« July 2008 | صفحه اول | September 2008 »

August 2008 Archives

August 5, 2008

مامان

باید اعتراف کنم که نگهداری از دو قلو البته که شیرینه اما کار خیلی سختیه.
ما که قبلا بچه داری نکرده بودیم اما دیگرانی که کرده اند و حالا به ما کمک می کنند می گند اصلا قابل مقایسه با یکی نیست. قبلا هم خونده بودم که کار دو قلو دو برابر یکی نیست بلکه چهار برابره!! الان دارم باور می کنم. سخت ترین جای کار اینه که با هر سر و صدایی می خوابند اما با صدای همدیگه فوری بیدار می شند!! هم زمان شیر می خواند و همزمان دل درد دارند و ... خلاصه دوقلو داری کمک جمعی می طلبه. من خیلی نگران زندگی کاریم هم هستم. بدون کمک مادر بزرگ ها و پرستار و ... خیلی سخته. مثل همیشه دایم به خودم می گم ما می تونیم و از پسش برمیایم.دلم می خواد هم مادر خیلی خیلی خوبی باشم و هم به زندگی کاریم که همیشه برای خیلی خیلی مهم بوده، خیلی بیشتر از یه کار، برسم. اما قطعا یکی دو سال اول خیلی سخته.

با همه ی این حرف ها خیلی حس عجیبیه! خیلی دوست داشتنیه. رشدشون رو که می بینی لذت می بری، رشد ذهنشون و جسمشون. باورم نمی شه که لباسی که یه ماه پیش، فردای تولد، تنشون کردیم الان کوچیکشونه. .جالب اینجاست که من و سامان هفت ساله که با هم زندگی می کنیم و این دو تا کوچولو تو همین یه ماهه چنان تو زندگی مون جا گیر شده اند و شیرینیشون زیاده که برای ما تصور زمانی که نبوده اند و ما دو تا تنها بودیه ایم سخت شده!! عجیبه که اینهمه کار و شب بیداری و بدو و بدو با نوازش کردنشون و دیدن آرامششون توی آغوشت، فراموش می شه! همین الان هر دو تو بغلم هستند (توی بالش دو قلو هستند و خوابشون برده و من یه دستی تایپ می کنم).

وقتی تو آغوشت آروم گرفته اند و نگاهت می کنند حس می کنی هیچ چیزی نمی تونه ناراحتت کنه. از همون هفته ی اولشون تجربه ی زیبای مادرانه ی لالایی خوندن رو شروع کرده ام. من قبلا فکر می کردم مادر به خاطر هورمون ها این حس های مادرانه رو داره اما الان که می بینم سامان هم چه ذوقی داره به این حرف شک می کنم.

وقتی بغلم می گیرمشون ، به این همه تفاوت و شباهت این دوتا کوچولو که نه ماه در کنار هم، تو دل من، رشد کرده اند فکر می کنم و تو دلم قند آب می کنم برای روزی که بهم بگند مامان!



August 9, 2008

بی خیالی؟

این چند روزه بعد از مدت ها به "گوگل خوان" و وبلاگ ها سر زده ام و اون چه که بیشتر به چشمم اومده مشکلاته، گرونی، بی برقی، مشکلات اجتماعی و هزار چیز دیگه.
بعد با نوشته های خودم مقایسه کرده ام و اون چه به چشمم اومده اینه که من همه ی حواسم به بچه ها بوده و بافی چیزها رو حتا اگه دیده ام هم در اولویت ِ نوشتن نگذاشته ام. اما در بیشتر موارد این قدر درگیر بوده ام که اصلا ندیده ام و از این ناآگاهی اصلا خوشم نیومد. البته بهم می گند این روزها تو هر چه بیشتر آرامش داشته باشی بهتره برا بچه ها، اما به نظر من آرامش وقتی معنی داره که بدونی و آروم باشی نه این که مثل کبک سرت تو برف باشه و نبینی و بالطبع آروم باشی.

می گند دلیل این که بچه هات اصلا بچه های بی قراری نیستند آرامش زیادی است که تو بارداری داشتی. الان هم اگر آروم باشی برای یه عمر ِ اونها خوبه. یه دوست فدیمی نصیحت جالبی کرد که باید با معذرت خواهی از همه ی مادرها بنویسمش. بهم گفت: سعی کن به خودت بقبولانی که تا چند ماه باید مثل یه گاو مهم ترین کارت شیردهی باشه و البته از یه نظر دیگه هم باید مثل یه گاو باشی و اطرافت هیچ اثری روت نگذاره!! شاید نصیحت مودبانه ای نباشه اما راستش خیلی بهم کمک کرده. وقت هایی که از روز اول (بعد از زایمان) تا به حال حرف های دیگران و نصایح عجیب و غریبشون و سنت ها و ... آزارم داده، هی به خودم گفته ام تو قراره مثل یه گاو هیچ تاثیری از اطراف نگیری!

August 13, 2008

طب سنتی

خیلی خدا رو شکر می کنم که پزشک نیستم. دیدن این که همه خودشون رو پزشک می دونند و درباره ی هر مساله ای نظر می دهند خیلی حرص درآره.

خدا می دونه هر روز چه توصیه های پزشکی ای از آدم هایی که پزشک نیستند می شنویم. جالب اینجاست که وقتی هم به نصایحشون عمل نمی کنی با تحکم باهات برخورد می کنند که حرف نشنویی و هر چی سرت بیاد حقته و قدیمی ها خوب می دونستند چه کنند و حرف قدیمی ها رو باید شنید و ... . معمولا هم وقتی بهشون می گی اما قبلا مرگ و میر زیر یک سال خیلی بالا بوده و خب بعضی از همین کارهای قدیمی ها دردسرساز هم می شده، بهت جوابی نمی دهند و برای سر وزبونت سری هم تکون می دهند.

توی این پنج هفته اینقدر چیزهای جورواجور شنیده ام که باور کنید اگر کنار هم بیارمشون طوماری می شه. به جرات می تونم بگم کسی رو تو فامیل ندیده ام که بیاد دیدن دوقلو ها و نصیحتی به ما نکنه. به قول یه دوست، خودشون رو از تو نزدیک تر به بچه ات می دونند و کاری به مشاهدات تو و عادات فرزندت ندارند و یه حکم ثابت رو جاری می کنند. از نظرشون دکتر ها هم که بی خود حرف می زنند و بلد نیستند.

یکی از جالب ترین حرف ها اینه که خب این داروی گیاهی رو خودت بخور یا بده به بچه ات! وقتی قبول نمی کنی بهت می گند داروی گیاهی ضرر نداره که! داروی شیمیایی نیست که ضرر بده. و ما هر بار باید بگیم که خب اون داروی شیمیایی رو مگه از چی درست می کنند؟ مگه مولکول جدید می سازند؟ خب از همین ها استفاده می شه دیگه. تازه مزیتش اینه که اقلا دزش قابل کنترله. اما خب این حرف ها رو برای خودمون می زنیم! کو گوش شنوا؟ بهتره که ما هم گوش شنوا نداشته باشیم و از این گوش بشنویم و از اون گوش به در کنیم.

چند روز دیگه چهلمین روز تولد بچه هاست و از نظر طب سنتی روز چهلم قراره معجزه بشه. زمین و زمان به هم میاد، مادر و بچه همه دیگه حالشون خوب خوب می شه، خواب بچه ها مرتب می شه و خلاصه انقلابی می شه. ما که بخیل نیستیم، منتظریم ببینیم چی می شه ;-)

August 18, 2008

المپیک مردونه

این اولین باریه که این همه بازی های المپیک رو می بینم و می شنوم. سال هاست که این قدر تو خونه نبوده ام، اون هم تو وضعیتی که با وجودی که خیلی خیلی سرم شلوغه اما خیلی وقت ها چشم ها و گوش هام آزادند.
روزهای المپیک تنها روزهایی هستند که زیاد اسم از ورزش های دیگه به جز فوتبال برده می شه!! از بچگی یادمه که چهار سال یه بار می شد تو تلویزیون ورزش اسب سواری رو دید. من همیشه شیفته ی دیدن این ورزش بودم. اون سال ها اصلا در مخیله ام هم نمی گنجید که زن ها هم ورزش می کنند و نیمی از مدال های المپیک رو می برند. یادمه اولین باری رو که این موضوع رو فهمیدم و کلی تعجب کردم.

این روزها که تلویزیون جز در مراسم سانسور شده ی افتتاحیه دیگه زن های شرکت کننده در المپیک رو نشون نمی ده یاد دوران نادانی بچگی ام می افتم. خدا رو شکر که الان به لطف ماهواره و اینترنت دیگه بچه ها مثل ما در نادانی نمی مونند و دختر بچه ها دیگه می فهمند که می تونند در (تقریبا) تمام رشته ها ی ورزشی شرکت کنند (البته یه مشکل کوچولو هست که در ایران هستند). دست کم می دونند که ورزش یه اتفاق مردونه نیست. من یادمه که توی دوران راهنمایی برام سوال بود که ما برای چی باید تو زنگ ورزش "مثل پسرها" بسکتبال بازی کنیم. این "مثل پسرها " بودنش خیلی بامزه است. من جدا فکر می کردم بسیاری از ورزش ها مال پسرهاست و نمی دونم چرا از بزرگ تر ها نمی پرسیدم.

این روزها مثل همیشه با خودم می گم عجیب نیست که موضوعی که این قدر بدیهیه (تقریبا در همه جای دنیا) برای ما تابوست؟ ما حتا از تصورش هم خنده مون می گیره که مثلا آقای خیابانی عزیز (!) بگه خب این هم تصاویر دوی صد متر خانم ها.

August 25, 2008

روزگار ما

کم می نویسم. هر روز میام بنویسم اما یا وقت نمی شه یا تنبلی می کنم. این قدر حرف برای نوشتن دارم و رو هم انبار شده که دیگه جرات نمی کنم طرفش برم.
دو تا کوچولو دارند به سرعت بزرگ می شند و کم کم رابطه مون داره دو طرفه می شه و همین خیلی شیرینش می کنه. لبخند می زنند، کم و بیش من رو می شناسند و خلاصه وابستگی من و سامان به دخترهای کوچولومون روز به روز داره زیادتر می شه.همبستگی شون به همدیگه هم داره زیاد می شه. دیگه با صدای هم بیدار می شند. یکی شون که گریه می کنه اون یکی هم بی دلیل گریه می کنه و خلاصه دارند رفتار دوقلو شون رو نشون می دهند. دو هفته ای است که به رنگ های تند حساسیت نشون می دهند به خصوص به رنگ قرمز و من و سامان و مامانم رو انداخته اند به قرمز پوشیدن!!

دکتر بردنشون هم ماجرایی داره. همیشه اونی که دوم می ریم سراغش فدای اولی می شه و دکتر دیگه وارد جزییاتش نمی شه. تصمیم گرفته ایم این بار جدا جدا ببریمشون توی اتاق دکتر. خب وقتی دو تا حق ویزیت می گیرند ما هم حق داریم جدا جدا ببریمشون. نکته ی جالب دیگه اینه که اسم من و سامان هم شده پدر و مادر دوقلوها. شانس آورده ایم دکترشون هم مثل دکتر من در دوران بارداری، شماره تلفن همراهش رو داده بهمون و هر وقت تماس می گرییم چیزی بپرسیم به جای اسم می گیم: "من مادر (یا پدر) دوقلوها هستم، خورشید و گلشید".

چون دوقلو هستند بالطبع علاوه بر شیر مادر شیر خشک هم می خورند. در نتیجه یکی از اولین مشکلاتش اینه که شیشه شیرهاشون قاطی نشه. ما هم از اسم هاشون استفاده کردیم. سر شیشه ی گلشید سبزه و خورشید نارنجی (به لطف شیشه شیرهای"ناک" که رنگ بندی داره). اصولا اسم هاشون به ما خیلی کمک می کنه، کمد و وسایل خورشید علامت خورشید داره و مال گشید علامت گل. اون لباس هایی شون هم که شبیه همه، این جوری متمایز می شه که مال یکی شون همیشه علامت داره (مارک لباس رو علامت زده ایم). خلاصه که خیلی جالبه، تازه ما شانس داریم که خود بچه ها اصلا شبیه هم نیستند، نمی دونم اون هایی که دو قلوی همسان دارند چه می کنند. قطعا کارشون بسیار سخت تر از ماست. حتما به یه بچه چند بار مولتی ویتامین می دهند و... ما که با وجود ناهمسان بودن بچه ها دست به دامان لیست و جدول شده ایم.


August 28, 2008

دخترک هامون

این هم یه عکس از 51 روزگی دخترهامون گلشید و خورشید.

سمت چپیه خورشیده و سمت راستیه گلشید.

IMG_1827.jpg


 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007