« April 2008 | صفحه اول | June 2008 »

May 2008 Archives

May 2, 2008

بیمه و شکوفایی

دیگه خیلی با مزه شده! توی خیابون انواع و اقسام ماشین ون وجود داره.

تاکسی های ون این بین بهترینشون هستند که یهو کلی مسافر رو جا به جا می کنند. ون های "گشت ارشاد" هم که معرف حضور هست. پریروز نوع جدید از ون رو تو میدون تجریش دیدم که دور میدون مثل "گشت ارشاد" ایستاده بود. نشد عکس بگیرم. روش نوشته بود واحد سیار "بیمه ی ایران". در چهار طرفش هم نوشته بود به مناسبت سال شکوفایی و نوآوری پرداخت سیار خسارت توسط بیمه ی ایران.

خیلی جالبه که امسال همه ی نهادها می خواهند شکوفا بشند، خدا رحم کنه.

May 3, 2008

خانم راننده

راننده اي كه آژانس فرستاد دنبالم يه خانوم بود! راستش با ديدن يه خانم حس خوبي بهم دست داد.
خيلي هم تر و فرز (؟) بود و خوش اخلاق و سر زنده. سنش از من كمتر بود. البته اين رو خيلي زود فهميدم. آخه مي دونيد كه خيلي از خانم ها دوست دارند هم خيلي اطلاعات به ديگران بدهند و هم خيلي اطلاعات بگيرند. اين خانم هم خيلي زود سال تولد من رو پرسيد و بي اون كه من بپرسم سال تولد خودش رو گفت.

چون من رو تو مركز سوار كرده بود بالطبع تا حدودي شغلم رو حدس مي زد. برام كلي سوال بود كه اين خانم رو براي مسافر آقا هم مي فرستند يا نه. آخه گفت چندين بار هم قبلا اين جا اومده و مسافر برده و خب ما كه تعداد خانم هامون تو مركز خيلي كمه. من كه اصلا عادت ندارم از مردم سوال بپرسم حتا اين رو هم نپرسيدم. اما جاتون خالي اون خانم تمام گذشته و حال و آينده ي من رو پرسيد.

خيلي دوست داشتم بدونم رابطه اش با همكارهاي مردش چطوره؟ به خصوص كه از نظر خيلي از آقايون رانندگي يه شغل مردونه حساب مي شه، خيلي برام جالبه كه بدونم با اين خانم چه رفتاري دارند؟ خانم هاي راننده اي كه تا به حال ديده بودم تو سن و سال مادرم بودند و ظاهر بسيار ساده اي داشتند. احتمالا به اين دليل كه از گزند گوشه كنايه هاي مردم راحت باشند. اما اين خانم هم جوان بود هم ظاهري آراسته داشت. از حرف هاش معلوم بود كه ازدواج هم كرده.

خلاصه كلي سوال تو ذهنم موند كه همسرش، خانواده اش و همكارهاش چه برخوردي باهاش دارند. بايد بگم كه از ته دلم از ديدن چنين خانمي احساس رضايت كردم.

May 5, 2008

شما كه نيستيد :)

يه اتفاق با مزه برام افتاد كه دلم نمياد اينجا درباره اش ننويسم!
ديروز عصر با يه نفر تو مركز كار داشتم و تلفن كردم اتاقش (يه كارمند) جواب نداد و بعد از چند ثانيه خودش تلفن كرد به اتاقم.

همون اول پرسيد مگه شما امروز هستيد؟
من هم گفتم بله.
گفت اما نگهباني ورودتون رو نزده! يعني شما اومديد؟
گفتم شما خودتون شماره ي اتاق كارم رو گرفتيد.
گفت چه عجيب! ساعت چند آمديد؟
در حالي كه داشتم از خنده منفجر مي شدم گفتم 9.
گفت ولي نديدند شما آمديد!
گفتم به هر حال فكر كنم حضور خودم قابل باور تر باشه تا كاغذ جلوي نگهباني!

نمي دونيد چقدر به حرف هاي اين آدم خنديدم. ورق كاغذهاي همكارش براش معتبرتر از حضور من بود! از همه جالب تر اينه كه همون طور كه پيشتر هم گفتم من نمي دونم چرا اصلا اين نگهبان ها ساعت ورود و خروج براي ما مي زنند. ما كه كارمند نيستيم. ما بيشتر از كارمندها سر كاريم و تو خونه هم كار مي كنيم و اصلا ساعت زدن براي كار پژوهشي خيلي خنده داره. مي گند دليلش اينه كه اگر كسي با ما كار داشت بدونند كه هستيم (كه مثل ديروز معلومه خيلي هم خوب مي دونند!) .

May 6, 2008

لانه سازی

حس عجیبی دارم. هر وقت با خودم تصور می کنم که چطوری با دست و پای کوچولوشون جمع شده اند و تو دلم جا گرفته اند و هر وقت یاد چهره ی نازشون (که توی سونوگرافی سه بعدی دیدیم!) می افتم اشک تو چشم هام جمع می شه. حس می کنم خیلی بی پناهند و به شدت به حالات جسمی و روحی من وابسته اند.
وقتی که با تمام کنترل هام بالاخره یه چیزی پیش میاد که ناراحت یا عصبانی بشم، فوری یادشون می افتم و این که دارم اونها رو هم ناراحت می کنم و چنان عذاب وجدانی سراغم میاد که فوری سعی می کنم ناراحتی بره کنار و شاد و سر حال بشم. این حس وابستگی، خیلی عجیبه.

شاید به نظر خنده دار باشه اما یه حس نزدیکی خاصی به تمام مادرهای دنیا می کنم. حس می کنم یه زبون مشترک با همه شون پیدا کرده ام و این زبون، همون وابستگی جسمی و روحی به این موجودات کوچولوست. باورتون نمی شه اما به حیوانات ماده هم حس نزدیکی پیدا کرده ام. بیش از پیش حس می کنم من هم بخشی از طبیعتم. فکر می کنم در این مورد زیاد فرقی ندارم با پرنده ای که به طور غریزی از تخم هاش مراقبت می کنه و بعد هم به جوجه هاش می رسه. انگار بیش از پیش تسلیم طبیعت خودم شده ام. مثلا وقتی جای شلوغی هستم ناخودآگاه دستم میاد جلوی شکمم و از اون ها محافظت می کنه. برای خودم هم عجیبه. انگار غریزه به شدت فعال شده. این میون گاه با خودم می گم پس انسان بودنم کجاست؟

یک نمونه ی جالب این حس، , غریزه ی لانه سازی است که در بیشتر کتاب ها ی راهنمای خانم های باردار درباره اش می نویسند. این که خانم های باردار از پنج یا شش ماهگی شروع می کنند به مرتب کردن خانه و به طور غریزی می خواهند محیط زندگی کودکشون رو آماده کننند و این حس بین بسیاری از حیوانات مشترکه.

May 10, 2008

اگه بارون بزنه

چرا بارون نمياد؟ همه اش ابر مي شه و باد مياد اما دريغ از يك قطره! دلم براي باغچه مون مي سوزه، دلم براي خودمون هم مي سوزه.

"اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه!"

همه جا حرف از گرونيه، حرف از گروني برنج و گوشت و ميوه و ... . سر صبح ِ اول هفته كه از خونه مي آيي بيرون تا برسي سر كار، گوش ات پر شده از آه و ناله و شكايت، شكايت هايي كه خيلي هاشون به حق هم هستند. راننده ها به تصويب خودشون كرايه هاي رو گرون كرده اند. كمي كه فكر مي كنم مي بينم حق دارند، به هر حال اون ها هم اين طوري زندگي شون مي گذره. مجري راديو مشغول گل و بلبل گفتنه و تعريف از ايران و ايراني و اين كه ايراني چقدر خوبه!

يه پيرزن هست كه در هر فصلي از سال، تو سرما و گرما از صبح زود تو ميدون تجريش مشغول فروختن جوراب و عروسك و ... اين هاست. هميشه مي خنده، هنوز هم داره مي خنده. نمي دونم چرا اين پيرزن من رو هميشه ياد "دخترك كبريت فروش" مي اندازه و مثل قصه ي اون دخترك اشك به چشم هام مياره. هميشه وقتي تو تاكسي مي شينم تا پر بشه از دور نگاهش مي كنم و ياد يه صفحه از كتاب "دخترك كبريت فروش" ام مي افتم كه تو بچگي داشتم. نقاشي اون صفحه ي كتاب اين طوري بود كه دخترك داره بلند بلند مي گه كبريت بخريد اما مردم دارند تند تند (نمي دونم اين رو چطور از نقاشي فهميده ام) راه مي رند و حتا نگاهش هم نمي كنند. اين اولين جاي قصه بود كه اشك به چشم هام مي آورد... پيرزنه هنوز داره از مردم مي خواد كه ازش خريد كنند.

چشم هام رو مي بندم، به شادي اي كه داريم فكر مي كنم، سعي مي كنم تصور كنم كه از بيرون صداي بارون مياد. تصور مي كنم مردم با لبخند و پر انرژي اول هفته رو شروع كرده اند و به هم مي گند "صبح به خير! چه روز باروني زيبايي". تصور مي كنم مردم با ديدن من (به خاطر ني ني ها) به ذوق مياند و به جاي نگاه چپ چپ، خوشحال نگاهم مي كنند و لبخندي بهم مي زنند. چشم هام رو كه باز مي كنم يه گربه ي خوشگل كوچولو رو مي بينم كه داره وسط اين همه شلوغي براي خودش مي دوه، اين قدر زيباست كه حس مي كنم همه ي زيبايي كه در خيال مي ديدم واقعيت داره. ياد ناز خاتون مي افتم... .

" *اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه!"


*" دختراي ننه دريا: احمد شاملو"

‍پ.ن: انگار آسمون تهران منتظر این نوشته ی من بود!‌حسابی بارون گرفته!

May 11, 2008

...

دیروز این خبر رو شنیدم و بیش از هر کسی برای فرنوش عزیز ناراحت شدم. همیشه وقتی آدم های بزرگ و شناخته شده فوت می کنند همه ی توجه ها می ره پی سابقه ی کاریشون و ... و خانواده شون این میون گم می شند.

امیدوارم فرنوش و حنیف عزیز بتونند این ناراحتی بزرگ رو در خودشون حل کنند و زود به آرامش برسند.

May 12, 2008

پژوهش يا "علم براي همه"؟

يه دوست و همكار كه به نسبت فيزيك پيشه ي جوان موفقي است، چند روز پيش در اين باره صحبت مي كرد كه اين اشكال از خود دانش پيشه هاست كه از مردم عادي خيلي دورند و هيچ تلاشي براي نزديك شدن به اون ها نمي كنند. مثلا شركت در برنامه هاي راديويي و تلوزيوني يا مطلب علمي نوشتن در روزنامه ها و ... .
مي خواست نظر من رو بدونه كه ما بايد اين كار رو بكنيم يا نه. به او هم گفتم كه من خودم به اين موضوع خيلي فكر مي كنم. از نظر فردي، نمي شه گفت اين كه اين كار براي يه نفر خوبه يا نه. اگر اون شخص از اين كار راضيه و خودش لذت مي بره خب بكنه. هر كسي مي تونه يه جوري براي زندگي اش برنامه ريزي كنه. اما بهش گفتم كه با وجودي كه لازمه اما به طور عام من با اين كه دانش پيشه هاي جوان براي اين كار زياد وقت بگذارند مخالفم و به نظرم اين كار مال آدم هاي جا افتاده تر و مسن تره. توي سياست گذاري هاي كلان شايد بهتر باشه كه جوان تر ها كه هنوز اوايل راه هستند به كار پژوهشي بپردازند. چون ما تو ايران هنوز خيلي خيلي مبتدي هستيم در كار پژوهشي و به امثال او بيشتر در پژوهش نياز داريم تا آموزش ِ"علم براي همه".

اين بحث رو اين جا آوردم، چون واقعا ذهن خودم هم گاه باهاش درگير مي شه و دلم مي خواد دوست هايي كه چه تو ايران چه فرنگ، كار پژوهشي مي كنند و محيط هاي ديگه رو هم ديده اند بگند معمولش چيه و كشورهاي موفق در هر دو (آموزش به عموم و پژوهش ناب) چه مي كنند؟ باز هم تاكيد مي كنم كه در مورد يه نفر و دو نفر نمي خوام حكم بديم، چون كه هر كسي آزاده همون جور كه مي خواد از توانايي هاش استفاده كنه و از زندگي لذت ببره. منظور من اينه كه به طور متوسط اوضاع چطوره؟

May 13, 2008

تساوی

نمی دونم وقتی این دو تا کوچولو به دنیا بیاند چقدر به هم حسودی خواهند کرد اما فعلا این رو می دونم که خودم خیلی به این موضوع حساس شده ام که هیچ فرقی بینشون نباشه! فعلا که بیشتر چیزهایی که براشون گرفته ایم کاملا مثل هم اند.

حتا وقتی می خواهم از بیرون نوازششون کنم (که این اتفاق تو یک روز بسیار بسیار پیش میاد) حواسم هست که هر دو رو نوازش کنم. شاید اول باید بگم که خیلی خوب می دونم که هر کدوم کجای دلم جا گرفته اند. جالب این جاست که ساعت های خواب و بیداری شون با هم فرق می کنه، گاهی یکی شون به شدت مشغول دست و پا زدنه اما اون یکی هیچ تکونی نمی خوره. اوایل نگران می شدم که چرا یکی شون آرومه و اون یکی نه، اما دیگه اومده دستم. راضی شدم که چون دو قلوی هم سان نیستند شباهتشون به هم مثل هر دو خواهر و برادر ( دو خواهر یا دو برادر) غیر دوقلو ست و عاداتشون می تونه کاملا با هم متفاوت باشه.

حتا موقع خوابیدن، با وجودی که به توصیه ی پزشک باید به پهلوی چپ بخوابم (همیشه از دنده ی چپ بیدار می شم ;-) ) همواره نگران اون کوچولو هستم که طرف چپ دلم جا گرفته. به خصوص که تا میام بخوابم شروع می کنه به دست و پا زدن.

خلاصه که باید اعتراف کنم که یه حس ذوق همراه با ترس دارم از زمانی که به دنیا بیایند. نمی دونم چطور باید به هردوشون برسیم. این جور که کتاب های آموزشی می گند بچه همون قدر که به شیر و نظافت و باقی رسیدگی ها نیاز داره، به نوازش و محبت مادر و پدر و به خصوص مادر محتاجه و این کار دوای خیلی از دردهاشه. من نمی دونم ما باید چه کنیم. جالب این جاست که چه تو کتابخونه ها و چه تو اینترنت اطلاعات مربوط به دوقلو بسیار کمه.

May 17, 2008

كرگدن

چند سال پيش يكي از استادهاي قديمي دانشكده به يكي از دوستانم گفته بود: "از فلاني ياد بگير (يعني من: سيما) ببين چقدر پوست كلفته و هر بلايي سرش بياد چيزييش نمي شه!"

دوستم كه برام تعريف كرد، من از حرف اون استاد بهم بر خورد و دو تايي به شوخي اسم من رو گذاشتيم "كرگدن". با خودم مي گفتم اين توصيف رو ديگه از كجا آورده، من كه از هر برخوردي و حرفي و ... كلي ناراحت مي شم، كجا آدم پوست كلفتي هستم؟

اما از اون زمان به بعد به رفتارهاي خودم (اونچه كه از بيرون ديده مي شه) دقت كردم و راستش بايد اعتراف كنم كه "پوست كلفت" برازنده ي منه. گاهي يگه از خودم لجم مي گيره، هي پا مي شم و ادامه مي دم. حالا هر قدر هم كه از درون داغون باشم. تحمل ضعف و ناراحتي خودم رو ندارم و زود بايد پا شم و ادامه بدم، حوصله ي ناراحتي خودم رو ندارم!!!!

ياد بچه هاي هفتاد و پنجي دانشكده مي افتم كه بين خودشون مي خوندند "غصه نخور كرگدن! تو هم يه روز مي پري!" هيچ وقت نفهميدم اين شعر رو از كجا اورده اند و چرا مي خونند. اما هر چي كه هست من هم دلم ميخواد براي خودم بخونمش :))

اعتماد

بده كه دو يادداشت در يه روز مي گذارم، اون يكي رو قبل تر نوشته بودم تا كه نوشته ي شهرزاد رو خوندم.

آره حق مي دم كه تو جامعه ي ما كه اعتماد واژه ي بي معني است، نمي شه راحت به خيريه ها اعتماد كرد. اما به هر حال هر كداممان تو زندگي مون كساني رو داريم كه بهشون اعتماد داريم و اگر كسي را معرفي كردند ما هم اعتماد مي كنيم.

من هم فقط مي تونم بگم كه به شهرزاد و پروژه هاي خيريه اش اعتماد دارم و راستش يواشكي و ته دلم بهش حسوديم مي شه كه مي تونه اين قدر خوب وقت بذاره و با جون و دل اين پروژه ها را به آخر برسونه. حرف مريم رو قبول دارم كه "اگر نوشتن این حرفها باعث جلب اعتماد و آشنا شدن حتی یک نفر با این پروژه های خیریه شود، قدم خوبی است."

پروژه هفت، مداوای کودکان مرودشتی که در آتش سوزی سوخته اند

May 19, 2008

تونل وحشت

جدا از حس هاي خوبي كه در بارداي دارم و تجربه هاي ناب مادر شدن، مي خواهم اين جا از مشكلاتي كه يه خانم باردار به عنوان يه شهروند داره هم بنويسم.

يكي از مشكلات يه خانم باردار شاغل در تهران رفت و آمد به سر كاره! به نظر من تو اين شهر بارداري هم مثل شكستگي دست و پا و حتا چپ دستي (!!) يه نوع معلوليت حساب مي شه.

يه خانم باردار نمي تونه بپره و ماشين بگيره و جاهايي كه كلي آدم منتظر ماشين هستند و نظمي هم در كار نيست و هر كسي از راه برسه خودش رو اول صف مي دونه، رفت و آمد خانم باردار غير ممكنه. در ميدون هاي شلوغ هم نمي شه راه رفت چون رسمه كه همه به هم تنه بزنند و برند و اصلا كسي به كسي نيست. بعضي ها هم عقبكي راه مي رند! خلاصه همه ي اين ها باعث مي شه كه اگر ديگه خيلي هم سنگين شده باشي و كارت هم برات خيلي مهم باشه و نتوني ازش بگذري، تصميم بگيري كه هزينه ي سنگين رو تحمل كني و هر روز براي رفت وبرگشتت ماشين بگيري، منظورم آژانسه.

اما مشكل به همين جا ختم نمي شه. مساله ي بعدي رانندگي ها در تهرانه! هم رانندگي ها ناجوره و هم خيابون ها كه پر از دست اندازند. خلاصه حالا بايد براي اين يكي راهي پيدا كرد. يه راهش اينه كه تا جايي كه وقت همسرت اجازه مي ده، اون ببردت و بياردت. اما خب اين كه هر روز ممكن نيست. راه بعدي اينه كه دايم به راننده گوشزد كني كه رعايتت رو بكنه. بعضي هاشون همين كه مي آيي سوار بشي مي بينند بارداي و خودشون رعايت مي كنند اما خب اين ها خيلي خيلي كم اند. اما بيشترشون انگار يا نمي بينند يا اگر هم مي بينند براشون مهم نيست يا اگر هم هست اصلا نمي دونند بايد چطور رانندگي كنند.

نكته اي كه جالبه اينه كه اون چه كه من رو اذيت مي كنه شتابه نه سرعت! يهو پيچيدن، ترمز كردن، دست انداز و ... خيلي بده و فوري واكنش كوچولوها رو در شكمم احساس مي كنم. اما بيشتر راننده ها وقتي بهشون مي گم لطفا يه كم با خاطر شرايط من با احتياط بيشتر رانندگي كنيد، فكر مي كنند دارم مي گم آهسته بريد! مي رند تو خط كناري بزرگراه و يواش رانندگي مي كنند اما دوباره تو دست انداز ها بي ترمز يهو ماشين مي پره بالا و پايين و مشكل شتاب پابرجاست.

به نظر من در "آموزش رانندگي" در تهران، حتما بايد "رانندگي در صورتي كه خانم باردار در ماشين هست" رو هم آموزش بدهند. حالا از آموزش ِ اين بگذريم كه "اگر عابر پياده معلول بود يا باردار بود" چه بايد كرد.

ديروز طبق معمول داشتم مي رفتم دكتر و آژانس گرفته بودم. به خاطر شرايط خيابان رو به روي مطب پياده شدم كه خودم عرض خيابون رو رد شم. چند وقت بود اين كار رو نكرده بودم. چشمتون روز بد نبينه. حس كردم دارم بازي كامپيوتري مي كنم. تازه رو خط عابر پياده هم بودم. راننده ها با ديدن من (با اين شكم گنده!) تر جيح مي دادند به جاي توقف (پشت خط عابر پياده) گاز بدهند و زود ردم كنند. ياد وقت هايي افتادم كه رانندگي مي كردم و راهنما مي زدم، اين كار باعث مي شد همه بدتر با سرعت از كنارم رد شند. با خودم گفتم چي فكر مي كنند؟ يعني جدا حس نمي كنند دارند من رو آزار مي دهند؟ يعني اون چند ثانيه زودتر رد شدن اين قدر مهمه؟
در همين بين كه وحشت زده بودم ديدم يه موتور سوار داره چيزي بهم مي گه. راستش در بدبيني كامل فكر كردم مزاحمه و ديگه با اين شرايطم حسابي لجم در آمده بود. اما دقت كه كردم ديدم موتور سوار بيچاره اون ميون دلش سوخته و داره مي گه شما بيا اين طرف و من با موتور راه مي گيرم و شما از اون طرف رد شو. يادآوري مي كنم كه همه ي اين ها نه در بزرگراه كه در يه خيابون و روي خط عابر پياده رخ داد. خلاصه بالاخره رد شدم و پشت دستم رو داغ كردم كه حتا شده از راننده بخواهم براي يه عرض خيابون كلي دور شمسي و قمري بزنه، خودم از خيابون رد نشم.

پ.ن: شما را به خدا، من خودم گوشم از نصيحت پره. شروع نكنيد به نصيحت كه مواظب باش و نرو بيرون و ... . خودم كه گفتم پشت دستم رو داغ كردم.

May 20, 2008

سرود گل

دلم برای ساز زدن تنگ شده به شدت. این قدر که چند وقته موسیقی دستگاهی و ... "زیاد" گوش نمی دهم چون دلتنگی ام عود می کنه. گفتم زیاد، چون هم چنان گوش می دهم. آخه اصلا مگه ممکنه که به موسیقی گوش ندهم؟ بارها و بارها روح خودم و کوچولوها مون (؟) رو با "سرود گل" و "دلشدگان" و "ترکمن" و ... پرواز داده ام و براشون از زیبایی موسیقی مون گفته ام.

الان بیش از یه ماهه پیش استاد نمی رم .وسط های ردیف موندیم. اون هم بعد از سال ها که مرتب و هر هفته می رفتم. سال ها صبح های زود و آخر شب ها ساز می زدم. اما همون طور که قبلا هم نوشتم تصمیم گرفتم کم کم پیش از اون که نتونم، خودم کارهام رو کم کنم. راستش به دلیل فیزیولوژیک هم کم کم برام ساز زدن سخت شده! آخه باید ساز را بگذارم روی شکمم! و دیگه اصلا راحت پرده ها و ... رو نمی بینم. مثل "عاشیق" ها ساز دست می گیرم. اما به هر حال گهگاه گریزی می زنم و ساز می زنم. برای این که صدای ساز، کوچولوها رو که همون چند سانتی نشسته اند، اذیت نکنه، پارچه ی کلفتی بین ساز و اون ها می گذارم.

این روزها بیش از هر چیز زدن قطعه هایی از "بیات ترک" شادم می کنه و البته "راز و نیاز" استاد علیزاده در شوشتری.

پاسخ کوچولوها به صدا و موسیقی باورنکردنیه! تکون خوردنشون و بالا آمدنشون (سرشون مشخص می شه!!) کاملا قابل مشاهده است. صدای تلویزیون که زیاد بشه فوری واکنش نشون می دهند. به هر حال دوست دارم بچه هامون با سرود گل و سرود طبیعت آشنا باشند.... اونچه که من بهش می گم موسیقی. البته امیدوارم آزارشون ندم.

May 23, 2008

دسته کلید

دیشب تلوزیون به مناسبت سوم خرداد فیلم روز سوم ِ لطیفی رو داد.
من این فیلم رو سینما ندیده بودم. فیلم قشنگی بود، دوستش داشتم. منهای این که چندین صحنه اش رو به خاطر نی نی ها نگاه نکردم چون خیلی خیلی ناراحت کننده بود (دیگران که دیده بودند توصیه می کردند ببینم یا نه). اما مثل همیشه نفرت و انزجار به جنگ پیدا کردم.

وقتی تو فیلم می دیدم مردم چطور خانه و زندگی شون رو گذاشتند و رفتند یاد حرف یه آشنا افتادم، کسی که هم سن و سال ماست و اون دوران در خرمشهر زندگی می کرده و مثل خیلی های دیگه مجبور به ترک خانه شده اند. می گفت: هر خرمشهری یه دسته کلید تو خونه اش داره که تنها یادگار از زندگی قدیم اش تو شهرشه! .

May 26, 2008

این روزها همه اش یاد فیلم بی خوابی هستم! جدا که بی خوابی آدم رو می کشه . اون هم آدم خوش خوابی مثل من رو.
منگ می شی و هیچ کاری نمی تونی بکنی. دو شب پیاپی (احتمالا) به خاطر گرمای زیاد، خشکی دهان و تشنگی تمام نشدنی، کم نفسی و سنگینی (به خاطر این کوچولو ها) نتونستم بخوابم. روز اولش که که رفتم سر کار بی حال بودم و به سختی به کارهام رسیدم. شب بعد که باز هم نخوابیدم و فرداش رفتم سر کار دیگه مریض شده بودم. بازده مغزم به صفر نزدیک شده بود و هر چیزی رو باید ده بار بهم می گفتید و باز هم معلوم نبود می فهمم یا نه!.
وسط روز ول کردم و رفتم خونه. تا آخر شب بی حال افتاده بودم یه طرف و به کمک توصیه های دکتر و مایعات خنک (در حجم فجیعا زیاد) مشکلم حل شد و بالاخره خوابیدم و نمی دونید چه عالی بود!

قطعا یکی از مهم ترین سختی های بارداری این بی خوابی های شبانه است، به خصوص اگر قبلا خوش خواب بوده اید.

May 27, 2008

شنگول و منگول

این یه ماه و خرده ای آخر حس و حالم فرق کرده. بیشتر منتظرم این مدت تموم بشه و دیگه این کوچولوها بیاند. دلم می خواد ببینمشون. دایم تصورشون می کنم. کوچولوهای ما دوقلوی ناهمسان * هستند. به همین خاطر ممکنه چهره شون کاملا با هم فرق کنه. از همین حالا توی سونوها وزن و قدشون هم با هم فرق داره!! چهره شون هم همین طور. جنسیت رو مطمئن نیستم چون خود دکترها همیشه با احتمال حرف می زنند.

یه اشتیاق همراه با ترس هم درم به وجود آمده. ترس از روز عمل، البته نه از خود عمل. یه حس عجیب از این که دو تا موجود کوچولو قراره از دل من دربیان! به نظرم خیلی عجیبه! دو تا انسان، دارند درون من رشد می کنند و بعد به امید خدا به دنیا می آیند. مثل معجزه است، مثل قصه های بچگی. به قول سارا کوچولوی شش ساله، مثل گرگ شنگول و منگول قراره بشم! می گفت دکتر تو دلت سنگ نگذاره خاله!!! بهش گفتم خاله جون من که این کوچولوها رو نخوردم؟!

وقت هایی که خونه هستم دایم می رم و یه وری به اتاق کوچولوها می رم. فکر کنم همون لانه سازی است که گفتم. هی می رم لباس هاشون رو نگاه می کنم و با خودم می گم یعنی این قدر کوچولو هستند؟ و بعد دلم برای کوچولو یی شون می سوزه.

هفت هشت ساله که ما داریم دو تایی زندگی می کنیم و این حس که قراره یهو چهار نفر بشیم برامون خیلی جالب و هیجان انگیزه. راستش نمی تونیم درست تصور کنیم که یعنی چی. هر چی هست یهو خونه مون قراره شلوغ و پر سر و صدا بشه :)) امیدوارم این مدت باقی مانده هم به خیر بگذره و کوچولوهای ناز و سالمی به دنیا بیان. ما که خیلی منتظرشونیم.

* چند توضیح: از همون اولین سونوها می دونستیم نا همسان اند. خیلی ها می پرسیدند از کجا می دونید؟ مگه به این زودی چهره شون رو دیدید؟ فکر می کنم خوبه این جا یه توضیحی بدم. دو قلوهای ناهمسان در دو کیسه ی جدا از هم جا دارند و از دو جفت جداگانه تغذیه می کنند و این رو می شه خیلی زود در اولین سونوها دید. شاید بدیهی باشه اما چون خیلی ها این رو هم می پرسند بگم که وقتی نا همسان اند یعنی کروموزوم های متفاوت دارند و در نتیجه می شه جنسیت متفاوت داشته باشند و همسان یعنی کروموزوم هاشون عینا مشابه همه. به همین دلیل این سوال معنی نمی ده که می شه همسان باشند و یکی شون دختر باشه و یکی پسر؟

May 31, 2008

شیرینی

با همه ی چیزهایی که وجود داره معمولا سر کار سعی می کنم به زن و مرد فکر نکنم و همکارهام رو مستقل از جنسیت ببینم. به نظرم به خصوص توی یه محیط علمی این موضوع زیاد به چشم نمیاد. اما گاهی هست که جدا به فکر فرو می ری و باور می کنی فرق های جدی ای وجود داره که حتا تو محیط علمی هم خودش رو نشون می ده. مثالش داستان زیره:

یکی از آقایون همکار چند روزی نیامد سر کار و بعد از چند روز شیرینی آورد. وقتی درباره ی مناسبتش پرسیدیم گفت که بچه دار شده! نه ماه منتظر بچه بوده و ما فقط با این شیرینی فهمیدیم!

برای من تو این اوضاعم این خبر خیلی جالب بود. در تمام این چند ماه که ایشون فعال سر کارش بوده و آمده و رفته مثل من منتظر بچه بوده. اما من کجا و اون کجا؟ چه وقت هایی که حال من بسیار بد بوده و چون هنوز کسی نمی دونسته مجبور شده ام خودم رو نگه دارم و بیام و حتا شده سمینار بدم و ... چه وقت هایی که کم کم نگاه های دیگران به خاطر تغییر ظاهرم روم سنگینی کرده و علامت سوال هایی رو در نگاه ها دیده ام و به رو ی خودم نیاورده ام. این روزها با همه ی سنگینی ام و خستگی های ماه های آخرم سعی کرده ام تا جایی که به خودم و بچه هام ضربه نزنه فعال باشم و مثلا جلسه های خبر نشست ("ژورنال کلاب") هفتگی مون که مسوولیتش با خودمه رو برگزار کنم و در بیشتر اوقات هم (که کسی رو پیدا نکرده ام) خودم درباره ی مقاله ای گزارش بدم . گاه، وقتی داشته ام پای تخته می نوشتم یا نفسم سخت می آمده نگاه های دیگران رو حس کرده ام که براشون یه خانم باردار سر کار عجیبه چون به گفته ی خودشون تا حالا سابقه نداشته (مگربرای آن ها که ایران نبوده اند). خلاصه که وقتی اون جعبه ی شیرینی رو می بینم با خودم می گم سیما خانوم سر کار هم خیلی فرق هست بین یه خانم و یه آقا.

از این فرق ناراحت نیستم که خوشحال هم هستم، من یه زنم با تمام این مشخصات و از این موضوع بسیار بسیار خوشحالم به خصوص در شرایط بی نظیر بارداری. این اتفاق فقط باعث شد که یه بار دیگه شیرینی و تفاوت زن بودن رو حس کنم. این تفاوت رو توی خونه نمی شه خیلی حس کرد چون بالطبع به خاطر شرایط جسمی من، سامان هم کلی شرایطش تغییر کرده و مسوولیت هاش تو خونه چندین برابر شده و عملا اون خونه رو می گردونه و از حالا می شه آثار پدرشدنش رو در زندگی مون دید. اما اون هم وقتی سر کار می ره دیگه مثل قبله .

تفاوت زن و مرد

یکی از آقایون همکار چند روزی نیامد سر کار و بعد از چند روز شیرینی آورد. وقتی درباره ی مناسبتش پرسیدیم گفت که بچه دار شده! !

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007