زندگی - مرگ - طبیعت
دیگه بیشتر خانواده ها توی آپارتمان زندگی می کنند. بیشتری ها هم اهل نگه داشتن گل و گیاه تو ساختمون نیستند. حیوانات هم که موجوداتی بیگانه اند که بهتره بچه ها بهشون دست نزنند تا مریض نشوند. بعضی از بچه ها حتا نباید بفهمند که ماهی قرمزه ی سفره ی هفت سین مرده تا غصه دار نشند.
خلاصه که با این همه دور شدن از طبیعت کلی مفهوم رو از دست می دیم و بچه هامون زندگی رو نصفه یاد می گیرند.
اگر بچه تو طبیعت بره، همون قدر زندگی می بینه که مرگ می بینه، که تولد می بینه، که جفت گیری و هزار بالا و پایین دیگه می بینه. می فهمه که هر موجودی متولد می شه رشد می کنه و بعد می میره. فقط کافیه چند روزی به همین باغچه ی کوچولوی ما نگاه کنی تا ببینی حلزون و کرم و مورچه و سوسک و مارمولک به دنیا میاند و می میرند. رزها غنچه می کنند و بعد از چند روز گلشون وا می شه زیبا می شند و بعد به تدریج پژمرده می شند و می میرند. پاییز که می شه درخت آلبالو کم کم برگ هاش می ریزه و آخرهای پاییز تو گویی کاملا مرده، اما دوباره با بهار زنده می شه. خلاصه همین باغچه کلی داستان داره برای خودش.
توی روستای آب و اجدادی ما، خانواده ای رو می شناسم که چهار پسر دارند. همیشه برای من این جالب بوده که پدر و مادر این بچه ها هیچ وقت مشکل خیلی از اطرافیان من رو ندارند و بچه هاشون خود به خود با کلی چیزها آشنا هستند. به خصوص دو تا چیز که معمولا پدر و مادرها درگیرشند تا بچه شون یاد بگیره. یکی جفت گیری و دیگری مرگ. مثلا یادمه که یه بار رفته بودیم اونجا و بهمون گفتند گاوشون زایمان کرده. بعد پسر بچه ی 7-8 سالشون تعریف کرد که رفته اند یه گاو نر آورده اند و با گاو خودشون "کل انداخته اند" (به زبون خودشون می گفت) و حالا هم گوساله هه دنیا اومده. به همین راحتی! حالا توی شهر مردم با هزار زور و زحمت و دروغ به بچه هاشون می گند چطور بچه دار می شند.
یا این که یادمه یه سگ گله داشتند که خیلی مهربون بود. اسمش شیری بود. ما هم خیلی دوستش داشتیم و هر بار ذوق دیدنش رو داشتیم و این بچه ها هم که دایم کنارش بودند. یه بار رفتیم دیدیم نیست. پرسیدیم کجاست؟ پسر کوچک خانواده گفت مرد! ما حسابی ناراحت شدیم و فکر کردیم دیگه نباید درباره اش حرف زد و ... آخه این بچه خیلی انس داشته به این سگ. اما بچه هه این قدر راحت بود و براش بدیهی بود که خب سگ هم می میره که ما از کار خودمون خنده مون گرفت.
نمی دونم چرا یادمون می ره که ما هم بخشی از طبیعتیم و برای یاد گرفتن خیلی چیزها باید تو طبیعت باشیم. طبیعت خودش بلده چطور بهمون کلی چیز اید بده و نیازی به کتاب و فیلم و تلویزیون و هزار چیز دیگه نیست.
