« غافلگیر | صفحه اول | انتظار تموم شد »

نه روز انتظار

یک هفته است که هر روز قراره کوچولوها بیاند! یعنی منتظریم که بیاند.یکشنبه ی پیش دکتر گفت اگر زودتر نیامدند برای پنج شنبه وقت عمل گذاشتم. خدا رو شکر به نسیت دوقلوهای دیگه، کوچولوهای ما خوب مونده اند و این برای رشدشون خیلی خوبه.
اما این انتظار همراه با این خارش آزاردهنده که اصلا رهام نمی کنه در کنار خونه موندن و سر کار نرفتن حسابی کلافه ام کرده و بر خلاف تمام این چند ماه این چند روزه بی تاب بی تابم. دیگه طاقت ندارم. هر روز باقی مانده تا پنج شنبه رو علامت می زنم که بگذره! همه اش می گم اون های که سه قلو یا بیشتر باردارند این روزهای آخر از شدت سنگینی چه می کنند. من که سرعت راه رفتنم داره به سمت صفر میل می کنه.
امیدوارم همه چیز به خوبی بگذرد و دیگه تو پست بعدیم خبرهای خوب تولد کوچولوهامون رو بگذارم (یا بگم برام بگذارند) . خیلی منتظرشونم خیلی خیلی. حالا که دیگه خیلی نزدیک شده باورش برام سخت تر شده! انگار نه انگار که این همه باهام بوده اند و باهاشون حرف زده ام و حسشون کرده ام. انگار منتظر یه اتفاق جدید و ناگهانی هستم که تا به حال درباره اش نمی دونستم. حتما این حس بین خیلی از خانم ها مشترکه. باور این که تا چند روز دیگه به امید خدا این تکون ها و دست و پا زدن ها رو با چشمامون می بینیم برام باورنکردنی شده. بعد از این همه وقت باور این که دیگه تو دلم حسشون نمی کنم برام سخته. جالبه که سامان هم این حس رو داره. انگار نه انگار که ماه هاست داریم برای اومدنشون برنامه ریزی می کنیم.


   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://seema.ir/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/140


   نظرات

مریم :

سیما جونم ، حتما همه چیز بخوبی می گذره و اونوقت وقتی می بینیشون جالبه که همش فکر می کنی که ذهنیتت رو با خود واقعیشون مقایسه کنی و لذت ببری. زنگ زدم جوابمو ندادی. می خواستم اگه دوشنبه اومدم ... یه لحظه آخرین لحظه ها رو ببینم. البته اگه رخصت دادین.

تا خورشید:

مریم جانم باهات تماس می گیرم.

 

Nasim :

Salam Sima joon,
mage gharare tabiei bache-ha be donya bian?!
baraye har 3 ta toon arezooye salamati mikonam.


تا خورشید:

نه نسیمه جان. بالطبع دوقلو رو طبیعی دنیا نمیارم :) اما موضوع اینه که دکتر می گه تا خودشون نخواهند بیان به زور نمیاریمشون. صبر می کنیم کامل بشند و خودشون که خواستند بیان اون وقت سزارین می کنیم.

 

چپ‌کوک :

انقدر ابراز احساسات کردي تو اين سايتت که منم دارم بال‌بال مي‌زنم جوجه‌هات رو ببينم.


تا خورشید:

:))

 

Hani :

با چپ کوک موافقم...انقدر با هیجان و دلنشین از شنگول و منگول نوشتید،که منم هر روز که میام نت فوری میام اینجا تا خبر تولدشون رو اینجا ببینم...راستی هیچ وقت نگفتید اسم نی نی ها رو چی می ذارید؟!

تا خورشید:

هانی عزیز! هنوز نمی دونیم دو تا دخترند بالاخره یا یه دختر و یه پسر. ایشاللا دنیا که اومدند اسمشون رو می نو یسم :)

 

چشم شيدا :

نمي تونم حس كنم!

 

یه مامان :

سیما جان امیدوارم روزهای آخر به خوبی سپری شود.
یادتون نره اولین گریه و اولین نگاه کوچولوها به دنیارا حتماَ فیلم برداری کنید منتظر دیدن آنها هستم. با آرزوی سلامتی برای همه تون.

 

بهار :

سیما خیلی جالب بود برام که نوشته بودی باور کردن اینکه بچه ها دیگه تو شکمت نخواهند بود قدری سخته. تا به حال به این فکر نکرده بودم که مامان ها به دوران حاملگی شون عادت می کنند. راست می گی خب نه ماه اینطور بوده.
امیدوارم به سلامت به دنیا بیان و چهارتایی از زندگی با هم دیگه لذت ببرین.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007