« January 2008 | صفحه اول | March 2008 »

February 2008 Archives

February 1, 2008

رتتویی

خوشحالم رتتویی نامزد اسکار شده. خیلی دوسش دارم.



rattatouille

February 3, 2008

زن؟

اين روزها تلويزيون دايم فيلم هايي از زمان انقلاب رو نشون مي ده و به نظرم امسال فيلم هاي جديدتري رو هم نشون مي ده. منظورم از جديدتر اينه كه پيشتر نديده بوديم.
فكر مي كنم يكي از گنجينه هايي كه آدم مي تونه داشته باشه بايگاني سالهاي 56-60 ِ روزنامه هاي كيهان و اطلاعاته! كلي مي شه توش گشت و مطالب جالبي پيدا كرد و خوند. گاه ايميل ها ي شامل اين مطالب به دستمون مي رسه يا اين كه توي سايت هاي مختلف گذاشته مي شه.

تو اين روزهاي سالگرد انقلاب و هجوم مطالب مربوط به اون دوران، ا مطلبي درباره ي "اجباري شدن حجاب در ايران" رو خوندم كه جدا برام جالب بود. اين مطلب در راديو زمانه منتشر شده و خط اينترنت خونه ي ما كه ف ي ل ت رش نمي كنه اميدوارم شما هم بتونيد بخونيدش (اگر تا حالا نخونديد).

راستش براي من هميشه جالب بوده كه چطور حجاب اجباري شده و چطور مردم پذيرفتنش (اونهايي كه حجاب نداشتند و از قضا كم هم نبودند). من از شواهد و گفته هاي ديگران اين طور فهميده بودم كه از سال 59 حرف از حجاب در ادارات و .. به ميون آمده. اما اين مطلب (در بالا لينك داده ام) مستنداتي داره كه همون سال 57 (در بهمن و اسفند) حرف حجاب به ميون آمده و البته زناني بوده اند كه واكنش نشان داده اند.

اين روزها كه با تعطيلي مجله ي زنان هم مصادف شده، خوندن اين مطلب به جا بود.


اين بخش ها رو از همان مطلب در راديو زمانه در اينجا نقل كرده ام.

zanan


"اما نقطه‌ی عطف داستان حجاب اجباری به سخنرانی ۱۶ اسفند امام خمینی در مدرسه رفاه اختصاص دارد. ایشان در آن سخنرانی، ضمن انتقاد شدید از دولت مهندس بازرگان به دلیل انقلابی نبودن، می‌گویند:
در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه‌های اسلامی نباید زنهای لخت بیایند. زنها بروند اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند. (کیهان ۱۶ اسفند ۵۷ شماره ۱۰۶۵۵ صفحه ۱) "

"پانزده هزار زن که در دانشکده فنی دانشگاه تهران جلسه سخنرانی داشتند به دنبال یک رای‌گیری تصمیم گرفتند دست به راهپیمائی بزنند. آنها در حالی که گروهی از مردان همراهشان بودند به طرف نخست وزیری حرکت کردند. زنها شعار می دادند: «ما با استبداد مخالفیم»، «چادر اجباری نمی خواهیم». پیش از ظهر امروز خبرنگار کیهان از دانشگاه تهران گزارش داد که یک گروه از مردان تندرو با شعار «مرگ بر ارثیه رضا کچل» وارد دانشگاه تهران شدند و به نفع چادر و حجاب دست به تظاهرات زدند. (کیهان ۱۷ اسفند ۵۷ شماره ۱۰۶۵۶صفحه۲)"

"باید حجاب رعایت شود و قوانین اسلامی موبه مو اجرا گردد و در همه موسسات و دانشگاهها به این موضوع توجه شود. اما باید در نظر داشت که حجاب به معنای چادر نیست. همین قدر که موها و اندام خانمها پوشانده شود و لباس آبرومند باشد حالا به هر شکلی مهم نیست چادر چیز متعارفی است و بسیار خوب است. اما به خاطر طرز کار و نوع کار خانمها شاید گاهی پوشاندن بدن و مو به طریق دیگر هم حجاب باشد حرفی نیست. باید طبق نظر مبارک امام حجاب اسلامی در سطح کشور توسط خانمها با اشتیاق اجرا شود ... در مورد اقلیت‌های مذهبی همیشه نظر مبارک امام این بوده که آنها از هر حیث مورد احترام و حمایت باشند. اما اگر خانمهای اقلیت‌های مذهبی هم رعایت حجاب اسلامی را بکنند چه بهتر. (کیهان ۱۷ اسفند ۵۷ شماره ۱۰۶۵۶صفحه ۲)"

February 5, 2008

بهار خانوم

چشم هام رو مي بندم و تصور مي كنم كه "ساعت 7-8 ِ صبحه. باغچه مون پر از جوونه ي سبز شده. من حياط رو شسته ام و آب و جارو كرده ام و گليم روي تخت هاي حياط انداختم.

با سامان صبحونه رو مياريم رو تخت. سفره پهن مي كنيم و مي شينيم به خوردن صبحانه و تماشاي باغچه. يهو يه جوونه يا غنچه ي جديد مي بينيم و سرمست از خوشحالي به هم نشون مي ديم. سامان مي دوه دوربين مياره و من هم با آرامش و خوشحالي به اين زيبايي و آرامش حياط و باغچه مون نگاه مي كنم. بايد زودتر صبحانه رو بخوريم تا خورشيد خانوم مجبورمون نكرده پاشيم و بريم تو.

و اين خاطره هر روز و هر روز تكرار مي شه و من هر روز و هر روز با كلي ذوق و انرژي روزم رو شروع مي كنم. تا بيدار مي شم، پيش از شستن دست و روم اول مي رم حياط و دستي به سر و گوش باغچه مي كشم. وه كه چه شيرينه اين كار. بعد براي پرنده ها خرده نون و دونه مي پاشم و آروم روي تخت مي نشينيم تا گنجشك هاي كوچولو متوجه ما نشند و بياند و بخورند و اين زيبايي رو دو چندان كنند".

واي بهار خانم چقدر منتظر اومدنتم. انگار نه انگار كه اين ها بارها و بارها تكرار شده اند، دلم لك زده براي تكرار كردنشون. چرا اين زمستون به نظرم اين قدر طولاني مياد. من حسابي منتظر بادها و زندگي بهارم. بيا ديگه.
دلم مي خواد زودتر خونه ها براي استقبالت تميز بشند و شيشه ها تميز، پرده ها شسته و اتو كشيده و همه جا بوي تميزي بده و ما و باغچه مون منتظر اومدنت بشيم. واي كه هيچ وقتي از سال زيبايي و لذت نيمه ي دوم اسفند رو براي من نداره.

اما هنوز يه ماه مونده، آسمون همه اش خاكستريه (امسال زياد بارون نديديم و فقط خاكستري آسمون موند برامون) و هفته اي چند بار برف مياد و حسابي هم سرده. من هم هر روز براي اين كه از رختخواب بيام بيرون روياي (ِواقعي) بالا رو تصور مي كنم و به خودم وعده ي يه ماه ديگه رو مي دم و خودم رو راضي مي كنم كه امروز رو شروع كنم.

ياد قصه ي بنفشه افتادم. نمي دونم شما هم كتابش رو تو بچگي خونده ايد يا نه. بنفشه داستان دختريه كه نامادريش براي چيدن گل بهاري تو سياهي زمستون از خونه بيرونش مي كنه و تو جنگل، فصل ها رو مي بينه و بهار خانوم براش بهار مياره و كلي گل زيبا و ...

February 9, 2008

دهه!

كسي مي دونه چرا دهه ي فجر يازده روزه؟!

بدون شرح!

DSC00420.JPG

February 10, 2008

درخت هاي بيچاره

ديدن صحنه ي قطع كردن يه درخت خيلي غم انگيزه. خصوصا كه اون درخت توي يه فضاي سبز كوچك تو تهران شلوغ و كثيف باشه.

دلم خيلي گرفت. همين الان صداي يه بولدوزور رو شنيدم كه آمده (براي ساختمان سازي) دوتا باغچه رو بكنه. از صبح يه سري كارگر داشتند درخت هاي يكي از باغچه ها (اون هايي كه هنوز بگي نگي نهالند) رو مي كندند كه تو يه باغچه ي ديگه بكارند. اما اون هايي كه كلفت بودند رو ديگه نتونستند و الان اين آقاي بولدوزور آمد و كند...

صداي ناله ي درخت هايي كه كنده مي شند رو مي شنوم، اون هم درخت چنار! اميدوارم اين ميون با درخت گردوهه ي قديمي كار نداشته باشند... متاسفانه انگار بالاخره وقت رفتنش داره مي رسه.

February 12, 2008

ما را چه مي شود؟

جدا كه گاه آدم چيزهاي مي بينه يا مي شنوه كه حتا از ديدنشون هم شرمش مياد.

وقتي اين تصوير رو ديدم با خودم گفتم بهرته هيچي درباره اش نگم كه حتا حرف زدن دراين باره هم بده. اما راستش با خودم فكر كردم مگر اين نوع برخورد از ما خيلي دوره؟ مگي نه اين كه به راحتي و با كوچكترين ناراحتي اي همديگه رو با اين القاب خطاب مي كنيم، موقع رانندگي و ... . خب ديگه وقتي زشتي اش ريخت، ريخته ديگه.

به نظر من اين عكس كافيه براي ارايه به كساني كه دچار اين خودشيفتگي هستند كه ما فرهنگ بالايي داريم. تو همين وبلاگ ديدم كسي نظر گذاشته كه اگر آمريكايي ها با ما همين مي كردند چه مي كرديم؟ واقعا چه مي كرديم؟

نوشته هاي ديگه ي اين وبلاگ ( ِ با انبوهي خواننده و نظرگذار) رو كه ديدم بيشتر متاسف شدم. انگار اين درسته كه عده ي نه چندان كمي از ما هم چنان در خرافات و خيالات به سر مي بريم. الان باز عده اي بهشون بر مي خوره كه اي بابا تو سياه نمايي مي كني و .... اما مگه دروغ مي گم؟ چقدر در روزهاي محرم از اين حرف ها مي شنويم؟ چرا تا بهمون بر مي خوره مي گيم سياه نمايي نكن! خب اين واقعيت جامعه ي ماست. واقعيتي كه عده اي دركش كرده اند و بر اساسش برنامه مي ريزند و ازش سواستفاده مي كنند و عده اي هم چنان دلخوش به فرهنگ بالا و گذشته ي پر افتخار ما، نمي خواهند ببينندش.

چندي پيش تلوزيون برنامه اي داشت درباره ي مبتلايان به بيماري صرع. آقايي به عنوان يه مبتلا به اين بيماري ميهمان برنامه بود. مي گفت "ما مبتلايان به صرع نياز نداريم مردم كمك و توجه خاصي بهمون بكنند، فقط دست از خرافات بردارند. تا به حال چندين بار پيش آمده كه حمله ي صرع بهم دست داده و تو خيابون افتاده ام . به هوش كه آمده ام ديده ام عده اي به جاي كمك ِ به من دورم با گچ خط كشيده اند و روم سكه ريخته اند و گفته اند طرف "جني" شده (نقل به مضمون)". آقاهه با تمسخر مي گفت اين اتفاق تو تهران و در همين زمانه براي ما افتاده و مي افته.

نمي دونم چرا اين مطلب رو كه ديدم ياد اين برنامه افتادم.


February 13, 2008

میلاد در مه !

milad.JPG

February 16, 2008

رنگ قرمز

دو هفته پيش رفته بوديم شهر كتاب نياوران. مثل هميشه رفتم يه چرخي هم تو بخش موسيقي و يونيسف بزنم.
ديدم كلي چيز قرمز رنگ روي ميز و توي قفسه است. اونجا هميشه در كنار آلبوم هاي موسيقي يه سري دست ساز هاي تزييني و محصولات يونسكو رو هم مي فروشند. اما اين رنگ قرمز توجهم رو جلب كرد.
چون زياد اونجا مي رم به خصوص با فروشنده هاي اون بخش راحت ترم. خواستم بپرسم چي شده يهو به رنگ قرمز علاقه مند شديد؟ اما همون موقع سرشون شلوغ شد و من هم منصرف شدم. گفتم خب علاقه مند شدند ديگه.

چند روز بعد خواندم كه پليس مذهبي عربستان فروش رز سرخ را در روز ولنتاين ممنوع اعلام كرده! يهو ياد اون روز تو شهر كتاب افتادم و به همين خاطر خبر رو خوندم . ديدم بله "ولنتاين"ه! كلي به خودم خنديدم و گفتم خوبه اون روز چيزي نگفتم، معلوم مي شد خيلي از مرحله پرتم. با خودم گفتم چه عجيب كه امسال ولنتاين آمد و رفت و هيچ اثري ازش نديديم.

اما چشمتون روز بد نبينه چهار شنبه مدت ها تو ترافيك مونديم و براي رهايي از ترافيك كلي مسيرمون رو عوض كرديم و يه سره خونه نرفتيم! شب از دوستي پرسيدم معلوم نيست امروز چه خبره كه همه از ترافيك نالاند و اون هم گفت فردا ولنتاينه! و من باز به پرتي خودم خنديدم!

با خودم گفتم آخر امسال كه تقويم سال ديگه رو مي خرم يه راست مي رم و در روز 14 فوريه مي نويسم ولنتاين!
آخه مناسبتي كه نه در تقويم ما نوشته شده (مثل بسياري از مناسبت ها) و نه مثل شب يلدا و شب چهارشنبه سوري (*) چه بنويسند و چه ننويسند از بچگي باهاش آشناييم، چه جوري بايد ياد امثال من بمونه؟ در عوض يهو بايد با ترافيك و .. ناشي ازش شوكه بشيم!

اما اين سوال براي من هست كه ديگران چطور اين روز رو اين قدر خوب به ياد دارند؟
*: رفتم نگاه كردم و ديدم شب چهارشنبه سوري و شب يلدا تو تقويم نيستند!!!

February 19, 2008

رابرت

امروز هوا و آسمون تهران يه روز زودتر اعلام كرده كه اسفند ماه اومده.

دلم مي خواد فقط چشم هام رو ببندم و اين هواي خيس و خوش بو رو بو كنم. اين روزها كه مي شه ياد رابرت مي افتم. يادتونه كارتونش رو؟ مردي كه نمي خواست آدم بزرگ باشه. اين روزها كه ميام سر كار در هواي قدم زدن توي اين روز قشنگ به سر مي برم و پنجره رو باز مي كنم (مهم نيست سردم بشه) و چشم هام رو مي بندم و فارغ از هر اون چه كه اطرافم هست و نيست احساس خوشبختي و زندگي مي كنم.

گفته بودم منتظر اومدنشم. خدا كنه بمونه و نره و يه ماه ديگه بياد. امسال چون دم عيد يه كارگاه يه هفته اي داريم (تو پژوهشگاه) و حسابي سرم شلوغه، زودتر شروع كرديم به تكوندن خونه (يواش يواش). به همين خاطر، خونه مون با ظاهر آشفته و پنجره ي بي پرده و بوي تميزي، در كنار اين هواي خوش، حسابي داره (يه ماه زودتر) بهم نويد بهار رو مي ده و خوشحالم مي كنه.

چه جالبه كه يه بارون مي تونه اين همه آدم رو خوشحال و سرزنده كنه! ديروز يه دوست برام يه دسته گل نرگس آورد و الان اتاقم پر از بوي قشنگ و تازه ي نرگس شده و اين هم اين زيبايي رو بيشتر كرده.

February 20, 2008

پيش پا افتاده

كاش ما كه به فناوري هاي پيشرفته ي پرتاب ماهواره و انرژي هسته اي دست پيدا كرده ايم، يه وقت كوچولو هم در كنار اين كارهاي بزرگ، براي حل مشكلات بسيار ساده تر مثل ترافيك، آلودگي هوا و مثلا تيم ملي فوتبالمون هم بگذاريم.

مي دونم وقت و توان و هوش و ... ِ نخبگان و مديران و دولتمردانمون در سطح خيلي بالايي است و كمتر از فناوري پيشرفته، دون ماست، اما خب "نا نخبگاني" چون من با همين مساله هاي ساده خيلي دست به گريبانند. يه نخبه پيدا نمي شه اين مسايل پيش پا افتاده رو حل كنه؟

February 22, 2008

خانه تکانی

Advieh.jpg

پ.ن: ایستاده در ردیف راست (!) نعنا، دارچین، ادویه، آویشن. ایستاده در ردیف چپ: سیاه دونه، گلپر، سماق، زردچوبه. همگی مدتی بی خانه شدند تا خانه شون تمیز بشه.

February 23, 2008

شهریار!؟

آقای تبریزی!

اگر می خواهی درباره ی شهریار سریال بسازی، خب بساز. اگر می خواهی خیلی بزرگتر از اونی که بوده نشونش بدی، خب بده. اما برای این کار از بزرگانی مثل ایرج میرزا و عارف خرج نکن لطفا! خدا رو شکر این ها رو از تو کتاب ها و آثارشون می شناسیم نه از معرفی شما. چطور تونستی ایرج میرزا رو این طور ذلیل و کوچیک و عارف قزوینی رو این طور خودخواه و خودکامه به تصویر بکشی؟

آقای تبریزی! فکر نمی کنید زیاده روی کردید؟ یه جوون از راه می رسه و یک سره تمام بزرگان رو انگشت به دهان می گذاره. از بهار گرفته تا صبا و ایرج میرزا و میرزاده ی عشقی و عارف قزوینی و ... . این جوان ساخته ی شما هرگز اشتباه نمی کنه و در عوض همه و همه در اشتباهند و ایشان در خضوع کامل ایراد همه را می گیرد. فکرنمی کنید این شهریار ِ ساخته ی شما زیادی قدیس شده؟

آقای تبریزی یادتون نره که اون شعری که همه و همه در یادهاشون دارند و زمزمه اش می کنند شعرهای همین عارف قزوینی است عارفی که شما سعی کردید به افتضاح بکشیدش.

"از خون جوانان وطن لاله دمیده ..."


پ.ن: یاد یه صحنه از فیلم "آمادئوس" افتادم. همون اوایل فیلم یه کشیش رفته پیش "سالیری" که به اعترافاتش گوش کنه. سالیری از تنفرش نسبت به موزارت می گه. برای معرفی خودش به کشیش شروع می کنه به نواختن قطعات مختلف ساخته ی خودش با پیانو. کشیش هیچ کدوم از اون ها رو نمی شناسه. یک مرتبه سالیری ساخته ای از موزارت رو می زنه و کشیش فوری به نظرش آشنا میاد و شروع می کنه همراهش زمزمه کردن و می پرسه این رو شما ساخته اید؟ و سالیری می گه نه! این ساخته ی موزارته...

February 26, 2008

ثلث دوم

هواي تهران كه اسفندي مي شه حسابي مي رم تو حال و هواي امتحان هاي ثلث دوم! باد مياد، درخت ها دارند بيدار مي شند و زندگي داره شروع مي شه ...

روزهاي آخر امتحان ها خيلي خوب بود. بعد از امتحان تعطيل بوديم و توي راه مدرسه با بچه ها خوش و خرم مي رفتيم خونه. گاه سر راه يه خوراكي اي چيزي هم مي خريديم و پر از خنده و سر و صدا مي رفتيم خونه. روز بعد باز با اضطراب ِ امتحان اون روز از خونه در مي اومديم و دو سه ساعت بعد با شوق مي رفتيم خونه.

شايد علت اين كه اين خاطرات اين قدر شيرين تو ذهنم مونده اينه كه روزهاي امتحان تنها وقت هايي بودند كه ماها صبح (ساعت 10-11) مي تونستيم تو خيابون قدم بزنيم. خونه هم كه مي رسيديم به هم ريخته بود و مامان مشغول خانه تكاني. اين هم يه خوبي ديگه بود، چون مامان براي خونه تكوني مرخصي مي گرفت و اين خيلي مي چسبيد كه بري خونه و مامان رو تو خونه ببيني. سبزه ها هم قد و نيم قد، قد مي كشيدند و منتظر عيد بودند و خلاصه حال و هوايي داشت. در انتظار رسيدن تعطيلات عيد، به به.

اين ميون سال چهارم دبيرستان متفاوت بود، چون از همون موقع ها ديگه بايد با دوست ها و مدرسه خداحافظي مي كرديم. خداحافظي با مدرسه براي هميشه! و اين خيلي سخت بود. نه به خاطر درس و مشق، كه به خاطر اون همه خاطره ي شيرين دوران 12 ساله ي مدرسه با دوست ها و ميز و نيمكت و شيطنت هاي مدرسه .از اون بدتر اين كه بعدش يه چند ماهي مي رفتيم تو قزنطينه ي درس خوندن براي كنكور و امتحان نهايي و معرفي و هزار چيز اضطراب آور ديگه.

اين روزها ديگه مثل اون موقع ها، اسفند كه مي شه صبح ها ساعت 10-11 خبري از بچه مدرسه اي ها نيست. چون ديگه امتحان ثلث دومي نيست. براي من اين جوري اسفند ماه شديدا يه چيزي كم داره.
البته با همه ي اين ها اسفند به قدر كافي زيباست، به خصوص كه زودتر خانه تكاني هم كرده باشي و هر روز با آرامش بري سر كار و انتظار عيد رو بكشي. به خصوص كه مي ري كنار باغچه و مي بيني نوزادهاي سبز و قرمز ِ زيبايي دارند يواشكي از دل خاك مياند بيرون و معلومه كه تقويمشون رو خوب از برند. اين ها به من يادآوري مي كنند كه چند روز ديگه بايد دست اندر كار سبز كردن سبزه بشم.

دلم مي خواد اين روزها تا مي شه كش بياند و من از زيبايي شون لذت ببرم.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007