مامان
باید اعتراف کنم که نگهداری از دو قلو البته که شیرینه اما کار خیلی سختیه.
ما که قبلا بچه داری نکرده بودیم اما دیگرانی که کرده اند و حالا به ما کمک می کنند می گند اصلا قابل مقایسه با یکی نیست. قبلا هم خونده بودم که کار دو قلو دو برابر یکی نیست بلکه چهار برابره!! الان دارم باور می کنم. سخت ترین جای کار اینه که با هر سر و صدایی می خوابند اما با صدای همدیگه فوری بیدار می شند!! هم زمان شیر می خواند و همزمان دل درد دارند و ... خلاصه دوقلو داری کمک جمعی می طلبه. من خیلی نگران زندگی کاریم هم هستم. بدون کمک مادر بزرگ ها و پرستار و ... خیلی سخته. مثل همیشه دایم به خودم می گم ما می تونیم و از پسش برمیایم.دلم می خواد هم مادر خیلی خیلی خوبی باشم و هم به زندگی کاریم که همیشه برای خیلی خیلی مهم بوده، خیلی بیشتر از یه کار، برسم. اما قطعا یکی دو سال اول خیلی سخته.
با همه ی این حرف ها خیلی حس عجیبیه! خیلی دوست داشتنیه. رشدشون رو که می بینی لذت می بری، رشد ذهنشون و جسمشون. باورم نمی شه که لباسی که یه ماه پیش، فردای تولد، تنشون کردیم الان کوچیکشونه. .جالب اینجاست که من و سامان هفت ساله که با هم زندگی می کنیم و این دو تا کوچولو تو همین یه ماهه چنان تو زندگی مون جا گیر شده اند و شیرینیشون زیاده که برای ما تصور زمانی که نبوده اند و ما دو تا تنها بودیه ایم سخت شده!! عجیبه که اینهمه کار و شب بیداری و بدو و بدو با نوازش کردنشون و دیدن آرامششون توی آغوشت، فراموش می شه! همین الان هر دو تو بغلم هستند (توی بالش دو قلو هستند و خوابشون برده و من یه دستی تایپ می کنم).
وقتی تو آغوشت آروم گرفته اند و نگاهت می کنند حس می کنی هیچ چیزی نمی تونه ناراحتت کنه. از همون هفته ی اولشون تجربه ی زیبای مادرانه ی لالایی خوندن رو شروع کرده ام. من قبلا فکر می کردم مادر به خاطر هورمون ها این حس های مادرانه رو داره اما الان که می بینم سامان هم چه ذوقی داره به این حرف شک می کنم.
وقتی بغلم می گیرمشون ، به این همه تفاوت و شباهت این دوتا کوچولو که نه ماه در کنار هم، تو دل من، رشد کرده اند فکر می کنم و تو دلم قند آب می کنم برای روزی که بهم بگند مامان!
