« June 2008 | صفحه اول | August 2008 »

July 2008 Archives

July 1, 2008

پیشرفته بودن هم لذتی داره ها!

کمی تا قسمتی غر:

خیلی ادعامون می شه. قراره مشکلات "جهان" را هم حل کنیم. فقط آخرین و پیشرفته ترین فناوری ها برامون مهم اند. اما احتمالا می خواهیم از آخر به اول برسیم.
آقایون می شه لطف کنید و فناوری های آن چنانی رو فراموش کنید و به این مردم امکاناتی رو که این کشورهای کوچولو موچولوی مشکل دار، تقریبا هفتاد هشتاد ساله دارند رو بدهید؟ منظورم برق و آب ناقابله.

راستش یه کمی به آدم فشار میاد وقتی می بینه در چنین کشور پیشرفته ای زندگی می کنه و یه بعد از ظهر گرم تابستونی بعد از طی کردن ترافیک سنگین توی گرمای شدید تهران، با این هوای آلوده، با این سنگینی روزهای آخر بارداری، می رسه مطب دکتر و دکتر قراره با سونو وضع سلامت بچه ها رو ببینه و تو هم از گرما به لباست چسبیدی و حساسیت هات هم تو گرما و عرق بیشتر شده، خلاصه با همه ی این ها می رسی و می بینی بله! برق نیست. به همین راحتی. بهتره از پله ها خودت بری بالا، از آب و کولر هم خبری نیست و سونو هم بی سونو.

البته خب در عوض خوشحال باش که کشورت جز بهترین های دنیاست. چه از نظر گذشته و سابقه ی تاریخی و چه از نظر پیشرفت های فعلی و استعداد جوان ها و نبوغ مدیران و ایثار مردمان و ...

July 2, 2008

غافلگیر

یکی از نکات خیلی مهم در روزهای آخر بارداری اینه که دکتر ها شدیدا توصیه می کنند حواستون به تکون های بچه باشه و اگر کم شد یا قطع شد فوری تماس بگیرید. روزهای آخر که بچه دیگه خیلی بزرگ شده امکان داره خدای ناکرده بند ناف دورش بپیچه یا قطع بشه و ... و این رو مادر فقط می تونه بفهمه تا زود بچه رو در بیارن.

در مورد دوقلو اوضاع یه کم سخته. آخه توی این روزهای آخر دیگه این قدر بزرگ شده اند که تشخیص این که کدوم به کدومه یه کم سخت می شه. هر تکون شدید یکی شون اون ور هم حس می شه و همین موضوع، تفکیک حرکتشون رو سخت می کنه، مگر این که سکسکه کنند که چون خیلی موضعیه تشخیصش راحت تره.

امروز این فسقلی ها ما رو ترسوندند. حس می کردم یکی شون تکون نمی خوره، از صبح هیچ تکونی نخورده بود تا عصر! همه ی روش ها رو امتحان کردم (موسیقی بلند، ضربه به شکم) اما جوابی نمی اومد. من رو با این وضع و حال خیلی سنگین کشوندند دکتر و دکتر هم بعد از معاینه ها گفت که خوب خوب اند هر دو و قلبشون هم به خوبی می زنه، سر حال سرحال اند خدا رو شکر. خیال ما هم راحت شد. برگشتیم خونه و کلی خوشحال بودیم که سالم اند. تا نشستم همون که از صبح آروم بود شروع کرد به وول خوردن و به سکسکه و هر کاری که بلد بود. خنده ام گرفت. گفتم (ببخشید، مادر و فرزندیه دیگه!): ای پدر سوخته ها حالا من رو می گذارید سر کار؟ بگذار بیاید دنیا تلافی می کنم :)) و اون فسقلی ِ سمت راستی * (که از صبح وول نمی خورد، همون که سر جنسیتش هم با ما شوخی داره) خوشحال می پرید این ور اون ور و به سکسکه و تکون هاش ادامه داد. با خودم قیافه اش رو تصور کردم که با اون فسقلی دیگه دارند به من خنده ی شیطون می کنند و زیرزیرکی نقشه های بعدی شون رو با هم می کشند که ما رو غافلگیر کنند!

*تو عکس هم سمت راستیه!

July 5, 2008

نه روز انتظار

یک هفته است که هر روز قراره کوچولوها بیاند! یعنی منتظریم که بیاند.یکشنبه ی پیش دکتر گفت اگر زودتر نیامدند برای پنج شنبه وقت عمل گذاشتم. خدا رو شکر به نسیت دوقلوهای دیگه، کوچولوهای ما خوب مونده اند و این برای رشدشون خیلی خوبه.
اما این انتظار همراه با این خارش آزاردهنده که اصلا رهام نمی کنه در کنار خونه موندن و سر کار نرفتن حسابی کلافه ام کرده و بر خلاف تمام این چند ماه این چند روزه بی تاب بی تابم. دیگه طاقت ندارم. هر روز باقی مانده تا پنج شنبه رو علامت می زنم که بگذره! همه اش می گم اون های که سه قلو یا بیشتر باردارند این روزهای آخر از شدت سنگینی چه می کنند. من که سرعت راه رفتنم داره به سمت صفر میل می کنه.
امیدوارم همه چیز به خوبی بگذرد و دیگه تو پست بعدیم خبرهای خوب تولد کوچولوهامون رو بگذارم (یا بگم برام بگذارند) . خیلی منتظرشونم خیلی خیلی. حالا که دیگه خیلی نزدیک شده باورش برام سخت تر شده! انگار نه انگار که این همه باهام بوده اند و باهاشون حرف زده ام و حسشون کرده ام. انگار منتظر یه اتفاق جدید و ناگهانی هستم که تا به حال درباره اش نمی دونستم. حتما این حس بین خیلی از خانم ها مشترکه. باور این که تا چند روز دیگه به امید خدا این تکون ها و دست و پا زدن ها رو با چشمامون می بینیم برام باورنکردنی شده. بعد از این همه وقت باور این که دیگه تو دلم حسشون نمی کنم برام سخته. جالبه که سامان هم این حس رو داره. انگار نه انگار که ماه هاست داریم برای اومدنشون برنامه ریزی می کنیم.

July 7, 2008

انتظار تموم شد

بعد از یه روز سخت، دخترکهامون خورشید و گلشید، پا به دنیا گذاشتند. بعدا سر فرصت از اولین دیدنشون براتون میگم.

July 15, 2008

خورشید و گلشید

ممنون از اینهمه تبریک گرم و صیمی تون . الان بعد از هشت روز از زایمان اینقدر احساس سلامت می کنم و کوچولوها اونقدر جاافتادند که من بتونم یه یاداشت کوچولو ینویسم .

همون طور که روزهای آخر بارداری حدس می زدم ، اولیم حسی که بعد از دیدنشون برای اولین بار داشتم این بود که یعنی این دو تا فرشته ی کوچولو واقعا تو دل من بودند؟ یعنی این ها همون هایی هستند که دست و پا می زدند و سکسکه می کردند و ... و من این قدر با کارهاشون پر از خوشبختی می شدم؟

سه ساعت بعد از عمل برای اولین بار دیدمشون. آوردندشون توی اتاقم. حالم هنوز به جا نبود. خیلی دیر و بد به هوش آمدم به خاطر دوقلو بودن و ... گویا حالم خیلی بد بوده. اما اولین باری که دیدمشون .... وای خیلی حس عجیبیه. خوابوندنشون کنارم. شروع کردم بلافاصله با همون عبارات و لحن دوران بارداری باهاشون حرف زدم. انگار یه خواب خیلی شیرین واقعیت پیدا کرده بود و من مادر شده بودم. تازه همون موقع فهمیدم هر دو دخترند و گویا سونوی سه بعدی درست گفته بوده. خب با دختر بودنشون برای من و سامان مسجل بود که "خورشید و گلشید" اند. چون سال ها این اسم ها رو در ذهنمون داشتیم و تقریبا مطمئن بودیم دوبار دختر دار نمی شیم که از هر دوش استفاده کنیم. من و سامان بعد از سونوی سه بعدی تصمیم گرفتیم که راستیه اگر دختر بود خورشید و چپیه گلشید. مشخصه ی راستیه هم لباش بود. به محض این که اون روز تو اتاق دیدمشون برام واضح بود کدوم خورشیده و کدوم گلشید و این طوری کوچولوهامون خیلی زود اسم پیدا کردند و زود هم شناسنامه دار شدند.

گلشید رو توی بیمارستان قل اول می نامیدند و خورشید رو قل دوم. گلشید پنج دقیقه بزرگتره. گلشید 2500 گرم بود و خورشید 2400 و هر دو 47 سانتی متر.

dokhtarak-ha.JPG

حالا با توجه به عکس سونوی سه بعدی حدس بزنید تو این عکس کدوم گلشیده و کدوم خورشید.
این عکس شش روزگی شونه.


پی نوشت:راستیه گلشیده و چپیه خورشید.

July 19, 2008

دو نوازی

این هم بخشی از برنامه ی روزانه ی ما با دختر کوچولو هامون.

July 28, 2008

تغییر

چندین روزه که می خوام یه یادداشت بنویسم راستش اصلا فرصت نمی کنم.

یه وقت هایی توی زندگی هست که فرصت می کنی بشینی و به زندگی ات نگاه کنی. تو این سه هفته، دو بار پیش آمده که تنها برم بیرون و فرصت داشته باشم فکر کنم. به خصوص وقتی از جاهایی رد می شدم که تو بارداریم می رفتم اون هم تو ماه های سخت آخر، برام خیلی جالب بود. این که دیگه می تونم مستقل از دیگران برم و بیام، دیگه دست انداز خیابون ها برام بحران ساز نیست، این که از شلوغی نمی ترسم این که می تونم رانندگی کنم. خلاصه همه ی اینها یادآوری می کردند که این دوره هم گذشت. کلی خاطره ی شیرین به جا موند و کلی جاها و کلی چیزها دیگه برای من یادآور اون دوران خوبه.
با خودم می گفتم یعنی همین؟ به این زودی گذشت و خاطره شد؟ یعنی لذت سر و کله زدن با دخترهای نازم، لذت نوزادیشون، بوی خوبشون، لذت مشاهده ی رشدشون و تغییرات روز به روزشون، تغییر گریه هاشون، کارهاشون، همه و همه به همین زودی می گذره؟ لذت این که با دست های کوچولوشون انگشت هام رو بگیرند، این که با شنیدن صدام آروم بشند...

یه وقت هایی انگار زندگی مثل یه فیلم می مونه و هر صحنه اش رو باید همون موقع خوب ببینی چون دیگه تموم می شه و تکرار هم نمی شه.

همه ی قشنگی اش همینه که میاد و میره. بارداری با همه ی زیبایی اش، این که تموم می شه جالبش می کنه. باید اعتراف کنم که وقتی تونستم برای یه سر کوچولو، تنهایی و بی ترس بعد از یه ماه برم مرکز کلی حالم جا اومد و تمام مدت تو راه با خودم می گفتم خدا رو شکر. یعنی من تونستم از پس این دوره بر بیام و دو تا دختر ناز و سالم کوچولو به دنیا بیان؟ چه کار سختی بوده!! به خودم خسته نباشی گفتم! بعد یادم اومد که وقتی به هوش می آمدم سامان اولین چیزی که بهم گفت این بود: خسته نباشی! و این خسته نباشی خیلی چسبید. چون جداً این نه ماه مسوولیتم خیلی سنگین بود. مسوولیتی که جسمی و روحی به من واگذار شده بود تا از دو تا کوچولو مراقبت کنم. دو تا کوچولو که همه جا با من بودند. الان هم این مسوولیت هست و جدی تر هم شده. اما نوعش فرق کرده. چقدر این تنوع زندگی رو دوست دارم. این رنگ به رنگ شدنش، این هر روز یه شکل بودنش.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007