تره و روز بعد می گم نه، مهربونی اش و آرامشش برام مهم تره و البته مورد اطمینان بودنش از همه مهم تر.
خلاصه که پرستارهایی که معرفی می شند میاند خونه مون و می رند و ما به اصطلاح مصاحبه می کنیم باهاشون. برای من همیشه ورود غریبه به خونه ام سخته. برای همینه که یاد خواستگار افتادم. این که بتونی با چند بار دیدن (تعداد کم) و معرفی دیگران، تربیت بچه هات رو در نیمی از روز به کسی بسپری خیلی تصمیم گیری سختیه.

