« August 2008 | صفحه اول | October 2008 »

September 2008 Archives

September 8, 2008

جیره ی ماهانه

این جیره ی کتاب هم خیلی چیز خوبیه. به درد این روزهای من که اغلب تو خونه ام و نمی تونم شهر کتاب یا یه کتاب فروشی دیگه برم می خوره. البته برام جالبه که چه طور تشخیص می دهند که این کتاب ها رو برام بفرستند. اولش یه فرم بود که پر کردم و از علایقم گفتم. حالا یا من علایقم رو بد توصیف کردم یا تفسیر اونها یه چیز دیگه است. به هر حال خیلی هیجان انگیزه که تو خونه باشی و هر ماه با پست برات یه بسته بیاد و توش هم برات کتاب باشه.

September 10, 2008

پاییزه پاییزه برگ از درخت می ریزه

وای حسابی بوی پاییز میاد. هوا عالی شده و من مثل هر سال این موقع (آخرهای شهریور) خوشحال خوشحالم. هوای پاییزی و باد پاییزی و ... . امسال دخترهای گلمون هم هستند و این زیبایی چند برابر شده.
باغچه مون هم بعد از گرمای تابستون با این هوا سر حال اومده و این هم عالیه. اصولا به نظر من هوای اواخر شهریور و اسفندماه که کم کم پاییز و بهار از راه می رسند دلچسب تر از خود اون فصل هاست. تو یکی اش درخت ها دیگه دارند می خوابند و توی اون یکی دارند بیدار می شند.
صبح که از خواب پا می شی یه باد خنکی میاد که آدم رو زنده می کنه. این موقع سال دوست دارم برم پیاده روی. البته امسال با دخترها این کار سخته و باید مواظب باشیم سرماشون هم ندیم، اما به هر حال همین سرزندگی باغچه و ارتفاع آفتاب خودش کلی دلچسبه.

September 12, 2008

...

همیشه بچه ها رو خیلی دوست داشته ام. رابطه ام با بچه های فامیل و اطرافم همیشه خیلی خوب بوده و از دیدن یه بچه حتا توی خیابون و گذری لذت می بردم و می برم.
مادر بودن رو هم بسیار دوست داشتم و با ذوق به استقبالش رفتم. روز به روز بارداریم از این که قرار مادر بشم لذت می بردم. همیشه دوستام بهم می گفتند تو مثل مامان ها می مونی و حتا برادرم هم می گفت رفتار مامانی دارم. دوست هام بهم می گفتند .بارباماما
اما با همه ی اینهمه حس خوبی که به مادر شدن داشتم حتا تصور هم نمی کردم این قدر شیرین باشه. وقتی تو آغوش می گیرمشون، وقتی شیر می خورند و نگاهشون می کنم، وقتی لالایی می خونم براشون و نگاهم می کنند تا چشم هاشون بسته بشه، وقتی روز به روز تغییراتشون رو می بینم و وقتی که من و سامان رو نگاه می کنند و می شناسند و وقتی بهمون می خندند، وقتی "اونگه" می گند، دلم پر از شادی می شه. عجیب دوستشون دارم. عزیزی می گفت: " بچه با همین کارهاش برای همیشه گولتون می زنه و با یه خنده اش برای همیشه "خر"تون می کنه".
البته انکار نمی کنم که به شدت درگیر شده ایم و رسیدگی به دو تا بچه، بی خوابی های چند ماهه (از بارداری تا به حال) و ضعف زایمان و ... حسابی خسته و ضعیفم کرده. اما خیلی جالبه، صبح که بیدار می شند و می رم جاشون رو عوض کنم و دست و روشون رو بشورم و شیر صبحشون رو بدم، وقتی توی آغوشم با چشم های سیاهشون نگاهم می کنند حس می کنم دیگه خسته نیستم. اما باز آخر شب که می شه دارم از حال می رم و دوباره صبح بعد به همون "قول " گول می خورم و ادامه می دم.


September 21, 2008

تغییر ساعت

این ساعت جلو کشیدن هم خیلی می چسبه!
اولش با خودم گفتم من یه ساعت اضافه دارم امشب که بعد از خوابیدن بچه ها به کارهای خودم برسم. یه ساعت اضافه فقط برای خودم. اما یهو یادم افتاد که ساعت زیستی دخترهامون یه ساعت جا به جا نشده و اون ها هم یه ساعت زودتر بیدار می شند و اگر من بخواهم با این یه ساعت اضافه خوشحال بشم و بیدار بمونم اون وقت یه ساعت بی خواب تر می شم.

یاد روباهه ی مسافر کوچولو افتادم باز که می گه همیشه "یه پای بساط لنگه".

به هر حال ترجیح می دم کمتر بخوابم و یه ساعتی به کارهای دیگه ام برسم، کارهایی که تا دو ماه و نیم پیش همه ی روزم رو پر می کرد!!

September 22, 2008

تا خورشید

خیلی ها تا به حال بهم گفته اند یا برام نوشته اند که اسم وبلاگم یه جور تبعیضه بین دخترهام.

اما همون طوری که از لوگوی وبلاگم معلومه و تو یادداشت اولم هم نوشتم و این کنار (توی لینک من) هم توضیح داده ام، این عنوان به داستان طرقه مربوط می شه و هیچ ربطی به اسم خورشید نداره. خب طرقه رفته تا به خورشید برسه.
توی آسمون خورشید هست، این ور و اون ور تو کلی شعر و نقاشی و ... خورشید هست، این که نمی شه تبعیض! اگر تبعیضه پس اصولا در انتخاب اسم بوده. شاید این ایراد اونجا بهمون وارد باشه.

البته جالبه که بگم قدیمی ترها چون در نسل مادرهاشون اسم خورشید زیاد بوده، بهمون نصیحت می کردند که این اسم قدیمی رو نگذاریم و در عوض "اسم گلشید خیلی شیکه و تکه و خورشید قدیمیه"! و ما باید کلی توضیح می دادیم که خورشید همیشه تو آسمون هست و هیچ وقت قدیمی نمی شه و اصلا ما می خواهیم اسم قدیمی بگذاریم.


اما در مورد وبلاگ خودم هم که فکر می کنم می بینم مستقل ازداستان طرقه و ... ، به احتمال زیاد دخترها به این اسم حساس می شوند. اما حالا تا اون موقع شاید وبلاگم رو عوض کردم. یا اصلا وبلاگ نویسی جای خودش رو به چیز جدیدی داد.


September 26, 2008

مورد توجه ایم.

حسابی معروف شده ایم! تو خیابون که راه می ریم خیلی ها به هم نشونمون می دهند و می گند آخی دو قلو دارند.
هر بار که دکتر می ریم، حسابی مورد توجه ایم. یه مکالمه ی تکراری هم داریم:
-نازی دوقلو اند
-- بله
- دختر یا پسر؟
-- دو تاشون دخترند
- پس خدا خیلی دوستتون داره، پسر نعمته و دختر رحمت.
بعضی ها هم که تجربه ی مشابه دارند می گند
-- خدا صبرتون بده. تا سه سال سخته و بعدش شیرین می شه

یه بار که برای واکسن دو ماهگی بچه ها رفته بودیم، گلشید بغل من بود و خورشید بغل سامان. سر و پای گلشید معلوم بود اما سامان خورشید رو حسابی لای پتوش پیچیده بود. یه خانم مسن داشت از روبه رو می آمد. یه نگاه به من کرد و گلشید رو تو بغلم دید. بعد یه نگاه به سامان کرد و ازش پرسید: این هم بچه است؟!! سامان هم که خنده اش گرفته بود جواب داد بله. من منتظر بودم به ساک لباس بچه ها هم یه نگاه بکنه و بپرسه این یکی چی؟!!

خلاصه بیرون از خونه رفتنمون همراه شده با کلی خنده. راستش بعضی وقت ها دیگه خسته می شم از این همه جواب دادن به سوال های تکراری مردم. توی یه کتاب که راهنمای رفتار با دوقلوهاست می خوندم که پدر مادر دوقلوها، و خود دوقلوها تا سال ها مورد توجه دیگرانند. البته چون خورشید و گلشید ناهمسانند، حدس می زنم چند سال بعد دیگه از توجه دیگران در بیاییم.

September 28, 2008

نقش مادر

یکی از نزدیکانم برادر جوانش رو در یه حادثه، ناگهانی از دست داده. روزهای بسیار سختی رو می گذرونیم و مثل همیشه در این جور مواقع احساس درماندگی و بی فایدگی می کنم چون کاری برای آروم کردنش ازم بر نمیاد. به خصوص که به خاطر کوچولوها و شیر دادن بهشون نمی تونم کنار این عزیز باشم. اون نمی خواد بچه اش که روحیه ی حساسی داره و 6 سالشه از فوت تنها دایی اش با خبر بشه و همین، کار ما اطرافیان رو سخت کرده. همه مون داریم یه سناریوی نانوشته رو بازی می کنیم و دروغ هامون رو با هم هماهنگ می کنیم.

این عزیز من خیلی منو به فکر فرو برده. این که برای ناراحت نشدن دخترش داره این غم بزرگش رو تو خودش می خوره و وقتی دخترش هست گریه و ... رو قطع می کنه. این کار حتا برای من سخته اما اون می تونه. مادره و این بار محبت مادری اش رو در این کار داره نشون می ده. یعنی من هم می تونم این قدر مهربون باشم؟

دیروز به جای مادر این کوچولو رفتم دنبالش دم مدرسه. کلاس اولیه. سال ها بود که دبستان نرفته بودم. دیدن اون همه دختر کوچولوی ناز کوچولو با اون روپوش ها خیلی شیرین بود. هرکدومشون یه دنیا ناز بودند . اون چه برای من جدید بود، اینهمه نگرانی مادرها بود که به سرویس مدرسه راضی نشده بودند و آمده بودند دنبال بچه هاشون. نمی دونم این مشخصه ی این محل ماست یا این که مادرها دیگه این جوری شده اند. به هر حال که خاطرات راه مدرسه برای ما یکی از بهترین خاطراتمون بود همیشه و این بچه ها از این خاطرات محروم اند.

جالب اینجاست که من تمام مدت یادم رفته بود که خودم هم مادرم و چند سال دیگه به امید خدا باید به این چیزها فکر کنم. با وجود این دوتا کوچولو هنوز فکر می کنم مادرها با من فرق دارند و یادم می ره مادرم. حالا که مادر شده ام از خودم می ترسم و نمی دونم سال های بعد چقدر به این همه شعارم عمل خواهم کرد.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007