شیرینی
با همه ی چیزهایی که وجود داره معمولا سر کار سعی می کنم به زن و مرد فکر نکنم و همکارهام رو مستقل از جنسیت ببینم. به نظرم به خصوص توی یه محیط علمی این موضوع زیاد به چشم نمیاد. اما گاهی هست که جدا به فکر فرو می ری و باور می کنی فرق های جدی ای وجود داره که حتا تو محیط علمی هم خودش رو نشون می ده. مثالش داستان زیره:
یکی از آقایون همکار چند روزی نیامد سر کار و بعد از چند روز شیرینی آورد. وقتی درباره ی مناسبتش پرسیدیم گفت که بچه دار شده! نه ماه منتظر بچه بوده و ما فقط با این شیرینی فهمیدیم!
برای من تو این اوضاعم این خبر خیلی جالب بود. در تمام این چند ماه که ایشون فعال سر کارش بوده و آمده و رفته مثل من منتظر بچه بوده. اما من کجا و اون کجا؟ چه وقت هایی که حال من بسیار بد بوده و چون هنوز کسی نمی دونسته مجبور شده ام خودم رو نگه دارم و بیام و حتا شده سمینار بدم و ... چه وقت هایی که کم کم نگاه های دیگران به خاطر تغییر ظاهرم روم سنگینی کرده و علامت سوال هایی رو در نگاه ها دیده ام و به رو ی خودم نیاورده ام. این روزها با همه ی سنگینی ام و خستگی های ماه های آخرم سعی کرده ام تا جایی که به خودم و بچه هام ضربه نزنه فعال باشم و مثلا جلسه های خبر نشست ("ژورنال کلاب") هفتگی مون که مسوولیتش با خودمه رو برگزار کنم و در بیشتر اوقات هم (که کسی رو پیدا نکرده ام) خودم درباره ی مقاله ای گزارش بدم . گاه، وقتی داشته ام پای تخته می نوشتم یا نفسم سخت می آمده نگاه های دیگران رو حس کرده ام که براشون یه خانم باردار سر کار عجیبه چون به گفته ی خودشون تا حالا سابقه نداشته (مگربرای آن ها که ایران نبوده اند). خلاصه که وقتی اون جعبه ی شیرینی رو می بینم با خودم می گم سیما خانوم سر کار هم خیلی فرق هست بین یه خانم و یه آقا.
از این فرق ناراحت نیستم که خوشحال هم هستم، من یه زنم با تمام این مشخصات و از این موضوع بسیار بسیار خوشحالم به خصوص در شرایط بی نظیر بارداری. این اتفاق فقط باعث شد که یه بار دیگه شیرینی و تفاوت زن بودن رو حس کنم. این تفاوت رو توی خونه نمی شه خیلی حس کرد چون بالطبع به خاطر شرایط جسمی من، سامان هم کلی شرایطش تغییر کرده و مسوولیت هاش تو خونه چندین برابر شده و عملا اون خونه رو می گردونه و از حالا می شه آثار پدرشدنش رو در زندگی مون دید. اما اون هم وقتی سر کار می ره دیگه مثل قبله .