لانه سازی
حس عجیبی دارم. هر وقت با خودم تصور می کنم که چطوری با دست و پای کوچولوشون جمع شده اند و تو دلم جا گرفته اند و هر وقت یاد چهره ی نازشون (که توی سونوگرافی سه بعدی دیدیم!) می افتم اشک تو چشم هام جمع می شه. حس می کنم خیلی بی پناهند و به شدت به حالات جسمی و روحی من وابسته اند.
وقتی که با تمام کنترل هام بالاخره یه چیزی پیش میاد که ناراحت یا عصبانی بشم، فوری یادشون می افتم و این که دارم اونها رو هم ناراحت می کنم و چنان عذاب وجدانی سراغم میاد که فوری سعی می کنم ناراحتی بره کنار و شاد و سر حال بشم. این حس وابستگی، خیلی عجیبه.
شاید به نظر خنده دار باشه اما یه حس نزدیکی خاصی به تمام مادرهای دنیا می کنم. حس می کنم یه زبون مشترک با همه شون پیدا کرده ام و این زبون، همون وابستگی جسمی و روحی به این موجودات کوچولوست. باورتون نمی شه اما به حیوانات ماده هم حس نزدیکی پیدا کرده ام. بیش از پیش حس می کنم من هم بخشی از طبیعتم. فکر می کنم در این مورد زیاد فرقی ندارم با پرنده ای که به طور غریزی از تخم هاش مراقبت می کنه و بعد هم به جوجه هاش می رسه. انگار بیش از پیش تسلیم طبیعت خودم شده ام. مثلا وقتی جای شلوغی هستم ناخودآگاه دستم میاد جلوی شکمم و از اون ها محافظت می کنه. برای خودم هم عجیبه. انگار غریزه به شدت فعال شده. این میون گاه با خودم می گم پس انسان بودنم کجاست؟
یک نمونه ی جالب این حس، , غریزه ی لانه سازی است که در بیشتر کتاب ها ی راهنمای خانم های باردار درباره اش می نویسند. این که خانم های باردار از پنج یا شش ماهگی شروع می کنند به مرتب کردن خانه و به طور غریزی می خواهند محیط زندگی کودکشون رو آماده کننند و این حس بین بسیاری از حیوانات مشترکه.
نظرات
nargil :
simaye aziz, behet tabrik migam. k heyli khoshhal shodam. kheyli ham naz minevisi. man khodam yek jofte dogholoo hastam va dogholoo boodan ro kheyil doost daram. az vaghti bache boodam ta hala, yeki az ghashangtarin royaham zendegi-e dogholooha too shikame mamaneshoone.
barat arezoohaye kheyli khoob mikonam.
... rasti, dar morede ensan boodan, be nazare man kasi ke gharizehash ro beshnase va bahashoon ashti bashe va azashoon lezat bebare kheyli kheyli ensane. :-)
nargil - May 6, 2008 12:37 PM
زهرا :
اینکه احساس میکنی بخشی از طبیعت هستی خیلی قشنگ و دلنشینه دوستم.ایشالا این مدت هم به سلامتی و خوبی طی میشه و صورت قشنگشون رو از نزدیک میبینیم.
زهرا - May 6, 2008 12:40 PM
:
akhey mobarak bashe!!! barashoon esm ham entekhab kardin?
Anonymous - May 6, 2008 2:49 PM
nadjieh :
ashk too cheshmam jam shod seema jan. hafteye pish, be khatere nazaninhaye shoma, ye ye sa@i ba hamed zogh kardim o sare hal boodim. rasti, midooni pesaran ya dokhtaran ya hardo? akhe ma ye naghshehaii barashoon darim!!
nadjieh - May 6, 2008 4:06 PM
شمسی خانوم :
سیمای عزیزم. خیلی از خوندن احساسات مادرانه ت لذت می برم. یه مامان آگاه و شاد و خوب... خدا برای هم نگه تون داره. لونه ی خوشگلی که براشون ساختی(با اون همه گل و نشونه ی بهاری) و امیدوارم اونا هم خوش شون بیاد.
شمسی خانوم - May 6, 2008 4:32 PM
sahar :
salam khanum ghasemi
moaleme ghadima
babate dogholu ha vaghean behetun tabrik migam bebakhshid dir shod ama bayad begam az bade dogholuha weblogetun sarshare ehsase khube, kamelan ehsase zibayi darid vaghean baraye shoma va aghaye moghimi khoshhalam in hese khubetun fogholaade va dust dashtanie
sahar - May 7, 2008 7:41 PM
حضور :
سلام
خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم که سری به وبلاگتون بزنم. امیدوارم هم خودتون و هم کوچولوها حالتون خوب باشه همین طور پدر کوچولوها. دلم براتون تنگ شده.
شاد باشید در پناه حق
حضور - May 7, 2008 9:17 PM
rahaa :
SimA jOnam salAm,
khObi? enghad az khOndane in meveshtehAye mAdarAnat lezat mibaram ke nagoo. kheili ehsAs ghashangiye. mibOsamet o morAghebe khodetOn bAsh:*
rahaa - May 8, 2008 1:32 PM
مریم :
چقدر حسات قشنگن.
وقتی نوشته های آدم ها رو می خونی یک حس دیگه ای بهشون پیدا می کنی. بهتر می شناسیشون.
من تو رو تو دانشکده زیاد دیده بودم، راستش اصلا فکر نمی کردم این قدر احساساتی باشی. احساساتی رو به معنای خوبش به کار بردم.
مریم - May 9, 2008 6:13 PM