« September 2008 | صفحه اول | November 2008 »

October 2008 Archives

October 3, 2008

زندگی - مرگ - طبیعت

دیگه بیشتر خانواده ها توی آپارتمان زندگی می کنند. بیشتری ها هم اهل نگه داشتن گل و گیاه تو ساختمون نیستند. حیوانات هم که موجوداتی بیگانه اند که بهتره بچه ها بهشون دست نزنند تا مریض نشوند. بعضی از بچه ها حتا نباید بفهمند که ماهی قرمزه ی سفره ی هفت سین مرده تا غصه دار نشند.
خلاصه که با این همه دور شدن از طبیعت کلی مفهوم رو از دست می دیم و بچه هامون زندگی رو نصفه یاد می گیرند.

اگر بچه تو طبیعت بره، همون قدر زندگی می بینه که مرگ می بینه، که تولد می بینه، که جفت گیری و هزار بالا و پایین دیگه می بینه. می فهمه که هر موجودی متولد می شه رشد می کنه و بعد می میره. فقط کافیه چند روزی به همین باغچه ی کوچولوی ما نگاه کنی تا ببینی حلزون و کرم و مورچه و سوسک و مارمولک به دنیا میاند و می میرند. رزها غنچه می کنند و بعد از چند روز گلشون وا می شه زیبا می شند و بعد به تدریج پژمرده می شند و می میرند. پاییز که می شه درخت آلبالو کم کم برگ هاش می ریزه و آخرهای پاییز تو گویی کاملا مرده، اما دوباره با بهار زنده می شه. خلاصه همین باغچه کلی داستان داره برای خودش.

توی روستای آب و اجدادی ما، خانواده ای رو می شناسم که چهار پسر دارند. همیشه برای من این جالب بوده که پدر و مادر این بچه ها هیچ وقت مشکل خیلی از اطرافیان من رو ندارند و بچه هاشون خود به خود با کلی چیزها آشنا هستند. به خصوص دو تا چیز که معمولا پدر و مادرها درگیرشند تا بچه شون یاد بگیره. یکی جفت گیری و دیگری مرگ. مثلا یادمه که یه بار رفته بودیم اونجا و بهمون گفتند گاوشون زایمان کرده. بعد پسر بچه ی 7-8 سالشون تعریف کرد که رفته اند یه گاو نر آورده اند و با گاو خودشون "کل انداخته اند" (به زبون خودشون می گفت) و حالا هم گوساله هه دنیا اومده. به همین راحتی! حالا توی شهر مردم با هزار زور و زحمت و دروغ به بچه هاشون می گند چطور بچه دار می شند.
یا این که یادمه یه سگ گله داشتند که خیلی مهربون بود. اسمش شیری بود. ما هم خیلی دوستش داشتیم و هر بار ذوق دیدنش رو داشتیم و این بچه ها هم که دایم کنارش بودند. یه بار رفتیم دیدیم نیست. پرسیدیم کجاست؟ پسر کوچک خانواده گفت مرد! ما حسابی ناراحت شدیم و فکر کردیم دیگه نباید درباره اش حرف زد و ... آخه این بچه خیلی انس داشته به این سگ. اما بچه هه این قدر راحت بود و براش بدیهی بود که خب سگ هم می میره که ما از کار خودمون خنده مون گرفت.

نمی دونم چرا یادمون می ره که ما هم بخشی از طبیعتیم و برای یاد گرفتن خیلی چیزها باید تو طبیعت باشیم. طبیعت خودش بلده چطور بهمون کلی چیز اید بده و نیازی به کتاب و فیلم و تلویزیون و هزار چیز دیگه نیست.

October 5, 2008

شیرخشک یا شیر مادر ِ خشک شده؟

همیشه از دیگران شنیده بودم بچه که شیر خشک خورد دیگه شیر مادر نمی خوره. به همین خاطر قبل از به دنیا آمدن بچه ها با خودم قرار گذاشته بودم که اصلا شیر خشک ندم. بجه ها سه روزه بودند که دکتر گفت به دوقلو باید شیر خشک بدهم به خصوص روزهای اول که بدنشون آب از دست می ده، اما روش داره. اولا شیر خشک باید شیر کمکی باشه. بعد هم فقط مادر باید شیر خشک بده. بچه رو توی آغوشش بگیره و بچه شیر خشک رو با بوی مادر بخوره. این جوری فرق شیر مادر و شیر خشک براش کم می شه. بگذریم که چقدر با دیگران درگیر شده ام سر این که محبت نکنند و بگذارند خودم به توصیه ی دکتر شیر خشک رو هم بدهم. بگذریم که چقدر دلم رو خالی کردند که بچه هات دیگه شیر خشکی می شند و ... .

الان سه ماهه که دخترهامون به دنیا آمده اند. غذای اصلی شون شیر مادره و هر دوشون کمی در روز شیر خشک می خورند هم برای کمک به من، هم برای سیرتر شدنشون به خصوص تو شب ها، هم برای این که با سر شیشه و طعم شیر خشک آشنا باشند که مرخصی ام که تمام شد و رفتم سر کار اذیت نشند. تو تمام این مدت علاوه بر توصیه های دکتر این رو هم خودم یاد گرفته ام که هیچ وقت اولش شیر خشک ندهم. یعنی وقتی تازه بیدار می شوند یا گرسنه اند حتما اول شیر مادر بعد اگر لازم بود شیر خشک.

همه ی این ها رو نوشتم که بگم این حرف ها بیخوده که شیر خشک با شیر مادر در تضاده. من این رو روی دو بچه ی متفاوت امتحان کردم. به خصوص که یکی شون اون اول ها بدش نمی اومد فقط شیر خشک که راحت تره رو بخوره. اما هر قدر هم که گریه می کرد ساعت ها تو بغلم می گرفتم و با فکش بازی می کردم که تنبلی نکنه و شیر مادر بخوره. کنجکاو شدم و این ور و اون ور خوندم که علت اصلی این که بچه ها شیر خشک که خوردند شیر مادر نمی خورند چیه؟ گویا مهم ترین دلیلش اینه که بچه ای که شیر خشک خورد سیر می شه و شیر مادر کم می خوره. شیر مادر هم هر چه بیشتر دوشیده بشه بیشتر می شه. اگر بچه کمتر بخوره دایم شیر مادر کمتر می شه و بچه سیر نمی شه و هی شیر خشک می خوره تا که کم کم شیر مادر خشک میشه.

حیفم اومد این ها رو ننویسم. شاید آدم های دیگه ای هم باشند که مثل من در وحشت شیر خشک باشند و این حرف ها به کارشون بیاد. دو تا نکته ی دیگه رو هم بگم یکی این که دکترها می گند بچه توی 3- 4 هفتگی باید با شیر خشک و شیشه شیر آشنا بشه وگرنه بعدها سخت می گیردش. خیلی از مادرها می گند که بچه هاشون توی چند ماهگی دیگه شیر خشک نگرفته اند. بچه اگر شیر خشک نخوره مادر حتا دو ساعت هم نمی تونه بره بیرون از خونه! دیگه این که سر شیشه هم مهمه. من قبلا کلی دنبالش گشته بودم و درباره اش خونده بودم و تو بازار ما تنها سر شیشه ی مناسب که گیدا کردیم که شیر رو به سقف دهان بچه می ریزه "ناک" بود.

بعضی ها هم می گند چرا شیر مادر؟ این دیگه خیلی تکراریه و خیلی ها می دونند که شیر مادر حاوی آنتی بادی ها و پادتن های بدن مادره و ایمنی بدن بچه رو بالا می بره. بچه در برابر بیماری ایی که مادر زمانی بهش مبتلا بوده تا حدود خوبی ایمن می شه. خب شیر خشک این کار رو نمی کنه دیگه.

October 9, 2008

سه ماه گذشت؟!

این عکس رو امروز گرفتیم. گلشید کوچولو و خورشید کوچولوی ما سه ماهه شدند.

3maah.jpg

October 11, 2008

سبز سبزم

امروز هوا حسابی پاییزیه. هی ابر می شه بارون مباد و آفتاب می شه. من با دخترها خونه ام. این هوا همیشه من رو سر مست می کنه، دلم می خواد راه برم، بدوم، برم سراغ طبیعت، پنجره رو باز کنم و صدای گنجشک ها رو بشنوم که بعد از بارون می خونند. دلم می خواد فکرهای خوب بکنم و هر نگرانی ای رو دور بریزم.
"... سبز سبزم امروز ..."

می خوام این خوشحالی رو به دخترها هم منتقل کنم. بهشون می خندنم به خنده ام جواب می دهند و وقتی راه می رم و باهاشون حرف می زنم، با نگاهشون دنبالم می کنند و بهم یادآوری می کنند چقدر خوشحالم. نگاهشون می کنم و توی ذهنم فکرها و آرزوهای خوبم رو مرور می کنم. این که چقدر چیز باید یادشون بدم. هر چی درباره ی گل ها و گیاه ها بلدم، درباره ی حیوون ها. این که همه ی این ها رو خیلی دوست داشته باشند. این که چه لذتی داره ببینی گلی که کاشتی غنچه کرده. این که چه لذتی داره یه گربه رو ناز کنی و بهش غذا بدی. این که چه لذتی داره زیبایی ها رو ببینی. این که یه وقت هایی صدای یه گنجشک چقدر آدم رو سرزنده می کنه. وقتی براشون نون خشک های روز قبل رو خرد کنی و بریزی و بعد تو خونه تو کمین بشینی که بیان و بخورند چه لذت می بری..

این که باهاشون برم تو باغچه و حیاط و با هم کلی چیز کشف کنیم. سایه ی دیوار خونه ی همسایه رو دنبال کنیم. با شکل ابرها برای خودمون داستان بسازیم. حس می کنم دوران زیبای بچگی رو دوباره باید تجربه کینم.

تا این فکرها رو مرور کنم به خودم میام و می بینم این میون جای یکی شون رو عوض کرده ام، اون یکی رو شیر داده ام و کلی هم باهاشون حرف زدم و بازی کرده ام در حالی که تو رویاهام غرق بودم...

October 13, 2008

ماشالله

به نظر من عجیب نیست که بیشتر بچه ها ی کوچولوی ایرانی فکر کنند اسمشون ماشالله است. چون دایم چیزی که از اطرافیان (وقتی باهاشون حرف می زنند) می شنوند اینه:

"ماشالله، ماشالله!"
"ماشالله چه بزرگ شدی!" "ماشالله چه خوشگل شدی"
"ماشالله دخترم"
...


October 15, 2008

یادگیری

دنبال کردن فرایند یادگیری در بچه ها و چگونگی برنامه نویسی در مغز خیلی جالبه.

مثلا این که بچه یاد بگیره می تونه به اونی که می بینه دست هم بزنه و بدونه این هر دو حس مربوط به یه چیزند. خیلی با مزه است این یادگیری. به خصوص که ما داریم دو تا مشاهده ی جداگانه می کنیم. مثلا گلشید فهمید می تونه به عروسکی که کنارش آویزونه و خیلی نگاهش می کنه دست هم بزنه. چند روز بعد یاد گرفت که پای عروسک رو نگه داره.
یا این که خورشید یاد گرفته با دستش پستونک رو دربیاره و بعد نگه داره و دوباره بکنه تو! بار اولی که دیدیم این کار رو کرد خیلی جالب بود! برای خودش هم خیلی جالب بود که دوباره پستونک رفت تو دهانش. این هماهنگی بین دهان و دستش جالبه.

یا مثلا دایم با دست هاشون بازی می کنند و به این ور و اون ور می زنند و می خواهند توی دهانشون بکنند. اولین باری که دستشون رو دیدند هم جالب بود. با تعجب، مثل یه عروسک جدید نگاهش می کردند، هاج و واج! خودشون تکونش می دهند، توی دهانشون می کنند و باز نگاهش می کنند.

حالا ما کلی منتظر واکنششون به دیدن همدیگه هستیم. امروز که گرفتیمشون رو به روی هم کلی نگاه کردند و بعد از اون خنده قشنگ ها که به من و سامان می کنند تحویل هم دادند و زبونشون معلوم شد، بعد از اون صداهایی که (به قول خودمون) موقع حرف زدن با ما درمیارند برای هم درآوردند. من که چنان ذوقی کردم که برای خودم هم عجیب بود. تازه فهمیدم وقتی این ها با هم به زبون خودشون حرف بزنند و بازی کنند چه ذوقی خواهیم کرد (ایشالله). یا وقتی از هم دیگه هم یاد بگیرند و ...


October 19, 2008

این گوشه تا اون گوشه

چند وقت پیش سیامک یه هدیه ی خوب برای خورشید و گلشید گرفت. یه آلبوم جدید از ماهور به نام این گوشه تا اون گوشه. یه مجموعه از تصنیف های ایرانی برای کودکان که شعر و آهنگش از لیلا حکیم الهی است که به سرپرستی پیام جهان مانی اجرا شده است.

آلبوم زیبایی است برای بچه ها. تصنیف هایی در دستگاه های مختلف با شعرهای کودکانه:

برف: دشتی
مسواک: ماهور
بازی خوب و شاد: همایون
.
.
.

این آلبوم تلاشی است برای آشنا کردن گوش کودکان با موسیقی ایرانی. در بین قطعات این آلبوم "برف" (دشتی) و "پاییز" (بیات کرد) و "چهارشنبه سوری" (همایون) رو ترجیح می دهم. البته باید دید بچه ها چی می گند، این آلبوم برای من که ساخته نشده!!
من به جز یکی دو تصنیفش که به نظرم شادی لازم برای بچه ها رو نداره، باقی اش رو دوست دارم.

October 27, 2008

فرهاد کنجکاو

دیشب حسابی تا صبح بارون اومد. صبح پاشدم و نگاهی به حیاط انداختم، دیدم کلی کرم کف حیاط دارند راه می رند! حتا خیلی دور از باغچه هم کرم ها بودند. یاد فرهاد کنجکاو (علوم دوم دبستان) افتادم. جدا طبیعیه که آدم فکر کنه این ها از آسمون میان! آخه برای چی راه افتادند و این همه از باغچه دور شده اند؟

چه بد که ما کتاب های درسی مون رو به یادگار نداریم. یادتونه آخر سال که می شد، بعد از امتحان ها (معمولا روز کارنامه ی ثلث سوم ) باید کتاب هامون رو پس می دادیم به مدرسه؟ می گفتند می فرستند برای مناطق محروم و روستاها. خیلی دلم می خواست داشتمشون و ورقی می زدم.

هنوز که هنوزه بعضی وقت ها که این جوری شبونه بارون میاد صبح که پا می شم و می رم حیاط نفس بکشم و از هوای تمیز لذت ببرم یاد دو نفر می افتم: فرهاد کنجکاو و کبری (در تصمیم کبری)! بعد یه لبخندی می زنم و با خودم می گم آخه چرا درس های کتاب هایی دبستان (به خصوص فارسی و علوم سه سال اول) این طوری تو ذهن من مونده؟ فکر نمی کنم به مدرسه و معلمم مربوط بشه، چون من توی دبستان چهار تا مدرسه ی مختلف رفتم!! آمادگی و اول یه جا، دوم یه جای دیگه، سوم هم مدرسه ی دیگه و چهارم و پنجم باز هم مدرسه ی دیگه!!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007