« October 2008 | صفحه اول | December 2008 »

November 2008 Archives

November 1, 2008

پرستار بچه

همیشه برام سوال بوده که چطور بعضی ها تصمیم می گیرند با کسی که میاد خواستگاری شون و قبلا هم ندیده اندش، ازدواج کنند. اون هم فقط با چند جلسه دیدن. می دونم که خیلی ها این طوری ازدواج کرده اند و موفق هم بوده اند اما برای من همیشه سواله. شاید هم به روحیه ی من این جور آشنایی نمی خوره.

حالا علت این که دارم در این باره می نویسم اینه که کلی دنبال پرستار بچه هستیم که بعد از این که من رفتم سر کار، در کنار مادربزرگ ها از بچه ها مراقبت کنه. این موضوع برای من شده یه مشکل بزرگ. آخه چطور با یکی دو بار دیدن تصمیم بگیریم یه نفر غریبه هر روز بیاد توی خونه و زندگیمون و از دخترک هامون مراقبت کنه و اون ها رو در آغوشش بگیره. حسابی درمونده شده ام. چون دو تا هستند مادربزرگ ها از پسشون بر نمیان و به کمک نیاز هست. راه خونه مون هم سخته و همین باعث می شه پرستاری هم که پیدا می شه زود پشیمون شه یا مبلغ خیلی زیادی پیشنهاد بده. یه روز می گم برام تبحر پرستار در نگهداری از کودک مهم تره و روز بعد می گم نه، مهربونی اش و آرامشش برام مهم تره و البته مورد اطمینان بودنش از همه مهم تر.

خلاصه که پرستارهایی که معرفی می شند میاند خونه مون و می رند و ما به اصطلاح مصاحبه می کنیم باهاشون. برای من همیشه ورود غریبه به خونه ام سخته. برای همینه که یاد خواستگار افتادم. این که بتونی با چند بار دیدن (تعداد کم) و معرفی دیگران، تربیت بچه هات رو در نیمی از روز به کسی بسپری خیلی تصمیم گیری سختیه.

November 7, 2008

پشت درخت

به لطف روسا، محل کار ما باز هم عوض شده. در محل ِ ساختمون جدیدی که که ساخته اند یه درخت قدیمی بوده که خدا رو شکر دلشون نیامده قطعش کنند و ساختمون رو دورش ساخته اند!! همین باعث شده آدرس محل کار من شبیه به شعرهای سهراب بشه:

ساختمون ته باغ، اتاق پشت درخت

پ.ن: البته من هنوز در مرخصی هستم.

November 13, 2008

نوشته های نیمه شب

- من هنوز مرخصی هستم و تا دو ماه دیگه هم که دخترها 6 ماهه بشند (زمانی که دیگه تنها غذاشون شیر مادر نیست) هم چنان تمام وقت مشغول مراقبت از دخترهای گلمون هستم (امیدوارم زودتر یه پرستار مناسب پیدا کنیم و من هم دلش رو پیدا کنم که بچه ها رو بهش بسپرم). این رو نوشتم چون خیلی از دوست ها از یادداشت قبلیم تصور کرده اند دیگه می رم سر کار!! من فقط رفتم و وسایلم رو جا به جا کردم.

- هم چنان بسیار مشغولم. هنوز بعد از 4 ماه پیش میاد که چند روزی فرصت نشه خودم رو تو آینه نگاه کنم. عادیه که چند روزی از در خونه بیرون نرم و حتا فرصت نکنم برم تو حیاط! هنوز بسیار شاد می شم وقت هایی که مادر عزیزم میاد و با عصای جادوش به خونه می زنه و همه چیز می ره سر جاش، همه جا مرتب می شه، غذا آماده می شه، کارهای بچه ها راست و ریست می شه. نگهداری از دو تا کوچولو بیش از تمام روزم رو می گیره! از آهنگ وبلاگ نویسی ام هم معلومه. به هر حال این همه شیرینی داشتن دو تا دختر کوچولوی گل و دیدن رشدشون و کارهای با نمکشون، این قیمت رو هم داره!! سامان که دو شغله شده! غروب که از دانشگاه میاد تازه شغل دومش شروع می شه. البته اعتراف می کنم که این قدر کار شیرینیه انگار آدم خسته نمی شه اصلا. یعنی می شه اما با این همه خستگی راحت کنار میاد.

- خیلی وقت ها با خودم می گم طبیعت خودش فکر همه جا رو کرده. همون طور که مادر دو قلو می تونه به دو تا بچه شیر بده، یعنی به خاطر دو قلو بودن شیرش هم دو برابر می شه، انگار توان مادر و پدر هم دو برابر می شه. به نظر من هیچ چیز به جز علاقه ی مادری و پدری نمی تونه کمک کنه. وگرنه کی این همه خستگی رو تاب میاره؟

November 17, 2008

قناد فیتیله ای

fitile.jpg


دختر کوچولو به خاطر کار پدر و مادرش دوهفته ای باید به یه سفر خارج از کشور بره و مدرسه هم نره. روز آخر به من می گه: خاله جون، می شه هر جمعه برام ایمیل بفرستید (!!) و بگید فیتیله چی شد؟ به خصوص قاطینگا و پاطینگا! اگر قسمت جدیدی هم به فیتیله اضافه شد بهم بگید.

نشستم و ایمیلی که خواسته بود رو براش فرستادم. وقتی براش می نوشتم یاد بچگی مون افتادم و برنامه های کودکی که ما می دیدیم! مجری که شروع می کرد به حرف زدن از جلوی تلویزیون پا می شدیم و کارتون که شروع می شد بر می گشتیم. از بس که حرف های بی ربط می زد و نصیحت می کرد که ما رو خوش نمی آمد. یه خانم با لباس های تیره رنگ و یه عکس یا نقاشی پشت سرش. این قدر خشک و بی حال بود این بخش برنامه کودک که برای من بخش نمایش نقاشی های دریافتی از اون جالب تر بود!!! نمی دونم واقعا تهیه کنندگان برنامه ی کودک تو اون سال ها بچه دور و برشون نبوده که بگه بابا رحم کنید به ما؟
همون موقع ها یه مسابقه می داد به اسم "از مدرسه تا مدرسه" که هم سالان من خوب یادشونه. همه مون ادای مجری رو در می آوردیم که موقع تشویق یه گروه می گفت: "آفرین، صد آفرین، هزار و سیصد آفرین، فرشته ی روی زمین، از مدرسه تا مدرسه"، وقتی هم امتیازهای هر گروه رو می شمرد می گفت: "ده و ده، و ده و ده ...". این اجرا این قدر یخ بود که هیچ وقت فراموشم نمی شه، به خصوص با ظاهر خیلی جدی و بزرگونه ی مجری. به اون آقای مجری می گفتیم آقای "از مدرسه تا مدرسه" یا "ده و ده". اصلا اسمش رو هم نمی دونستیم.
بعدها آقای "ده و ده" تو یه برنامه ی دیگه ظاهر شد که از قبلی بهتر بود اما باز جذابیتی نداشت، یه همکار هم داشت به اسم "قلقلی". دیگه من درگیر درس و این ها شدم و نمی دونم چی ها ساخت، همیشه "ده و ده" تو ذهنم بود. اما همین آقای "ده و ده" تو این سال ها کلی پیشرفت کرده. الان تهیه کننده ی همین برنامه ی فیتیله است که چند ساله پخش می شه و بین بچه ها و بزرگترها کلی مخاطب داره. برعکس ِ اون زمان شده، بچه ها منتظرند کارتون های میون ِ نمایش های فیتیله ای تموم بشه که باز هم فیتیله ببینند. آقای ده و ده، تهیه کننده ی یه برنامه ی دیگه هم هست به اسم "قاصدک". این برنامه هم پر از رنگه و آهنگینه.

جدا باید به آقای مجید قناد (همون ده و ده خودمون) به خاطر این همه تغییر و پیشرفت تبریک گفت. تو این سال ها یادم نیست برنامه ای برای بچه ها از تلویزیون پخش شده باشه که این همه مخاطب داشته باشه.

November 21, 2008

مادر دو قلوها!!

وقتی مادر دوقلوها باشی همیشه داری خودت با خودت رقابت می کنی. دایم نگرانی که به یکی شون بیشتر توجه کنی. وقتی به یکی شون شیر می دی و اون یکی گرسنه می شه و گریه می کنه (این اتفاق اون اوایل بیشتر پیش می آمد) دلت براش می ره. یا مثلا وقتی یکی شون بغلته و اون یکی مهربون نگاهت می کنه و می خنده. دایم تلاش می کنی که هر بازی ای با یکی شون می کنی با اون یکی هم بکنی. اگر از یکی شون عکس و فیلمی می گیری از اون یکی هم بگیری و ... . خیلی طول کشید تا باور کنم که دوقلو ها به هم حسادت نمی کنند چون از اول همدیگر رو دیده اند و با دو تا خواهر و برادر پشت هم فرق دارند. الان وقتی یکی شون تو بغلمه اون یکی حسودیش رو نمی کنه. همین طور خیلی طول کشید که باور کنم بچه با بچه فرق می کنه (هنوزم تو این مورد شدیدا می لنگم). هر کدوم در یه زمانی یه چیزی رو یاد می گیرند و کار جدیدی می کنند. تو هر مرحله ای یکی شون زودتر شروع می کنه و نباید نگران اون یکی شد. اما از همه نگران کننده تر برای من رفتار دیگرانه. به خصوص اگر یکی از بچه ها خیلی بیشتر با اطراف رابطه برقرار کنه دایم نگران اون یکی هستم. چون دیگران فوری می گند اون یکی شیرین تره، با نمک تره و ....

اصولا نمی دونم چرا مردم خیلی دوست دارند بگند یکی شون با نمک تره، اون یکی مظلوم تره، اون یکی خوشگل تره، این یکی باهوش تره و ... . از همه بدتر این که خیلی دوست دارند کشف کنند ما کدوم رو بیشتر دوست داریم. این حرف رو بیشتر کسانی می زنند که خودشون مادرند!! من دایم باید توضیح بدم که حتا دوران بارداری من برای این دو تا یکی بوده و برام فرقی ندارند. مگه بچه های شما با هم فرقی دارند براتون؟ مثلا یکی می گفت من هر وقت زنگ می زنم تو داری به این یکی شیر می دی، این پرخور تره؟ اون یکی می گه اِه! این چقدر شبیهته؟ حتما بیشتر دوستش داری.(!!!!!!!!!!!!!!!!)

یه مشکل دیگه هم اینه که خیلی ها می پرسند: دوقلوها چطورند؟ یا این که دایم ازشون که حرف می زنند انگار که یه نفرند، فقط می گند دوقلوها. خب البته نمی دونند. من دایم با لحن خواهش می گم که این ها دو تان و دو تا اسم دارند: خورشید و گلشید. وقتی می گید دو قلو انگار یه نفر هستند و ما دوست داریم به تدریج که بزرگ می شند بدونند دو نفرند مستقل از هم. حتا یه جا می خوندم کاری که ما کرده ایم و اسم های هم آوا گذاشته ایم بده. باعث می شه در آینده تو مدرسه و این ها همیشه با هم صدا بشند. البته خدا رو شکر که ظاهرشون و رفتارشون (قعلا)از زمین تا آسمون با هم متفاوته.

یه جوک هم داریم! وقتی می ریم بیرون بیشتر اوقات یه چند نفری میاند و می پرسند: "دوقلواند؟" می گیم: "بله". می پرسند: "دخترند یا پسرند؟: می گیم: "دختر". می گند: "هردوشون؟" و ما هم بالطبع می گیم: "بله"!
بعد که رد شدند و رفتند من و سامان با هم می گیم:" نه! یکی شون پسر بود و ما الکی گفتیم دخترند".

پ.ن: یکی از دوست هام یه نظری برای این نوشته گذاشته که به نظرم راست می گه. به همین خاطر دیدم بد نیست این جا بگذارمش که شما هم بخونید. راست می گه، آدم خودش نا خودآگاه گاهی به دیگران یاد می ده باهاش چه رفتاری بکنند. حتما خودم بی تقصیر نیستم.
این هم اون نظر:
من تنها مسیر ارتباطیم با بچه‌ها از طریق توست و باید بگم حتی قبل از زایمان هم متوجه شدم که ظاهرا تمایل خودت هم به انجام این‌جور مقایسه‌ها اصلا کم نیست. خلاصه انداختن تقصیر گردن مردم در جمله‌هایی مثل «اصولا نمی دونم چرا مردم خیلی دوست دارند بگند ... » زیاد منصفانه نیست

November 22, 2008

پارادوکس

IMG_2900.jpg

مثل بچه های مدرسه ای شده ام در سیزده به در!!

چنان به دخترهامون وابسته شده ام که تصور این که از یه ماه و نیم دیگه، نیمی از روز رو کنارشون نباشم آزارم می ده (تازه می فهمم سامان چه سختشه!). از طرفی نمی تونم از کارم دل بکنم، کارم هم بخش مهمی از زندگی منه. کلی سال از زندگیم رو براش گذاشتم و دوستش دارم. فکر کنم مرحله ی سختی در انتظارمه. اوایل فکر می کردم بچه ها خیلی به من وابسته اند و وقتی من می رم بیرون خونه بی شیر و ... می مونند و باید زودی برگردم. اما الان حس می کنم من بیشتر به اون ها وابسته ام.

هر شب اضطراب جدایی ازشون میاد سراغم و با کلی برنامه ریزی که می کنیم آروم می شم. اما دوباره روز که می شه و بهشون رسیدگی می کنم و کلی به هم می خندیم و تو آغوش می گیرمشون و روز به روز رشد سریع جسم و زهنشون رو می بینم، غرق می شم در حس زیبای مادر بودن و یهو یاد آخرین روزهایی که باهاشون تمام وقت خونه خواهم بود می افتم و دلم هری می ریزه. الان دوتایی مثل فرشته ها خوابند و و من نگاهشون می کنم و دلم براشون تنگ می شه.

در بچگی همیشه مادرم رو سرزنش می کردم که چرا می ره سر کار. اما حالا خودم می خواهم همین کار رو بکنم. خیلی زندگی عجیبه. دلم به این خوشه که دخترهای من دو تا هستند و بزرگتر که بشند کمتر از ماها تنها می شند. متاسفانه آدمی هستم که سخت به دیگران اعتماد می کنم که کارهام رو بهشون بسپرم، این روحیه در این موقعیت خاص که باید دخترهای گلمون رو بسپرم و برم سر کار، بدجوری آزارم می ده.

خلاصه مثل بچه مدرسه ای ها هی دارم تعطیلات رو می شمرم که سیزده به در نرسه! شاید هیچ بچه مدرسه ای ای نیست که نخواهد بره مدرسه. اما تقریبا هر بچه مدرسه ای ای از تموم شده تعطیلات و جدایی از پدر و مادرش دلخوره. این هم یکی از پارادوکس های عجیب زندگیه.

پ.ن: این عکس رو تقریبا در 4 ماهگی شون گرفتیم. تعجب نکنید، فقط چند لحظه برای عکس نشوندیمشون. هنوز زوده، نمی تونند بشینند و اذیت می شند.

November 24, 2008

اولین؟

وای که چه لذتی هست در هر تغییر بچه ها. هر روز دارند یه "اولین" دیگه رو تجربه می کنند. هر روز باید بگیم این اولین باره که ...

امروز برای اولین بار چیزی به جز شیر خوردند! با هزار ذوق براشون حریره بادوم درست کردم. می خواستم حتما خودم این کار رو بکنم. توصیه های یه دوست حسابی کمکم کرد و درستش کردم. خیلی ساده بود. با چنان شوقی از صافی ردش می کردم که کسی من رو می دید فکر می کرد شاخ گاو رو شکستم!! خیلی جالبه که بادوم اولین چیزیه بعد شیر که ما ایرانی ها به بچه هامون می دهیم بخورند.

هر کدومشون فقط یه قاشق چایی خوری باید می خوردند. وقتی آروم خوردند و اعتراضی نکردند و فوری هم خوابیدند، کلی نگاهشون کردم و من هم آروم شدم. با خودم گفتم یعنی این فسقلی ها فهمیدند مامانشون چه ذوقی داره برای اولین بار غذا خوردنشون که این طور خوشگل خوردند؟ و باز هم مثل همه ی این چهار و نیم ماه با خودم گفتم یعنی پدر و مادر هامون برای هر چیزی که اولین بار یاد گرفتیم و انجام دادیم این همه ذوق زده شده اند و وقت گذاشته اند و ما هیچ وقت نمی دونستیم؟

November 29, 2008

زبان مشترک

تازه به این دقت کردم که خانواده ی مرغ و خروس و جوجه، عجیب ترین خانواده ی حیوانات اهلی است!
هر کدومشون تو این خانواده یه چیز می گند! این ها با هم چطور حرف می زنند؟


این هم از مزایای ادای حیوانات رو برای بچه ها درآوردنه ها. عجیب ذوق زده می شند از ادای صدای حیوانات رو درآوردن. رفتیم از این کتاب ها براشون خریدیم به اسم "گاوه چی می گه؟" "هاپو چی می گه؟" و ... یه دکمه روش داره که فشار می دی صدای اون حیوون میاد (صدای واقعی اش). فکر کنم بهتره حالا حالا ها براشون بازش نکنم. آخه اون ماما و بع بع و ... که ما ها براشون می کنیم هیچ ربطی به اون صداها نداره!!!!


پ.ن: می گند چرا دیگه همه اش درباره ی بچه ها می نویسی و باقی حرف هات رو تعطیل کردی؟ جواب من هم اینه که من این جا یادداشت های روزانه ام رو می نویسم و وقتی تو این چند ماه همه اش مشغول بچه ها بوده ام خب بدیهیه که بیشتر درباره ی اون ها بنویسم.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007