باران
بارون خيلي خيلي قشنگي مياد. آدم رو پر مي كنه از سر زندگي.
درخت ها با اون سبزي تازه شون، خيس شده اند و اين خيسي و صداي بارون و حركت ماشين ها روي خيابون خيس خيلي زيباست. واقعا كه بهار قشنگه. دلم مي خواد هر روزش كلي دير تموم بشه، امروز كافيه تو همين تهران كثيف ِ خودمون بو بكشي تا ريه هات پر از زندگي بشند. صبح كه از خونه درآمدم دلم مي خواست فقط لبخند بزنم.
امسال براي ما سال خاصيه. تغييرات مهمي تو زندگي مون داريم. همين باعث شده كه باز دوباره، مثل هميشه كه پيش مياد، بشينم و به كل زندگي ام نگاه كنم. زندگي پر از تغييره. دايم بايد با چيزي خداحافظي كني و به چيز ديگري سلام كني. كش دادن ِ اون خداحافظي، لذت اون سلام رو كم مي كنه، ولي خب راحت هم نيست. هميشه پيش مياد كه چيز يا چيزهايي رو براي چيز يا چيزهاي ديگه كنار بگذاري. كار يا مرحله ي جديدي رو شروع مي كني اما دلت پيش كار و شرايط قبلي هم هست. فقط مهم اينه كه باز هم احساس خوشبختي كني.
راستش به نظر من هيجان زندگي تو همين تغييرهاست. مثل اين مي مونه كه به يك اجراي موسيقي گوش بدي،
با يك ريتم يكسان، بي هيچ تغييري. هر قدر هم كه اون ريتم زيبا باشه، اين تكراري شدنش كلافةات مي كنه. مي خواهي عوضش كني. عوض كه مي كني به هر حال دلت براي ريتم سابق تنگ مي شه و من هميشه اين تغيير ريتم رو بسيار دوست دارم. گاه پيش مياد كه يهو بر مي گردي و مي بيني، اوه! سال هاست داري با همين ريتم زندگي مي كني. همه چيز خوبه، سر جاشه، اما زيادي سر جاشه.
انتظار زيبايي رو تجربه مي كنم، انتظاري كه لحظه به لحظه اش برام شيرينه. بر خلاف تصوري كه ديگران بهم داده بودند، اين انتظار ِ شيرين، منو پر تحرك تر و پر انرژي تر كرده. به كارهام هم خيلي بهتر مي رسم. دقتم به اطرافم و به كارم بيش از پيش شده. انگار كه دلم مي خواد تو فرصت باقي مونده، بزرگ و بزرگ تر و زنده و زنده تر بشم. وقت كمه. بايد خودم تغييرات زندگي ام رو مديريت كنم. دلم نمي خواد بي كنترل ِ خودم، يهو ببينم كه از يه چيزهايي مانده ام. دلم مي خواد خودم، به انتخاب خودم بعضي كارها رو كم كنم تا آماده ي شرايط جديد بشم. هميشه تسليم شدن برام زجرآوره. نمي خوام بگم مجبور شدم فلان كار رو بذارم كنار. قبل از مجبور شدن، خودم بايد مديريتش كنم و براش برنامه بريزم. البته قطعا كار بسيار سختيه. اما مدتي است كه دارم تجربه اش مي كنم، به هر حال گفتم كه بايد آماده باشم، سر حال و پر انرژي.
نظرات
نرگس :
سیما جان
سلام, شما منو نمی شناسید .من مدتی است وبلاگ شما را می خوانم.صمیمانه به شما
تبریک می گویم
تا خورشيد: ممنونم نرگس عزيز
نرگس - April 8, 2008 10:09 AM
:
تغییر زندگی یا تغییر فصل؟کاشکی میدونستم چی میگین؟...
Anonymous - April 8, 2008 11:24 AM
زهرا :
برای تغییر قشنگی که قراره تو زندگیت باشه (و تا حدی هم شروع شده )و برای شاد و پر انرژی بودنت خیلی خوشحالم دوستم.
زهرا - April 8, 2008 12:33 PM
مریم اینا :
انگار وقتی یه عالمه کار روی سر آدم ریخته، نظم و ترتیبش بیشتر میشه و خودش رو بیشتر از قبل مقید می کنه که طبق برنامه پیش بره.
مریم اینا - April 8, 2008 1:04 PM
Yasaman Farzan :
Congratulations!
Yasaman Farzan - April 8, 2008 1:36 PM
بی بی گل :
lotfan tabrike mano bepazirid
بی بی گل - April 8, 2008 2:25 PM
Bahar :
Sima ye aziz,
font e farsi nadaram bebakhshid.
rooz haa ye shad o por baari barat aarezo mikonam.
Bahar
Bahar - April 8, 2008 3:28 PM
ری را :
مطمئنم از پسش حسابی بر می آیی!
همیشه خوندن نوشته هات کلی بهم انرژی می ده!
ری را - April 8, 2008 11:18 PM
نگار نوجوان :
اوه... مثل اینکه توی شکمت یه بچه داری. همیشه دوس داشتم بدونم زن هایی که بیشتر از سایر زن ها یه حرفه یا رشته تخصصی رو بطور جدی دنبال می کنن وقتی که بچه می خوان بیارن چکار می کنن و آیا زندگی کاری شون مختل میشه یا نه.
تا خورشید:
دوست عزیز! دو تا نی نی تو دلم دارم :)
نگار نوجوان - April 9, 2008 3:42 PM
نجیه :
اینقدر نوشته ات پر زندگی بود که من رو هم سر حال آورد. همیشه شاد و پر انرژی باشی سیما جونم.
نجیه - April 9, 2008 6:24 PM
ghazal :
Wow sima joonam? I am so happy for you! you are going to be a great mom? have you thought of any names yet? when is the due date?o
ghazal - April 10, 2008 12:15 AM
maman hana :
vai sima jan
hezar ta tabrik!
maman hana - April 10, 2008 4:10 AM
maman hana :
vai sima jan hezar ta tabrik
kheyli shirin tar az oon chizie ke tasavvor mikardi
motmaennam
maman hana - April 10, 2008 4:12 AM
:
Simaye golammmmm!! cheghad khoshhal shodam!! vaay! asan hamash daram mikhandam az chand daghighe pish ke weblogeto baaz kardam o khundam in posteto ! khorshid et belakhare oomd!:)
delam barat ye zarre shode...
تا خورشيد: شما؟
Anonymous - April 13, 2008 2:18 AM
:
salam Sima junam,
taze in postet ro didam. vay mobrakae hezar bar! Simaye ma ke mamane bacehhyae danskakde bud rasti rasti dare maman mishe :). kheili mobrake!
Anonymous - April 13, 2008 10:25 PM
Fatemeh :
man fatemeh momeni am sima joonam. yadam raft esmamo begam
barat kolli arezooye khoob daram. baraye khodet va ninit...
تا خورشيد:
سلام فاطمه جانم، خيلي وقت بود ازت بي خبر بودم. ممنون سر زدي. راستي، ني ني نه، بگو ني ني هات!!! :)
Fatemeh - April 14, 2008 7:30 AM
Fatemeh :
chand ta nini dari mage?!!!! vaaayyyy cheghad bahallll!! bishtar az do ta ?! vaaaaayyyyyyy nini haat khaaleh nemikhaan? man MISHE BESHAM KHALEYE NINI HAAT?!
:">
ّتا خورشید:
فاطمه جان، نی نی هامون دوتاند! خوشحال هم می شند فاطمه ی گل خاله شون باشه. :)
Fatemeh - April 15, 2008 7:17 AM
فاخته :
سلام سیما جونم:*
من از اون روز که این پستت رو خوندم اینقدر هیجان زده ام که نگو:)
برات هیچی ننوشتم برا اینکه می خواستم یهو سر زده بیام ببینمت و مامان سیما رو بغل کنم و ببوسم:*
ولی هی برنامه ام جور نمی شه:(
این جوری شد که دیگه الان نوشتم:) تا فرصت شه بیام پیشت:)
وای خیلی رویایی است که تو و سامان دارین مامان، بابا می شین:)
من کلی ذوق زده ام:)
به هر دوتاتون صمیمانه تبریک می گم و برای هر چهارتاتون آرزوی بهترین ها رو می کنم:)
فاخته - April 16, 2008 10:46 AM