« March 2008 | صفحه اول | May 2008 »

April 2008 Archives

April 2, 2008

تعطیلی؟!

از پنجم فروردین رفته ایم سر کار و هر روز از خلوتی خیابون ها لذت برده ایم. هر روز به دکه های روزنامه فروشی نگاه کرده ایم که دیگه توی خیابون بساطی نداشته اند، آخه روزنامه ای تقریبا در نیومده که بساط بچینند.

امروز صبح اما انتظار داشتم که دیگه وقتی به دکه ها می رسیم کلی روزنامه ببینم اما هم چنان خلوت بود! خیابون ها هم هم چنان خلوت بود (البته این یکی خیلی خوبه). جالبه، انگار تعطیلی تمومی نداره. یعنی مردم خسته نمی شند از این همه تعطیلی؟ آخه تعطیلی وقتی لذت داره که بری سر کار. وقتی خسته ای و در انتظار جمعه، رسیدن جمعه لذت بخشه. اگر همه اش خونه باشی که دیگه خیلی تکراریه.

با خودم می گفتم این روزنامه ها مشکل مالی پیدا نمی کنند با این نیم ماه تعطیلی؟ بعد با خودم گفتم بابا تو هم دلت خوشه، روزنامه ها با این شمارگان پایین و تعطیلی های موقت، باید مشکل مالی ِ حادتر از این حرف ها هم داتشه باشند. حتما یه کاری اش می کنند دیگه!

امیدوارم بالاخره از شنبه زندگی کاری ِ خیلی ها شروع بشه و البته ترافیک زیاد نشه!

April 4, 2008

ساز

امروز یه دوست با نامزدش آمده بود خانه مون. از اون دوست شنیده بودم که نامزدش بسیار مانوسه با تنبور.

دو سالی است که تنبوری از سامان هدیه گرفته ام که بیشتر باهاش دست دست می کنم تا این که بزنم، آخه بلد نیستم، خیلی با سه تار فرق داره.

خلاصه بنده های خدا از راه نرسیده بودند که من با شوق تنبورم رو آوردم که نامزد دوستم بزنه و بگه چه جور تنبوریه. جدا برام جالب بود. آخه این شخص از اون هایی است که از بچگی و تو خانواده با ساز بزرگ شده و ساز براش یه دوست آشنای نزدیکه. ساز رو با علاقه ی خاصی دستش گرفت و زد و زد و زد و آخرش هم گفت ساز خیلی خوبیه.

نواحی خاصی از ایران هست که خیلی برام جالبند، از این جهت که ساز مثل یه عضو خانواده است و بچه همین که بزرگ می شه خیلی بدیهی با ساز آشنا می شه و اطرافش کلی آدم می بینه که ساز می زنند. این ها احساسشون با ساز خیلی با ما تفاوت داره. ساز براشون مثل یه عضو خانواده است، جزیی از ضروریات و بدیهیات زندگی. ساز زدن مثل کارهای دیگه و عادی و واجب زندگی شونه. نکته ی جالب اینه که در این مناطق نه تنها ساز زدن تضادی با دین نداره که اصلا جزیی از اونه.

پ.ن: منظورم از مناطقي كه گفتم، شمال خراسان، كرمانشاه يا كردستانه. دست كم من توي اين ها ديده ام. البته اين ها هم نه در شهرهاي بزرگ كه هر چه به شهر هاي كوچك تر بري بيشتر مي بيني.

April 6, 2008

موسيقي ِ مظلوم!

خب بگذاريد بحث درباره ي موسيقي در ايران را ادامه بديم. همين امروز صبح اين دو خبر رو خواندم.

(اول ِ سالي و سر صبحي قصد سياه نمايي ندارم. قضاوت با شما! ترجيح مي دهم هيچ نظري ندهم!!):


- اين خبر را در وبگاه ميراث فرهنگي خواندم. اسناد موسيقايي ايران در موزه هاي در بسته رو به نابودي است.


- اين خبر را هم در نوروز خواندم:

به گزارش فردا علم الهدی در ادامه این مصاحبه به بیان نظراش درباره موسیقی پرداخت و گفت: نظر کلی من در مورد موسیقی این است که این هنر نمی تواند ارزش های دینی ما را زیبا کند زیرا اگر این ابزار در زیباسازی ارزش های دینی موثر بود ائمه (ع) قبل از همه از این ابزار استقاده می کردند.
...
وی افزود: با این حال می بینیم ائمه (ع) با وجود اینکه پول های گزافی به شاعرانی نظیر فرزدق و کییت داده اند، چنین حمایتی را از موسیقی نکرده اند. اهل بیت ضد هنر نبوده اند. پیامبر اکرم (ص) به حسان بن ثابت می گویند: روح القدس در تو دمیده شده است. معصومین در مقام استخدام شعر در حوزه معارف دینی این گونه عمل کرده اند. پس معلوم می شود موسیقی نمی تواند در راستای ترویح معارف دینی مورد استفاده قرار گیرد. البته آنچه در نظام اجرا می شود باید مبتنی بر قتوای امام راحل (ره) اجرا می شد و مقام معظم رهبری باشد.

حجت الاسلام علم الهدی در ادامه به بررسی فعالیت گروههای موسیقی در شهر مشهد پرداخت و گفت: در مورد اجرای کنسرت موسیقی در مشهد، این کار مثل نواختن موسیقی در کنار حرم امام رضا (ع ) است. با آن مطالبی که گفتم و حدیث پیامبر اکرم (ص) "بین الجبلین روضه من ریاض الجنه" شهر مشهد همه اش جزو حرم امام رضا (ع) است و همانطوری که هیچ موسیقی دانی به خود اجازه نمی دهد در حرم امام رضا (ع) به نوازندگی بپردازد لذا در مشهد نیز نباید کنسرت موسیقی اجرا شود.

وی تاکید کرد: تفاوت مشهد و سایر مراکز استان های دیگر باید به این باشد که کنسرت موسیقی در آن اجرا نشود، هر چند همانطور که گفتم کلاس موسیقی پا برجاس

April 8, 2008

باران

بارون خيلي خيلي قشنگي مياد. آدم رو پر مي كنه از سر زندگي.
درخت ها با اون سبزي تازه شون، خيس شده اند و اين خيسي و صداي بارون و حركت ماشين ها روي خيابون خيس خيلي زيباست. واقعا كه بهار قشنگه. دلم مي خواد هر روزش كلي دير تموم بشه، امروز كافيه تو همين تهران كثيف ِ خودمون بو بكشي تا ريه هات پر از زندگي بشند. صبح كه از خونه درآمدم دلم مي خواست فقط لبخند بزنم.

امسال براي ما سال خاصيه. تغييرات مهمي تو زندگي مون داريم. همين باعث شده كه باز دوباره، مثل هميشه كه پيش مياد، بشينم و به كل زندگي ام نگاه كنم. زندگي پر از تغييره. دايم بايد با چيزي خداحافظي كني و به چيز ديگري سلام كني. كش دادن ِ اون خداحافظي، لذت اون سلام رو كم مي كنه، ولي خب راحت هم نيست. هميشه پيش مياد كه چيز يا چيزهايي رو براي چيز يا چيزهاي ديگه كنار بگذاري. كار يا مرحله ي جديدي رو شروع مي كني اما دلت پيش كار و شرايط قبلي هم هست. فقط مهم اينه كه باز هم احساس خوشبختي كني.

راستش به نظر من هيجان زندگي تو همين تغييرهاست. مثل اين مي مونه كه به يك اجراي موسيقي گوش بدي،
با يك ريتم يكسان، بي هيچ تغييري. هر قدر هم كه اون ريتم زيبا باشه، اين تكراري شدنش كلافةات مي كنه. مي خواهي عوضش كني. عوض كه مي كني به هر حال دلت براي ريتم سابق تنگ مي شه و من هميشه اين تغيير ريتم رو بسيار دوست دارم. گاه پيش مياد كه يهو بر مي گردي و مي بيني، اوه! سال هاست داري با همين ريتم زندگي مي كني. همه چيز خوبه، سر جاشه، اما زيادي سر جاشه.

انتظار زيبايي رو تجربه مي كنم، انتظاري كه لحظه به لحظه اش برام شيرينه. بر خلاف تصوري كه ديگران بهم داده بودند، اين انتظار ِ شيرين، منو پر تحرك تر و پر انرژي تر كرده. به كارهام هم خيلي بهتر مي رسم. دقتم به اطرافم و به كارم بيش از پيش شده. انگار كه دلم مي خواد تو فرصت باقي مونده، بزرگ و بزرگ تر و زنده و زنده تر بشم. وقت كمه. بايد خودم تغييرات زندگي ام رو مديريت كنم. دلم نمي خواد بي كنترل ِ خودم، يهو ببينم كه از يه چيزهايي مانده ام. دلم مي خواد خودم، به انتخاب خودم بعضي كارها رو كم كنم تا آماده ي شرايط جديد بشم. هميشه تسليم شدن برام زجرآوره. نمي خوام بگم مجبور شدم فلان كار رو بذارم كنار. قبل از مجبور شدن، خودم بايد مديريتش كنم و براش برنامه بريزم. البته قطعا كار بسيار سختيه. اما مدتي است كه دارم تجربه اش مي كنم، به هر حال گفتم كه بايد آماده باشم، سر حال و پر انرژي.

April 11, 2008

روز درهای باز

یکی از زیباترین و هیجان انگیزترین روزهای موسسات تحقیقاتی و دانشگاه ها، روزهایی است که درها به روی مردم باز است که بیایند و ببینند در اون موسسه چه می گذره.
تو ایران کمتر چنین چیزی دیده ام. یادمه زمانی که تو دانشگاه شریف درس می خوندم هر سال چنین برنامه ای داشتیم البته خیلی محدود و به این شکل که قبلا مدرسه ها هماهنگ می کردند و می آمدند، ما هم بايد سمينارهايي به زبان ساه براشون آماده مي كرديم. حتا به همون شکلش هم خیلی خوب بود.

این که مردم (نه لزوما دانش آموزها) بتونند بروند و با دانش پیشه ها رابطه برقرار کنند و از نزديك ببینند اونها چه می کنند خیلی کمک می کنه که وقتی از پروژه های بزرگ و بودجه هاش صحبت می شه مردم دست کم یه ذهنیتی داشته باشند و به شکل یه اتفاق دست نیافتنی و فرازمینی بهش نگاه نکنند.

شش آوریل، امسال می شد هجدهم فروردین، روز درهای باز ِ سرن بود. سرن بزرگترین آزمایشگاه فیزیک ذرات در دنیاست.

1144889/0130618350085.jpg

این جا می تونید عکس های این روز در سرن را ببینید. به نظر من که واقعا هیجان انگیزه. مردم بتونند بروند و در کنار چنین دستگاه های عظیم و پیشرفته ای قدم بزنند و درباره شون توضیح بشنوند. این جوری وقتی گزارش می شه که مثلا (چند ماه دیگه) ال اچ سی شروع به کار کرد، دست کم اونهایی که اونجا رفته اند حس متفاوتی دارند.

April 13, 2008

نوح؟

- اگر با گوش خودم به صورت زنده از راديو نشنيده بودم باور نمي كردم. خانم نماينده ي مجلس سالگرد به خشكي رسيدن كشتي نوح را تبريك گفت!!! اون هم در نطق پيش از دستور! نتوانستم كل متن سخنراني رو جايي پيدا كنم كه اينجا لينك بدم. اين سخنان را چهارشنبه 21 فروردين از راديو شنيدم. حتما به زودي سالروز به زمين آمدن آدم و حوا هم گرامي داشته مي شه!!


April 15, 2008

تور؟

"داریم یه بحث جدی برای برنامه ریزی یک دوره می کنیم.

می گم: خب یه عده هم دانشجوی کارشناسی هستند.
می گه: وا؟ مگه فلانی به کارشناسی ها هم درس می ده؟ اون که درس دکترا داره.
می گم: چه ربطی داره، هم دکترا درس می ده هم کارشناسی.
می گه: وا! مگه می شه؟
متوجه می شم که درک درستی از دانشگاه ها و سیستم آموزشی و .. این نداره. چون زیاد این جاها رو ندیده بهش حق می دم و سعی می کنم براش توضیح بدم.
می گم: درجه بندی نیست که فقط یه مقطع را درس بدی و بعد ارتقا پیدا کنی به مرحله ی بعد.... مثلا همسر من هم که تو همون دانشگاه هست این ترم هم درس دکتری می ده هم کارشناسی. خب بگذریم، بریم سر کارمون.
بعد شروع می کنم به ادامه ی این که چه کارهایی باید انجام بشه و ... .
اما اون خانم انگار حالا حالا ها نمی خواد از این بحث بیرون بیاد (اون هم در حالی که ما هیچ صمیمیتی با هم نداریم و همیشه برخوردهای جدی داشته ایم) یهویی می گه: پس استاد تور کردی؟

من اولش هاج و واج می مونم که چی می گه. منظورش رو نمی فهمم، آخه همه ی حواسم پی کارهایی است که باید انجام بشه. یهو می فهمم منظورش رو. از این اصطلاح تور کردن چندشم می شه. با اخم و لحنی که یه کم بهم برخورده می گم : ما هم کلاس بودیم و اون موقع ها اون استاد دانشگاه نبود.
دیگه داره کلافه ام می کنه، با خودم می گم چطور به خودش اجازه داد چنین چیزی به من بگه؟ یعنی این قدر براش بدیهیه که فکر نمی کنه حرف بدی زده و زیادی صمیمی شده؟

می گه: آهان پس هم کلاس تور کردی!

من دیگه قاطی می کنم و فقط نگاهش می کنم. نمی خوام چیزی بگم چون انگار طرفم تو عالم دیگری سیر می کنه. کارم رو زود تموم می کنم و می رم پی کارم. "

.

April 18, 2008

عیدانه ی باغچه مون

Vazhgoon.jpg

Sonbol1.jpg

Laleha.jpg

Sokufeh.jpg

April 21, 2008

زنان

اگر اين روزها زنان هم چنان منتشر مي شد احتمالا براي طرح روي جلد و گزارش اصلي اش جا كم مي آورد.

تعيين سهميه براي ورودي پسران به دانشگاه ها براي جلوگيري از ورود شصت درصدي دختران، گشتن كيف خريد خانم ها در ميدان هفت تير، طرح ورود به شركت هاي خصوصي براي ارشاد و مساله ي حجاب و كلي چيز ديگه شبيه به اين.

راستش از توهم توطئه داشتن هميشه گريزانم اما گاه ديگه جدي با خودم فكر مي كنم اين جامعه از چيزي به اسم "زن" وحشت داره! روز به روز فشارها بيشتر مي شه و متاسفانه بخش قابل توجهي از جامعه هم از اين طرح ها حمايت مي كنه.

مثلا همين تعيين سهميه ي ورود، از خيلي از آقايون و خانم ها كه اصلا بهشون نمياد (!) هم شنيده ام كه خب اين طرح طرح خوبيه، چون ديگه داشت به ناهنجاري تبديل مي شد! و جواب من هميشه اينه كه هيچ فكر كرده ايد چرا اين طوري شده؟ مطمئن باشيد با اين روش فقط مشكل رو برديد يه جاي ديگه. چطور زماني كه اين كسر بر عكس بود نگران نبوديد؟ حالا چي شده كه نگرانيد؟ اين كه در آينده ي نزديك زنان در خيلي از جاها حضور خواهند داشت از مدير تا پايين تر؟ اين موضوع اين قدر نگران كننده است؟ اگر هم هست فكر نمي كنيد نياز به يه كار اساسي جامعه شناسي است كه چرا اين طور شده؟ مطمئن باشيد اگر جلوي ورود دخترها رو به دانشگاه به اين طريق بگيريد حتما يه جاي ديگه اين علاقه ي به حضور در جامعه رو خواهيد ديد.

يا در مورد گشتن ساك خريد خانم ها! اين يعني ورود به حريم خصوصي به جلف ترين شكل! جالب اين جاست كه نيروي انتظامي اعلام مي كنه كه اين كار خلاف قانون بوده، اما ما هيچ جا اثري از پي گيري اين خلاف قانون و مجازات ماموريني كه اين كار را كرده اند نمي بينيم. چون اصولا كسي پاسخگو نيست. اگر در كشور پيشرفته اي زندگي مي كرديم روزنامه نگار ها اين رو مي كردند پيراهن عثمان و پليس و ... كارشون به دادگاه مي كشيد و بايد مجازات مي شدند. اما دريغ از يك عذر خواهي رسمي. حتما مي گيد تو هم دلت خوشه.

به نظر من يكي از خطرناك ترين اتفاق هاي اخير اين تصميم به ورود به شركت هاي خصوصي است. امروز ساك دستي تان را مي گرديم و فردا به شركت هاي خصوي و .. مي آييم، اين يعني منتظر باشيد كه به زودي حكم ورود به خانه هايتان را هم بگيريم. تو جامعه ي ما كه چه در كلام و چه در عمل چيزي به اسم حريم خصوصي معني ندارد اين هم روش.

هر روز صبح كه از كنار ماشين گشت ارشاد تو ميدون تجريش رد مي شم در دلم به اين اسم گشت "ارشاد" مي خندم! يعني يه عده كه نمي دونم چطور انتخاب شده اند در اين شهر راه مي روند كه مردم رو "ارشاد" كنند! از بام تا شام! هنوز نتونستم با اين سوال كنار بيام كه كساني كه شغلشان اينه چطور راضي شده اند به انجام اين كار؟

خلاصه به هر دري زدم كه بگم جاي زنان خالي است. هر چند تو اين جامعه با اين ساختارش هيچ وقت نتوانست اين پي گيري ها را به جايي برساند اما دست كم آرشيو (بايگاني ؟) اي بود براي آنچه كه اين سال ها بر زنان رفته. به گمانم جاي خالي اش براي آن ها كه در آينده پي گير مسايل زنان در زمانه ي ما باشند خالي خواهد بود.

April 23, 2008

اردیبهشت

واقعا اردیبهشت، ماه قشنگیه. بچه که بودیم مدرسه رفتن و اضطراب امتحان های نیم ثلث و شفاهی، لذت چشیدن زیبایی های این ماه رو ازمون می گرفت.
یادمه ازنیمه ی فروردین تا آخر خرداد رو اصلا دوست نداشتم. گاهی با خودم فکر می کنم یعنی این همه گل و گیاه قشنگ و این همه زیبایی اون موقع ها هم تو طبیعت بود؟

نمی دونم علت این توجه و علاقه به طبیعت که روز به روز و سال به سال درم زیاد می شه، گذر سنه یا تغییر شرایط و محیط زندگی ام؟

دیدن یه دونه شقایق خوشگل و تنها وسط اون همه گل و گیاه، تو محوطه ی مرکز، چنان شادم می کنه که تا ساعت ها از یادآوری اش هم احساس سرزندگی می کنم.

April 26, 2008

گرما

-راننده ي تاكسي اي كه سوار بودم به پليس كنارخيابون سلام كرد و پليس گفت آقا سلام نكن! راهت رو برو.

- هوا يهو خيلي خيلي گرم و كشنده شده! همه اش ياد اون ماهيه مي افتم تو پلنگ صورتي كه وقتي بيرون آب مي موند زرد مي شد. دريغ از ابري و باروني و بادي. نگذاشت چند روز از تعريف من از ارديبهشت بگذره!

- در اين بلبشوي گرما و شلوغي خيابون ها، يه راننده كاميون مي بينم كه تصميم مي گيره كاميون كوچولوش رو (!) از چراغ قرمز رد كنه! اون هم در يك چهارراه شلوغ!

- اصلا عادت ندارم ببينم تو خيابون يه كسي رعايتم رو مي كنه يا بهم احترام خاصي ميگذاره. اين قدر كه هر كسي به هر كسي است، وقتي چنين شرايطي پيش مياد معذب مي شم. فكر مي كنم بايد يك جوري تلافي كنم! مثلا وقتي اتفاقي يه راننده ي تاكسي به خاطر شرايطم رعايتم رو مي كنه و بهتر رانندگي مي كنه، به نظرم غير عادي مياد و كلي شرمنده مي شم و نمي دونم بايد چه كار كنم. شايد چون اين اتفاق خيلي خيلي نادره من هم اين حس رو دارم.

- پرت و پلا گويي هام رو بگذاريد به حساب گرما و كلافه گي! آخه ارديبهشت و دماي 31 درجه!؟

April 27, 2008

نامه

خيلي بده كه سر صبح "ايميل دوني" ات رو باز كني و ببيني هرچي نامه داري يا هرزنامه (اسپم) است كه بايد فوري پاكشون كني يا ايميل هايي كه براي عده ي زيادي فرستاده شده اند و احيانا مطلب جالبي يا عكسي يا ... است كه جالب بوده و براي كلي آدم فرستاده شده. خلاصه مي بيني هيچ كدومشون فقط براي تو نيامده!

همين طوري كه داري بيشترشون رو پاك مي كني يهو مي بيني فرستنده ي يكي از ايميل ها از دوست هاته و عنوانش علامت "فرستاده شده براي جمع" رو نداره! هورا اين مال منه! با ذوق مي ري بخوني اش كه مي بيني اين دوست يه لينك فرستاده كه به نظرش جالب بوده! بهتره از خير ايميل خوندن بگذري و بري سر كارت.

بعد به عادت هر روز مي ري "نامه دوني" ات رو در نگاه كني كه نامه اي، قبضي، فيشي ... هست يا نه و مي بيني يه نامه ي كاغذي (!!!) داري كه يه دوست كه ايران نيست برات پست كرده! واي كه چه ذوقي مي كني. دلت نمياد بازش كني. مگه تو اين زمانه، اون هم تو ايران ( كه زياد فرهنگ پست و ... نداريم) چقدر چنين اتفاقي مي افته؟!
وقتي بازش مي كني مي بيني جدا از كارت برات رو كاغذ، آره رو كاغذ، نامه فرستاده! چنان لبخند رضايت و آرامشي روي لبانت و نگاهت مي نشينه كه تا آخر روز حسش مي كني.

April 28, 2008

آرامش و دو قلوها

احساس شادی و سرزندگی عجیبی دارم. انگار که هیچی نمی تونه من رو از آرامشم خارج کنه. خبرهای بد که ماشالله تو جامعه ی ما کم نیستند، گرما، کار زیاد و حرف های دیگران، هیچ کدوم، هیچ کدوم نمی تونه من رو از این آرامشم خارج کنه و البته خودم کلی رو خودم کار می کنم که آرامشم برقرار باشه.

انگار وجود این دوتا کوچولو در من باعث این آرامش شده. دوست دارم دایم لبخند بزنم. راستش قبل از بارداری اصلا چنین تصوری نداشتم. خیلی در اطرافم خانم باردار دیده بودم اما هیچ کدومشون این حس رو بهم منتقل نکرده بودند، نمی دونم این حس رو نداشتند یا اگر هم داشتند نمی گفتند. من تنها چیزی که همیشه خاطرمه شکایت از افسردگی زمان بارداری بوده (امیدوارم سراغ من نیاد). خیلی ها هم تو دوره ی بارداری روابطشون رو با کار و زندگی اطراف کم می کنند. اما من دلم می خواد این حس خوبم رو همه بدونند. دلم می خواد از این همه آرامش و سرزندگی ام به همه بدهم. بر خلاف توصیه ی دیگران ترجیح می دم تا می تونم سر کارم برم و تو محیط کاری مثل قبل فعال باشم. آخه کارم رو خیلی دوست دارم و با این روحیه ی خوبی که این روزها دارم حسم به کارم قشنگ تر هم شده.

دایم هر وقت بی کارم با این کوچولوها حرف می زنم و براشون می گم که چه می کنم. از کارم و از این که چقدر فیزیک پیشه بودن رو دوست دارم براشون می گم. حتا اگر توی کارم به گیری هم بخورم براشون می گم. با خودم می گم این یک حس یکتاست که من دارم تجربه می کنم، حسی که دیگه تکرار نمی شه. به همین خاطر اصلا عجله ای ندارم که این دو ماه و خرده ای ِ باقی مانده زود بگذره. دایم به خاطر این حس خدا رو شکر می کنم.

سامان و دیگر نزدیکانم این شادابی ام رو کاملا حس می کنند و گویا به اونها هم منتقل می شه و این خوشحالم می کنه. راستش نمی دونم فضای وبلاگ چقدر اجازه می ده و خواننده های این وبلاگ چقدر دوست دارند از زبان من این حرف ها رو بشنوند، اما خودم خیلی دوست دارم که از این حس های خوبم و تجربه هام بیشتر بنویسم.

از لذتی که حتا یه تکون کوچیک ِ این کوچولوها درم ایجاد می کنه، از این حس متفاوت بودن و از این حس خوشبختی.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007