« May 2008 | صفحه اول | July 2008 »

June 2008 Archives

June 2, 2008

راز؟

دیگه همه بهم می گند "خاله رو رو"! خب حق هم دارند. در عرض چند ماه از یه آدم تقریبا لاغر تبدیل شده ام به یه آدم اساسا چاق! ۲۲ کیلو اضافه وزن در این مدت کوتاه؟ گویا راه رفتنم شبیه پنگوءن شده، این رو اطرافیان بهم می گند و من هم از خاله رورو و پنگوءن بودنم به شوق میام.

یه مداد یا یه تکه کاغذم که می افته زمین باید منتظر بشم یکی بیاد و برام برش داره. پریروز تو مرکز کلی منتظر شدم یکی بیاد و شارژگر لپ تاپم رو بزنه به برق!!
خیلی حس با مزه ایه و جالبی اش اینه که می دونی برای مدت کوتاهی داری این حس ها رو تجربه می کنی و همین شیرینش می کنه. من که عادت داشتم پله ها رو معمولا به دو برم بالا و پایین و تو پیاده رو تند راه برم یا بدوم حالا انگار فیلمم داره رو دور کند پخش می شه. هم خوشحالم که کمش مونده، چون دیگه خوابیدنم با این دو تا کوچولو تو دلم (که دیگه بزرگ شده اند) خیلی کار سختیه و دایم گرممه و نفسم بالا نمیاد و یه خوابیدن و پا شدنم ماجرایی است. از طرفی دوست ندارم این مدت بگذره، آخه دیگه تموم می شه، یه تجربه ی زیبا و دوست داشتنی.

این روزها توی خیابون خیلی بچه مدرسه ای ها رو می بینم که امتحانشون رو داده اند و دارند تو خیابون ها می چرخند و می رند خونه، آخرین بار ۱۵ سال پیش این حس رو تجربه کردم بعد از امتحان های نهایی سال چهارم دبیرستان.وقتی با حال فعلی ام می بینمشون حسابی دچار تضاد می شم. به نظرم همین یه کم پیش من هم مثل اون ها بودم. یهو حس می کنم وا من که هنوز بچه ام (!) می خوام مادر بشم؟
و یهو دل گرفتگی از یادآوری خاطرات دور گذشته جای خودش رو به شادی ای که در دلم دارم می ده. شادی از راز مادر شدن (که البته این روزها دیگه راز نیست و همه با دیدنم می فهمند). حال روحیم این چند ماهه خیلی خیلی عالی بوده، دلم می خواد همیشه این طور آروم و شاد بمونم و هیچ وقت نگرانی ها و عصبیت ها سراغم نیاد و من همیشه با آرامش لبخند بزنم.

June 4, 2008

مورچه

این چند روز تعطیلی خیلی می چسبه. به خصوص در شرایط فعلی من که استراحت خیلی برام خوبه. خیابون ها مثل نوروز خلوت شده. کلی ها رفته اند سفر. عصر ها می ریم قدم بزنیم و هوایی بخوریم.

امروز اومدیم بریم به یکی از پارک های دم خونه مون اما همه شون خیلی شلوغ بودند (بر خلاف خیابون ها). من هم که این روزها از جاهای خیلی شلوغ پرهیز دارم که یهو کسی بهم نخوره. رفتیم اون بالاها یه جای خلوت و از دور به هیاهو و مردم نگاه کردیم. گرگ و میش رو خیلی دوست دارم. نه شبه و نه روز! بلا تکلیفی. از دور می شینی و می بینی خونه ها یکی یکی چراغ هاشون روشن می شه. بچه ها دارند می دوند و بازی می کنند. بعضی ها غذاشون رو برداشتند و اومدند بیرون و زیر اندازی انداخته اند. خانم و آقاهایی که دوتا دوتا قدم می زنند و حرف می زنند. وای همه ی این ها خیلی دل چسبه. حس می کنی یهو داری همه ی زندگی رو یک جا می بینی.
دیگه داره تابستون هم می شه و بلالی ها هم منقلشون به راهه. بادکنک فروش ها هم هستند. بچه ها هم چشمشون دنبال بادکنک هاست و چند دقیقه بعد از خریدنش هم گریه شون هواست که ترکید! چشممون بین آدم های بچه دار دنبال دو قلوست. اما هر چی کالسکه دیدیم "یکی ای" بود.

خلاصه که هوا گرم شده و چند روز هم تعطیله، حس می کنم همه مون مثل مورچه ریخته ایم بیرون. مورچه هایی که دنبال نفس کشیدن اند.

June 7, 2008

ریز و درشت باغچه مون

Asali.JPG

Ahar.JPG


June 9, 2008

این در و اون در

- روزهای تابستون زیادی بلندند. تو روزهای تابستون دلم برای شب های زمستون تنگ می شه و تو شب های زمستون برای روزهای تابستون.
اصلا معلوم نیست کی راضی هستم. البته خوبی تابستون به نسبت زمستون گل ها و سبزه ها و باغچه ها هستند. با سرمای سخت زمستون قبل حالا حالاها دلم برا زمستون تنگ نمی شه. به خصوص که امسال برای اولین بار توی تهران کلی درخت و بوته می بینم که سرمای پارسال زدتشون. جالب این جاست که چنارها از معدود گیاه هایی هستند که تو زمستون پارسال دوام آوردند و کمتر شاخه ی خشکی برشون دیده می شه.

- در کمال پررویی می خوام دو هفته مانده به زایمان برم کنسرت! امیدوارم بتونم. فعلا که بلیط دارم تا ببینیم چی می شه. خواهش کردم بلیطم اون کنارهای سالن باشه که اگر دیدم ناراحتم زود برم بیرون. آخه خیلی حیفه، مدت ها بود که منتظرش بودم. تا وقتی که پیش استاد می رفتم می شنیدم که مشغول تمرین اند. سال ها چهارشنبه ها می رفتم پیش استاد و این چند ماه آخر به خاطر تمرین های این کنسرت بعد از سال ها برنامه ام عوض شد. عجیب دلم برای کلاس های سه تار تنگ می شه. امیدوارم بتونم دوباره ادامه بدم وقتی کوچولوها یه کم از آب و گل درآمدند.


پ.ن: فکر کنم با نوشته ی قبلیم یه سو تفاهم ایجاد کردم. چون تا حالا دوتا از دوستام بهم گفته اند لازم دونستم این جا بنویسم.

من نوشتم دو هفته قبل از زایمان (به امید خدا) می خوام برم کنسرت، ننوشتم الان دو هفته مونده! حالا یه ۳-۴ هفته ای هنوز دارم اگر همه چیز خوب پیش بره.
چون خیلی از دوست هام از طریق وبلاگم از حالم با خبر می شند گفتم شاید خوب باشه این جا یه توضیحی بدم.

June 11, 2008

شش هفت میلیارد

شش هفت میلیارد انسان روی زمین زندگی می کنند، این یعنی شش هفت میلیارد بار خانمی باردار بوده است. پس آماری هم نگاه کنیم یکی از بدیهی ترین اتفاق های دنیا باید بارداری باشه و مردم باید براشون دیدن یه خانم باردار عادی باشه چون چه خودشون چه هر کسی که دور و برشون، تو خیابون و این ها می بینند نتیجه ی بارداری یه خانم اند.

اما راستش تو ایران یا بهتره بگم تهران که اصلا این موضوع عادی نیست! این قدر با تعجب و چپ چپ آدم رو نگاه می کنند که گاه به ظاهر خودت شک می کنی. من که دیگه به دلیل سنگینی و ترس از شلوغی، زیاد تو خیابون نمی رم یا بهتره بگم اصلا نمی رم. فقط می رم سر کار و بر می گردم ( که اون رو هم دیگه باید قطع کنم.) اما همین قدری که می رم یا قبلا که بیشتر می رفتم، نگاه های دیگران خیلی اذیتم می کرد. خیلی از اطرافیانم می گفتند تو سخت می گیری، این جوری هم نیست اما خودشون وقتی باهام اومدند گفتند وا چرا این جوری نگاه می کنند؟!! حتا سامان هم که اصولا آدم خوش بین و ساده گیریه دیگه این نگاه ها براش خیلی عجیبه. به قول سامان یه جوری نگاهم می کنند که انگار دارند می پرسند یعنی این خانمه چش شده که شکمش بزرگ شده؟ این یه بیماریه؟
جالب این جاست که سنگین ترین نگاه ها رو خانم ها دارند، خانم های میان سال که عمدتا خودشون هم مادرند و من این رو دیگه اصلا نمی فهمم. اگر دخترهای جوان این جوری نگاهم می کردند می گفتم خب تجربه ی بارداری ندارند و براشون عجیبه، اگر آقایون بودند که خب نگاه هاشون دیگه عادی شده، اما این بار این خانم ها هستند که این جور نگاه می کنند.

خیلی با خودم فکر کرده ام که آخه چرا؟ بعضی ها می گند که آخه تو ایران زیاد رسم نیست خانم باردار از خونه بره بیرون!! خانم باردار خودش روش نمی شه زیاد بره تو خیابون!!! من نمی فهمم آخه بارداری، کم بدیهیه؟

این غیر بدیهی بودن ِ بارداری خیلی جاها خودش رو نشون می ده! مثل خیلی مسایل مربوط به زنان حرف زدن درباره اش هم زشت محسوب می شه. ملموس ترینش رو بگم. من این چند ماه بیچاره شدم تا لباس پیدا کنم. به خصوص یه مانتوی مناسب که بشه سر کار پوشید! همه اش یه جور شنل هست که من باهاش مهمونی هم نمی رم. تا می پرسی چرا این طوره یه جورهایی می گند مگه خانم باردار سر کار هم می ره؟ به خصوص اگر دو قلو باردار باشی و خب بزرگتر از خانم های باردار دیگه شده باشی دیگه رسما لباس نداری. باورش سخته ولی من یکی دو مرحله تو بارداریم بوده که از زور بی لباسی نتونستم برم بیرون!! تا این که خیاط برام مانتوی مناسب دوخت که اون هم خیلی سخته که بری پارچه بگیری، ببری برای خیاط، بری پرو و بعد هم تحویل!! چند بار رفت وآمد به جای یه بار خرید از مغازه. لباس هم که یه سری عمه ام برام فرستاد و آخرش یه دوست خیلی خوبم برام دوخت وگرنه حتا یه لباس مناسب که بشه تو جمع پوشید هم پیدا نمی کردم.شاید اگر بگردید پیدا بشه اما تو شرایط من که نمی شه رفت و گشت، پشت چرخ نشستن هم برام دیگه تقریبا غیر ممکن شده.

خلاصه این رو گفتم که نمونه ای از معلولیت ِ (!!) بارداری تو جامعه مون رو بگم.

یکی از این نشریه های الکترونیکیِ انگلیسی راهنمای بارداری رو مشترک ام که هفته به هفته ی بارداری برام اطلاعات مفیدی می فرسته. وقتی عکس های خانم های باردار رو می بینم به حالشون غبطه می خورم، که با چه خوشحالی ای می رند بیرون و لباس مناسب می پوشند و نه تنها شکمشون رو پنهان نمی کنند که یه جوری لباس می پوشند که توجه هم جلب می کنه و ما این جا مثل همه چیز دیگه مون بارداریمون هم جز عجایب به حساب میاد. آقایون که خیلی هاشون من رو می بینند سرشون رو می اندازند پایین، من هرگز نفهمیدم چرا از دیدن خانم باردار خجالت می کشند و با دیدن نگاهشون فوری یاد همون شش هفت میلیارد بارداری می افتم!!

هر چی می خواهند بگند، هر جوری می خواهند نگاهم کنند، من که در تمام بارداری ام از باردار بودنم لذت برده ام و نه تنها پنهانش نکرده ام که با افتخار به همه گفته ام. از این که همه بفهمند من باردارم و دارم این موقعیت بی نظیر رو تجربه می کنم لذت می برم. هر قدر می خواهند چپ چپ نگاهم کنند.

June 17, 2008

دکتر خوب

باید اعتراف کنم که سختمه. دیگه این دو سه هفته ی آخر رو دکتر توصیه کرده تو این هوا و گرمای تهران نرم سر کار و بمونم خونه.

با این سنگینی ای که من پیدا کردم راستش دیگه راه رفتن عادی هم برام سخته و ترجیح می دم به حرف دکتر گوش کنم که هم خودم هم بچه ها اذیت نشند. البته خدا رو شکر می شه تو خونه راحت کار کرد، کامپیوتر خونه رو هم ارتقا دادیم که کارم راه بیفته. اما اصولا برای آدم هایی مثل من که همیشه بیرون از خونه مشغول به کار بوده اند این که اول هفته بشه و نری سر کار یه کم سخته. حالا کوچولوها که بیاند که اینقدر مشغولیم که این موضوع رو نمی فهمم اما الان همین جوری موندن برام عجیبه.

از دکتر گفتم، خوبه که یه چیزهایی درباره اش بگم. راستش دکتر بسیار بسیار خوبیه به خصوص از نظر اخلاقی. هر وقت می رم پیشش و بر می گردم تا چند روز حسابی سر حالم. یه آدم آروم و مهربان و در عین حال جدی. شرایط کاری من رو هم درک کرده و براش احترام قایله. در تمام این مدت مثل خیلی ها نگفته هی بمون خونه و فقط گفته چه احتیاط هایی بکنم و برم سر کار. از همون اول شماره تلفن همراهش رو هم بهم داده که هر وقت مشکلی بود باهاش تماس بگیرم (این تو ایران خیلی بدیهی نیست) و یه بار هم که حالم خیلی بد بود خودش بهم زنگ زد و حالم رو پرسید. همیشه تو مطبش که میریم سر فرصت به تمام حرف هامون گوش می ده و به سوال ها مون جواب می ده و دیگه من رو شناخته و هر دفعه به شوخی می گه خب حالا لیستت رو در بیار :)) یه بار بهش گفتم میام پیش شما حالم خوب می شه اما تا دفعه ی بعد برسه دیگه روزهای آخر دایم نگران کوچولوها هستم که خوبند یا نه و کلی سوال دارم. گفت خب خودت رو نگران نکن هر وقت این جوری شدی یه تماس بگیر و اگر وقت داشتم باهات حرف می زنم و سوالت رو جواب می دم که آروم بشی. البته می دونم سرش جقدر شلوغه و خب من این کار رو نمی کنم و فقط شنیدنش کلی سر حالم میاره. جالب این جاست که دکترم استادیار دانشگاه هم هست و علاوه بر درس دادن توی چندین بیمارستان خصوصی و دولتی مشغوله و اصلا سرش خلوت نیست. آخه خیلی ها می گند خب حتما وقت زیادی داره که این قدر آرومه!!

رفتار دکتر و ساعت ها معطل نشدن برای وقت گرفتن و توی مطب نشستن همیشه برام به اندازه ی تخصصش مهم بوده. این که تو از نظر روانی بهش اعتماد کنی خیلی مهمه. به خصوص در شرایط بارداری که خود به خود به خاطر بالا بودن سطح هورمون ها آدم زودرنج هم می شه.

هربار که میرم پیش دکتر شهرزاد زاده مدرس با خودم می گم چه خوب! تو ایران ما هم دکترهای ِ این چنینی هستند.

June 22, 2008

خارش - سکسکه - سونوی سنتی!

یکی از دوست هام می گفت تو وبلاگت همه اش از خوبی های بارداری ننویس و از سختی هاش هم بنویس که مردم فکر نکنند همه اش راحته. البته من این جا زیاد از وضع جسمی ننوشته ام و بیشتر از اوضاع روحیم نوشته ام که خب جدا عالی بوده و دیگه متاسفانه داره به آخر می رسه.

اما این هفته های آخری دچار یه جور حساسیت پوستی خیلی شدید همراه با خارش شدید شدم که دکترها می گند تو هفته های آخر طبیعیه و برای بعضی ها پیش میاد. این یکی دیگه شدیدا کلافه ام کرده و درمونده. یکی از بدترین هاش هم کف پا و کف دسته!! تا صبح نمی تونم بخوابم و دایم دست و پام رو می کنم تو آب تا یه کم آروم بشند. فکر می کردم این روزهای آخری رو می تونم تو خونه باشم و به یه سری کارهام برسم اما روز رو شب می کنم بدون این که هیچ کار خاصی کرده باشم. تا چهارشنبه ی پیش سر کار بودم و حسابی مشغول و نگران بودم قبل از آمدن کوچولوها خونه باشم روحیه ام خراب بشه. اما این خارش نگذاشته به آرامش برسم و از این فکرها سراغم بیاد. البته خیالم راحته که این برای دو قلوهای کوچولو ضرر نداره و فقط من باید چند روزی تحمل کنم.

اما سخت تر از تحمل این خارش ها تحمل نصایح دیگرانه. اگر بدونید این چند روزه چند جور نسخه برام پیچیده اند. خاک شیر، هندوانه، سدر، ماست و ... خیلی بامزه است همه قریب به اتفاق می گند تا حالا ندیده اند خانم بارداری این جوری بشه و با وجود این همه تجویز می کنند. یکی که می گفت برای توتجویزی به جز سدر نمی شه کرد!! (به واژه ی تجویز دقت کنید) من معمولا این جور حرف ها برام مهم نیست اما این روزها به خاطر این خارش ها و بی خوابی شدید اساسا کلافه ام و بی حوصله و تحملم خیلی کم شده. اصلا آدم لوسی تو تحمل درد نیستم اما گاه این خارش ها دیگه به گریه ام می اندازند و کنترلی روش ندارم. برای من این گریه ها ی غیر ارادی خیلی سخته در حالی که تمام بارداری ام حواسم به حال روحیم بوده تا بچه ها شاد و آروم باشند. اما نکته ی خیلی لذت بخش این میون اینه که لحظه هایی که به اون وضع فجیع می افتم و اشکم در میاد این فسقلی ها شروع می کنن به وول خوردن و دل ما رو می برند و چند دقیقه ای به کل خارش یادم می ره. جدا که هیچ لذتی تو بارداری به پای لذت تکون های بچه و سکسکه هاش نمی رسه.

بازار شرط بندی سر جنسیت بچه ها هم که داغه هر کی یه چیزی می گه و یه روش تشخیص داره. خیلی هم بعضی هاشون بامزه اند. مثلا:
- به دلت آیت الکرسی بخون و دست بذار رو دلت اگر تکون خورد پسره!
- اگر عضله ی پات توی خواب می گیره پسره.
- اگر زشت شدی دختره و اگر خوشگل شدی پسره.
- اگر شکمت تیز شد پسره.
و کلی روش دیگه.

جالب این جاست که این روش ها گاه نتیجه ی متضاد می دهند اما نمی شه ازش برای ابطال پذیری روش ها استفاده کرد. چون فوری می گند آخه مال تو دوقلوست و شاید درباره ی یکی اش درسته!!

خلاصه که روزهای آخری خوب بساطی دارم، خوب!

June 24, 2008

قصه

کارتون مهمان ناخوانده رو یادتونه؟ بچه بودیم می داد.
"من که جیک و جیک می کنم برات، تخم کوچیک می کنم برات بذارم برم؟"

من اون کارتون رو با اون شکل ساده و ابتدایی اش خیلی دوست داشتم. با اون کرسی پیرزنه و با اون نعلبکی های توی نقاشی که مدل گلش شبیه نعلبکی های مادربزرگم بود. خیلی کارتون لطیفی بود. موسیقی خیلی زیبایی داشت. نمی دونم چرا دیگه از اون نوع موسیقی ها خبری نیست .

امروز تلوزیون روایت جدیدی از اون داستان رو به شکل فیلم داد . اما هیچ خبری از اون سادگی و صفای خونه ی پیرزنه نبود. از اون آرامش و دیوارهای گلی و ... . البته برای من که این فیلم رو نمایش نداد شاید بچه ها دوستش داشته باشند.

کسی می دونه این داستان کجاییه؟ بهش میاد ایرانی باشه. بچه که بودم یه سری سه جلدی داشتم از قصه هایی به نام قصه های مردم آسیا. کلی داستان داشت این مجموعه. اونجا بود که اولین بار اسم خیلی کشور ها رو شنیدم و مثلا فهمیدم کدو قلقله زن مال هنده و فلان داستان مال نپال و ....

June 25, 2008

گام به گام

اولین باری که دیدمشون شبیه دو تا دایره بودند، به همین سادگی! نمی دونم توی دو تا دایره ی ساده چی بود که اون حس غریب رو درم ایجاد کرد. دوتا بودند دو تا!

d.JPG

بار بعدی این دایره ها یه کم تقارنشون رو از دست داده بودند اما معجزه ای رخ داد. دوتا لکه ی سفید کج و معوج درشون ظاهر شده بود که با یه بسامدی می رفت و می اومد و با این بسامد زیباش به ما یه حس قشنگ زندگی می داد. آره قلبشون به همین زودی می زد.

g.jpg

بار بعدی که دیدیمشون، شبیه سوزی بودند. سوزی یادتونه؟ یه شخصیت کارتونی بود، یه دختر کوچولو بود که نسبت ابعاد پدر و مادرش بهش مثل غول بود به آدمیزاد. یادمه مادر و پدرش با انگشت بلندش می کردند. آره، می گفتم، مثل سوزی بودند:

e.JPG

هیچ وقت هیجان اون غروب زمستونی رو یادم نمی ره. هیجانی که از دیدن تکون های پی در پی و سریع اون چهار تا دست و پا بهمون دست داد. همدیگر رو نگاه می کردیم و نمی دونستیم چی بگیم. این دوتا سوزی کوچولو
چنان حس زیبا و دوست داشتنی ای ایجاد کردند که از اون روز تا به حال کلی زیاد تر و زیباتر شده. دیدن این که واقعا شبیه انسان شده اند و دست و پاشون رو تکون می دهند یکی از زیباترین لحظه های زندگیم بود.

بعد از یکی دو ماهی از اون روز، اولین بار حس کردم که تکون می خورند. انگار یه چیزی آهسته توی دلم می لرزید، یه لرزش خفیف. از اون به بعد کم کم تکون هاشون رو گاه به گاه احساس می کردم. آخرهای سال گذشته دکتر برای اطمینان از سلامت بچه ها توصیه کرد یه سونوی سه بعدی انجام بدهم. باید تجربه کرده باشید تا زیبایی و هیجانش رو درک کنید. یه مونیتور جلوی من بود و یکی هم جلوی سامان. فقط اینو یادمه که دیدم من و سامان هر دومون اشکمون از ذوق دراومده. باید اعتراف کنم با همه ی حس های خوبی که از اولش تا اون روز داشتم، تازه اون روز باورم شد که داریم یه خانواده می شیم.

dotaee.jpg

تکون هاشون رو می دیدیم. سونوگرافی چنان دقیق بود که می شد انگشت های دست و اجزای صورت رو به وضوح دید. از اون روز تا به امروز حال غریبی پیدا کرده ام. آرامش زیادی که این مدت داشته ام، از اون روز همه ی وجودم را گرفته. از اون به بعد هر تکونی (که دیگه هی زیاد هم شد) ما رو به یاد اون دوتا موجود کوچولو و دوست داشتنی می اندازه و دایم تصور می کنیم الان چه شکلی شده اند.

بی صبرانه منتظریم که این چند روز هم بگذره و دوتا کوچولوی دوست داشتنی رو، خودشون رو، ببینیم و حس کنیم.


پ.ن: بعد از سونوی سه بعدی یه دی وی دی بهمون دادند از تصویر بچه ها و ضربان قلبشون و ... . این عکس ها رو هم سامان از توی فیلم اون دی وی دی برداشته.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007