یکی از نزدیکانم برادر جوانش رو در یه حادثه، ناگهانی از دست داده. روزهای بسیار سختی رو می گذرونیم و مثل همیشه در این جور مواقع احساس درماندگی و بی فایدگی می کنم چون کاری برای آروم کردنش ازم بر نمیاد. به خصوص که به خاطر کوچولوها و شیر دادن بهشون نمی تونم کنار این عزیز باشم. اون نمی خواد بچه اش که روحیه ی حساسی داره و 6 سالشه از فوت تنها دایی اش با خبر بشه و همین، کار ما اطرافیان رو سخت کرده. همه مون داریم یه سناریوی نانوشته رو بازی می کنیم و دروغ هامون رو با هم هماهنگ می کنیم.
این عزیز من خیلی منو به فکر فرو برده. این که برای ناراحت نشدن دخترش داره این غم بزرگش رو تو خودش می خوره و وقتی دخترش هست گریه و ... رو قطع می کنه. این کار حتا برای من سخته اما اون می تونه. مادره و این بار محبت مادری اش رو در این کار داره نشون می ده. یعنی من هم می تونم این قدر مهربون باشم؟
دیروز به جای مادر این کوچولو رفتم دنبالش دم مدرسه. کلاس اولیه. سال ها بود که دبستان نرفته بودم. دیدن اون همه دختر کوچولوی ناز کوچولو با اون روپوش ها خیلی شیرین بود. هرکدومشون یه دنیا ناز بودند . اون چه برای من جدید بود، اینهمه نگرانی مادرها بود که به سرویس مدرسه راضی نشده بودند و آمده بودند دنبال بچه هاشون. نمی دونم این مشخصه ی این محل ماست یا این که مادرها دیگه این جوری شده اند. به هر حال که خاطرات راه مدرسه برای ما یکی از بهترین خاطراتمون بود همیشه و این بچه ها از این خاطرات محروم اند.
جالب اینجاست که من تمام مدت یادم رفته بود که خودم هم مادرم و چند سال دیگه به امید خدا باید به این چیزها فکر کنم. با وجود این دوتا کوچولو هنوز فکر می کنم مادرها با من فرق دارند و یادم می ره مادرم. حالا که مادر شده ام از خودم می ترسم و نمی دونم سال های بعد چقدر به این همه شعارم عمل خواهم کرد.