يه سوال
تقريبا برنامه ي خاصي رو ديگه از تلويزيون دنبال نمي كنم! اما با اين وجود حسوديم مي شه به كساني كه حتا وقتي مي رسند خونه هم از سر تنبلي تلويزيون رو روشن نمي كنند. روز به روز و شب به شب بيشتر حس مي كنم كه از نظر برنامه ريزان تلويزيون من يه احمق تمام عيارم. هيچ توجه كرده ايد اين گل و بته هايي كه چهار گوشه ي تصوير سبز مي شند و دايم دارند بيانيه و اعلاميه مي دهند چقدر خنده دارند؟
اين روزها ديگه كلي هم انيميشن ِ شهرداري و پليس و محيط زيست و گاز و آب و ... در ميان برنامه ها پخش مي شه. كسي مي دونه چرا حتا مادري كه تو اين انيميشن ها هست هم جلوي فرزندان و همسرش روسري به سر داره؟ من نمي فهمم، اگر هنر پيشه با روسري تو خونه مي گرده خب مي گيم استدلالش اينه كه نمي شه بي حجاب ديده بشه و گناهه و ... . اما من هرگز نمي فهمم چرا تو اين انيميشن ها هم نبايد ببينيم يه زن وقتي از راه مي رسه خونه، روسري اش رو برمي داره؟! يا پدر، پسر و همسرش رو مي بوسه؟ نكنه با ديدن اينها در انيميشن هم "تبرج" و اين ها پيش مياد!!!!
نظرات
alireza :
خوشبینانه ترین حالتش این است که انیماتورهامون بلد نیستن
من یادمه زمانی مسابقه محله در مخل ما برگزار شد و منشی صحنه یک لحظه بدو آمد وسط کادر و یک دختربچه سه چهارساله را کشید کنار و پرسید مامانش کیه... بعد گفت برو براش روسری بیار وگرنه نمیتونه تو کادر باشه.... (واقعه مربوط به سال 72 است)
راستی این لینک را هم ببین :
http://nafise.akkasee.com/archives/1386,12,11,13,43,10/
alireza - March 2, 2008 3:50 PM
بنفشه :
ای بابا سیما جان، از صدا و سیمای جمهوری اسلامی بیشتر از این انتظار نمیره،یک متنی در رابطه با سریال شهریار نوشته بودی،نشد اونجا کامنت بزارم،کاملاً موافقم،متأسفانه سیاست گذاری های سیمای اسلامی انقدر کثیف شده که برای اثبات خودشون دست به هر حربه ای می زنند، اینکه به راحتی گروههای مختلف مردم رو در مقابل هم قرار میدند،کوچک کردن ملک اشعرای بهار، عارف قزوینی نمیدونم چه نفعی می تونه برای این نظام داشته باشه،به ادبیات و پیشینه امون هم رحم نمی کنند، انگار آسمون خدا باز شده و این ملائک برای نجات زمین فرستاده شدند به زمین
بنفشه - March 3, 2008 12:49 PM
رازیانه :
یه مدتیه هر مناسبتی میشه یه لوگویی چیزی گوشه کنار صفحه میذارن
شکر خدا هر روز هم که حداقل یه مناسبت رو داره و کلا روزها همه ایام الله هستند
مخاطب و اینها هم که از روز ازل پشم حساب میشده
..
همین دیگه
حالم به هم میخوره از سیمای اسلامی
رازیانه - March 3, 2008 7:37 PM
فاطمه :
خاطره:
دوستی که حدود سال 70 در تبریز دانشجو بود، یه بار نامزدش(در واقع شوهرش)میاد تبریز دنبالش. تصمیم می گیرند چند ساعتی که تا پر واز به تهران وقت داشتند ، تو خیابون قدم بزنند ، بیچاره ها داشتند مثل آدم هایی که با هم قهرند هر کدوم از یه طرف پیاده رو قدم میزدند که توسط پلیس خدمتگزار دستگیر می شوند و بهشون میگن مامان باباتون باید بیان ببرنتون!!خوشبختانه چون شناسنامه همراهشون بوده،پس از ار شاد! ولشونمی کنن اما دم در بهشون میگن دیگه از این کارها نکنین بیچاره ها میگن مگه ما چیکار کردیم؟ میگن خوب با هم راه نرین !! ممکنه بقیه هم دلشون بخواد!!!
(کافی بود یا بازم توضیح لازمه؟!!!!!!!!)
فاطمه - March 4, 2008 12:06 AM