« December 2007 | صفحه اول | February 2008 »

January 2008 Archives

January 1, 2008

بی برقی

پریشب به دلیل خرابی، برقمون چند ساعتی قطع بود. مدت ها بود قطعی برق نداشتیم.
دیگه تو خونه از گردسوز و فانوس و چراغ زنبوری خبری نیست، آخه اگر هم باشه نمی دونم نفتش رو باید از کجا پیدا کرد. خوبه که شمع قبل از همه ی این ها بوده و هنوز هم تو خونه ها پیدا می شه. اون شب کلی شمع روشن کردیم و راستش من حسابی خوشحال بودم!
فکر کنم به خاطر قطعی های دایمی برق در دوران بچگی است که وقتی برق می ره این همه حس خوب به سراغم میاد. برق که می ره انگار خونه کوچیک می شه، بیشتر وسایل زندگی مون هم بی استفاده می شند و خلاصه شرایط طوری می شه که حس می کنم در زمان به عقب رفته ام و مثل همیشه، این بازی خوشحالم می کنه. البته بعد از یکی دوساعت که برق نیاد و کم کم خونه یخ کنه، همه ی این حس های خوب هم می رند.

وقتی تو بی برقی نشسته بودیم، کلی در این باره حرف زدیم که قدیم ها که برق نبوده زمستون ها چقدر زود، روز تموم می شده؟ منظورم از روز، زمان فعالیت آدم هاست. تو تاریکی که دیگه نمی شده کاری کرد و همه دور هم جمع می شدند. احتمالا این دور هم بودن ها که بزرگترها می گند تو این زمونه کم شده، بخشی اش به خاطر نبودن برق بوده! تازه، با اون دستشویی های گوشه ی حیاط وتاریکی ِ شب ها خیلی طبیعیه که این همه داستان جن و پری به وجود می آمده، نه؟

January 3, 2008

خودم؟

مدتیه که می خوام در این باره بنویسم.

راستش هر چی می گذره بیشتر و بیشتر می بینم که تو زندگی ام بیشتر دارم یاد می گیرم چکار نکنم تا این که چه بکنم. اوایل فکر می کردم این خوبه، خب دارم یاد می گیرم که چه رفتارهایی زشته. اما این کم کم داره تبدیل می شه به یه لاک خیلی ضخیم برای من. حس می کنم خودم رو دارم قایم می کنم. یعنی انگار دوتا چیز رو باهم قاطی کرده ام. این که چه رفتارهایی اصولا زشته (مثل دخالت در زندگی دیگران، مثل تهمت زدن به دیگران ، تحمیل فکرم به دیگران و ...) و این که چه کارهایی زشت نیست و فقط یه عده هستند که خوششون نمیاد، اون هم بیان عقایدمه به همون شکلی که هست.

خب طبیعیه که هر فکری که داشته باشی، عده ای هستند که از اون عقیده بدشون میاد. بخشی اش رو به خاطر حرمت دوستی و فامیلی و ... پنهان می کنی خب ایرادی نداره، اما نمی شه که خودت رو سانسور کنی اون هم چون دیگران نمی پسندنت. خب نپسندند. گاهی با خودم می گم اینجوری دارم می شم یه موجود مزور منزوی. چرا نباید بگم که چطوری فکر می کنم، خب خوششون نمیاد نیاد.
در مورد فیزیک این مشکل اصلا وجود نداره، چون مرز درست و نادرست و رو طبیعت و آزمایش معلوم می کنه و جای بحث و نظر شخصی کمتر داره. اما عقاید مذهبی، اجتماعی ، سیاسی، علاقه به هنر و ... و خلاصه دنیای خود ِ آدم اینطور نیست. شاید خیلی ها به نظرشون عقاید و علایق خاص من مسخره، غلط یا ... بیاد. خب آره من حق ندارم به اونها اهانت کنم، اما به خودم هم نباید اهانت کنم. آخه چقدر سانسور.

مدتیه که شروع کردم پنهان نکنم هر اونچه که هستم رو، همین باعث شده عده ای (که درست من رو نمی شناختند و همیشه به حرمتشون نمی گفتم درونم چه خبره) ازم برنجند البته قبول دارم که لحن مناسبش رو هم بلد نیستم و در حال تمرینم. اما این جوری حس رهایی خوبی دارم. من خودمم، با همه ی بدی ها و خوبی هام. این جوری واقعی تره. شاید گاه لزوما قشنگ تر نباشه. تاوان رفتار پنهان خودم رو هم دارم می دم، اون هم اینه که وقتی خود واقعی ام رو می بینند می گند سیما عوض شده! خب شاید هم حق دارند. من خودم نخواسته ام بدونند من چی فکر می کنم.

هر چی که هست، هر وقت جایی پیش میاد که خودم رو پنهون نکنم، ته دلم خیلی حس خوبی دارم. یه حس سبکی.

January 6, 2008

برف و رقص

خیلی جالبه! برف شدید میاد و کشور دو روز تعطیل می شه و آب از آب هم تکون نمی خوره.

ما که اینقدر دم خونه مون برفه بیرون نرفتیم اما مردم از جاهای دیگه ی تهران تو این برف کوبیده اند و اومدند محل ما که شبونه برف بازی کنند و بعضا بزنند و برقصند. هر سال همینه. این بار که همه ی تهران هم پر از برفه باز هم اومده اند، دیگه بعید می دونم فقط برای برف بازی اومده باشند. به هر حال توی برف پلیس سخت می تونه تو این محل بیاد و با کلاه و بی کلاه و با چکمه و بی چکمه می شه برف بازی کرد. این هم یه جور تفریح شده! به هر حال همین که عده ای با این برف کلی خوشحالند و در حال تفریح، خیلی خوبه.

بچه مدرسه ای ها تو فصل امتحانها دارند از خوشی خودکشی می کنند این همه تعطیلی برای برف؟ حق هم دارند چند سال بود که زمستون ها بیشتر به خاطر آلودگی هوا تعطیل می شدند.

صدای ناله ی گربه ها از بیرون میاد، بیچاره ها از سرما یخ نکنند؟ راستی تو خیابون های کانادا هم گربه هست؟

می گند فشار گاز شهری کم شده و احتمال قطعی گاز هست!! چند روز پیش دیدیم بی برق کاری نمی شه کرد و حالا دارم فکر می کنم بی گاز چه جوری خونه رو گرم کنیم، کاش یه بخاری برقی خریده بودیم. ترجیح می دم از زیبایی برف لذت ببرم و تو دلم آرزو کنم گاز قطع نشه.
این عکس ها رو سامان صبح از حیاط و از دم در کوچه گرفته. با عکس های سری قبل مقایسه کنید.

Kaj-ha.jpg

ماشین ما هم این وسط هاست.



Kaj-ha.jpg
بیچاره خیلی سنگین شده بود.



Kaj-ha.jpg
این هم جاپای خانم گربه تو حیاط مون.



Kaj-ha.jpg

January 8, 2008

برف پارو می کنیم

همچین داره برف میاد که انگار مدت هاست نیومده و بالاخره برف گرفته!!

برف روی برف نشسته توی حیاط. امروز دوباره حسابی برف شدید گرفته. امیدوارم پروازها باز هم لغو نشه! ما امروز تو پژوهشکده یه مهمون داریم که اگه باز هم پروازش به هم بخوره کارگاهمون که از فردا باید شروع بشه بر باد می ره.

بچه که بودیم وقتی برف میومد و مدرسه تعطیل می شد با سیامک (برادرم) تنها می موندیم خونه و کلی بازی می کردیم. یکی از بازی هامون این بود که یه چیزی رو تو حیاط قایم کنیم لای برف ها و اون یکی پیداش کنه، برای همین نباید ردی می گذاشتیم تو برف ها. خیلی هیجان داشت. این روزها که برف رو می بینم دلم می خواد اون بازی رو بکنم، به جای بچه مدرسه ای ها قند تو دلم آب می شه.

"برفی" ها کلی این روزها کار و بارشون به راهه. "برفی" ها همون برف پارو کن ها هستند که میاند و داد می زنند "برفیه" یا می گند "برف پارو می کنیم" (با لحن مناسب خوانده شود). نمی دونم این ها باقی سال شغلشون چیه؟


January 13, 2008

رابطه

بعد از چندين سال ديدمش. وقتي ديدمش نا خودآگاه اشكم سرازير شد، سال ها بود نديده بودمش. از زماني كه اول يا دوم دبيرستان بودم. اين خانم رو خيلي دوست داشتم، خيلي.

دوست داشتن هاي بچگي طوريه كه آدم اصلا كاري به اين نداره كه اون آدم چطوري فكر مي كنه و دوستش داره، يعني اون موقع زياد به اين فكر نمي كني كه عقايد طرف چيه؟ اون هم تو رو تفتيش نمي كنه، چون به نظرش بچه اي. خلاصه رابطه فقط عاطفيه.

اما وقتي ديدمش بعد از حال و احوال كردن و پرسيدن حال ِ كلي از اطرافيانمون، نمي دونم چرا بحث فوري رفت سراغ عقايد و راه و روش زندگي ام كه چطوره؟ چي بايد باشه و ... . يهو شوكه شدم، خورد تو ذوقم. اصلا اوني نبود كه من شناختم، اصلا وابدا. جدا از اين كه من چقدر من اون رو قبول دارم يا نه، داشت من رو يه جورايي جواب و سوال مي كرد. از محبت يا هر چيز ديگه كه بود، نمي دونم اما خيلي خورد تو ذوقم. اول با خودم گفتم عوض شده، اما بعد با خودم گفتم آخه اون موقع ها كه هيچ وقت من رو تو سني نمي ديده كه باهام از اين حرف ها بزنه.

به خاطر همينه كه اصلا و ابدا دلم نمي خواد معلم ها يا ديگر آدم بزرگ هايي كه زماني خيلي دوستشون داشته ام و سال ها نديده امشون رو دوباره ببينم. چون مي ترسم ذهنيت خوبي كه ازشون دارم از ذهنم بره. نه چون اون ها خوب نبوده اند يا من. اصلا حرف از اين چيزها نيست. موضوع اينه كه من اون موقع دنيا رو طور ديگه اي ديده ام و الان طور ديگه. شايد اون موقع ها خيلي چيزها رو نمي ديدم، به اقتضاي سنم يا هر چيز ديگه اي.

ترجيح مي دم، از آدم بزرگ هاي خوب و مهم زندگي ام هميشه ياد خوبشون بمونه، در همون زماني كه بوده اند و رفته اند. اگر بخواهي دوباره به زور بياريشون تو دنياي حال ات، يه وقت هايي گندش درمياد. يعني همه چيز به هم مي ريزه، انگار هيچي سرجاش نيست.

جالبه كه اين حسم درمورد دوست هاي قديم ام و هم سالانم اصلا صدق نمي كنه، نمي دونم چطوره كه وقتي اون ها رو مي بينم بعد از هر مدتي كه باشه انگار ميريم به همون زمان و به همون سادگي و راحتي دوران مدرسه و .. با هم رابطه خيلي خوب برقرار مي كنيم. اما بزرگترها نه. انگار رابطه ي خوب يه بچه و يه بزرگتر بايد در همون زماني كه قطع شده بمونه.

January 14, 2008

يه شمع كمتر!

كسي مي دونه چرا تو كله ي خيلي از ماها رفته:

"بچه كه هفت سالش بشه مي ره مدرسه. دوران مدرسه 12 ساله و 18 سالگي مدرسه تموم مي شه" ؟؟

18-12=؟
7+12=؟

پي نوشت: اين نتيجه ي بحث با يه دختر كوچولوي پيش دبستانيه! هر چي سعي كردم حاليش كنم الان پنج سالشه زير بار نمي رفت و مي گفت "شش سالمه! سال ديگه كه مي رم مدرسه هفت سالمه". بهش مي گم پس چرا رو كيك تولدت امسال 5 تا شمع بود؟ مي گه "خب يعني 6 سالمه. هميشه يه شمع كمتر مي گذارند رو كيك"!!

January 16, 2008

پراكنده گويي

انصافا شهرداري امسال مديريتش خيلي خوب بود و برف به اين سنگيني براي ما بحران نشد. كلي طرح در شهر مي بيني كه داره انجام مي شه، طرح هاي پايه اي پل سازي و .... اما بعضي ها كه مديريتشون بيشتر از طراحي چند تا بشكه و سقاخانه رو در بر نمي گرفت خيلي حس مديريتي به خودشون مي گيرند و تازه انتقاد هم مي كنند.

من نمي دونم آيا واقعا هنوز كساني هستند كه به بعضي از اين آقايان و خانم ها كه در مجلس نشسته اند راي بدهند؟ كساني كه اسمشان نماينده ي مردمه و به طرز نفرت انگيزي در سخنراني هاشان در مجلس فقط از دولت دفاع مي كنند. چنان با مردم حرف مي زنند كه گويي ولي نعمت آنهايند. انصافا نتيجه ي اين انتخابات (با اين فرض كه سالم برگزار شود) نشان خواهد داد كه سطح درك ما از مديريت و آينده نگريمون در چه حده. اگر عده اي باز هم راي بياورند ديگه جدي جدي بايد براي خودمون متاسف بشيم.

ما هيچ عبرتي از گذشته مون نمي گيريم و تنها در لحظه هيجاني مي شيم و در آني تصميم مي گيريم. يادمه سال 84 دوستي (كه دانشجوي دكتري هم بود) مي گفت من به فلاني راي مي دهم. چون ديشب تو تلويزيون گفت اگر من راي بياورم براي جوان ها ال مي كنم و بل مي كنم و اين استادهاي پير را از دانشگاه ها بيرون مي كنم و جوان ها را مي آورم و نگهباني در دانشگاه ها را بر مي دارم و ....
البته من اين سخنان رو خودم نشنيدم اما يادمه اون دوست مي گفت من به همين دليل بهش راي مي دهم و داد ...

January 20, 2008

چشمه ی آب در روز تاسوعا

جای دوستان خالی!

توی این سرمای اخیر تهران ما هم یه اتاقمون رو تعطیل کرده بودیم و شوفاژش رو هم بسته بودیم. تبدیل شده بود به زمهریر و به همین دلیل درش هم بسته بود و زیر درش هم پارچه ای گذاشته بودیم که ازش سوز نیاد.

پریروز (تاسوعا) ساعت 2 بعد از ظهر درش رو باز کردیم و وسیله ای برداشتیم و همه چیز امن و امان بود. اما ساعت از چهار گذشته بود که سامان باز در اتاق رد باز کرد که یهو گفت: اوه اوه سیما بیا ببین که کارمون دراومده. چیزی که دیدیم این بود که کف اتاق به عمق 2 سانتی متر (!!) پر از آب بود و با وجودی که یه گبه ی پشمی گنده تو اتاق بود و کلی آب کشیده بود باز این همه آب کف اتاق بود.

خلاصه، به دنبال سرچشمه (که صدای ریختن آبش هم می آمد) رسیدیم پشت دیوار حیاط و دیدیم دیوار شکافی برداشته و داره آب می جوشه و میاد تو!!! اولین کاری که کردیم این بود که فلکه ی اصلی آب ساختمان رو قطع کردیم.

بله لوله ی آب حیاط از توی دیوار تو اون سرما یخ زده بوده و ترکیده بوده. پریروز که هوا کمی گرم شده بود، یخش آب شده بود، تازه آب راه افتاده بود. از دو طرف می جوشید. از تو حیاط و از تو اتاق! باورش سخته اما چندین تشت آب از کف اتاق جمع شد! همه ی ساختمون بی آب شده بودند و سرما هم داشت غالب می شد که خدا رو شکر اطرافیان تونستند یه لوله کش عصر تاسوعا (و جمعه) پیدا کنند. خدا خیرش بده. مثل یه فرشته آمد و از دوطرف دیوار رو کند و ترکیدگی لوله رو پیدا کرد و فعلا موقتا لوله رو کور کرد و ما رو با اتاقی که پنجره ی کوچک و جدیدی به حیاط پیدا کرده بود گذاشت و رفت!

آب ساختمون وصل شد و ما موندیم با اتاقی که همه چیزش کلی نم کشیده یا خیس شده بود. گبه هه رو که بلند کردیم ازش شر شر آب می ریخت و به سختی از خونه بردنش بیرون، بس که سنگین بود!! کلی دلم شور سازهام رو می زد که خدا رو شکر جایی که اونها بودند زمین کمی شیب داشته و آب فقط به جلدهاشون رسیده بود.

جای دوستان خالی (!!) خیلی خوش گذشت! حالا فعلا اون سوراخ رو پر کرده ایم و با کاغذ و مشمع پوشاندیم تا که دیوار خشک شه و آقای لوله کش (و احیانا نقاش و گچ کار و ...) بیاد درستش کنه.

تازه یه بخش جالب ماجرا این بود که حیاط تا دم در پر از برف و یخ بود و سامان کلی با بیل (!!) افتاد به جونشون تا یه راه باز کنه که بشه به لوله رسید.

خلاصه این داستان ما هم یه لذت دیگه بود از برف و سرمای شدید امسال تهران.

January 22, 2008

چي گناهه؟

واقعا شما قضاوت كنيد:

توي يه ماشين خطي (شبه تاكسي) سوار بودم. صندلي عقب يه خانم نشسته بود و و ميانه ي راه خانم ديگري سوار شد كه بسيار رو گرفته بود و محجبه بود. در جاي ديگري از مسير آقايي سوار شد.

گويا خانم محجبه (كه بسيار چاق و درشت هم بود) از ترس تماس با آقاي نامحرم هي مي ره به طرف خانمي كه كنارش بود و سر پيچ ها هم از ترس تماس با نامحرم وزنش رو مي انداخته روي اون خانم. يه جا ديگه اون خانم صداش درآمد كه "مي شه يه كم آن طرف تر بشينيد؟ من باردار هستم و دارم اذيت مي شم". بعد خانم محجبه عذر خواهي كرد و گفت "آخه من چاره اي ندارم نمي تونم بچسبم به مرد نامحرم كه! مجبورم اين طوري بشينم!"

January 23, 2008

دختركم

مثل اين كه راست مي گفت.

از چند روز پيش كه مجبور شديم سرپرستي دختر نازمون رو به يه دوست بديم، بي تاب بي تابم. يه چيزي گم كرده ام. تا بهم بگند حالت چطوره مي رم تا مرز گريه!

آخه همه جا رنگ گندم رو داره و همه اش يادشم. انگار اون راست مي گفت كه من رو مي شناسه كه چقدر وابسته مي شم. اين هم تجربه ي دومم كه من نبايد حيوون خونگي داشته باشم. تصوير صورت كوچولو و نازش همه اش تو ذهنمه و دلم لك زده براي ديدن اون قيافه ي ناز و معصوم و بي آزارش. مي گند براي آدمي در سن و ... ِ من زشته اين حرف ها!! من كه نمي فهمم چرا. هر چي مي خواند بگند، من "ناز خاتون" ام رو مي خوام.



nazkhatoun.jpg

اين هم يه عكس از ناز خاتون!

January 26, 2008

رای منفی

با خودم می گم با وجودی که اصلا به تحریم اعتقاد ندارم اگر هیچ کسی رو تو لیست پیدا نکنم که بهش رای بدم چه باید بکنم.

در انتخابات ریاست جمهوری اسم یه نفر رو باید بنویسی و با کمی بد و بدتر کردن میشه بالاخره یه کاری کرد. اما وقتی حرف از 30 اسم در میونه آدم در می مونه.

یه دوست حرف خیلی جالب می زد. می گفت کاش می شد به آدم ها رای مثبت و منفی داد. مثلا من اگه آقای ایکس رو قبول ندارم و کسی برای رای دادن هم ندارم، دست کم به اون ایکس، رای منفی بدم تا رای نیاره و رایش بریزه. یا مثلا اعلام شه فلانی با فلان قدر رای منفی!!

اما جدای از این حرف ها جدا نمی دونم چه باید کرد. مثل همیشه ی ما، باید صبر کنیم و ببینیم اون آخرها چی می شه. همه چیزمون شب آخریه.

January 29, 2008

فضولي، دخالت يا وقاحت؟

واقعا كه ما مردم، خيلي جالب و قابل بررسي هستيم!

به خودمون اجازه مي ديم درباره ي خصوصي ترين مسايل از همديگه سوال كنيم و اين كار رو اصلا زشت نمي دونيم و گاه سوال هامون خيلي وقيحانه هم مي شه.

مثلا مي پرسيم:

"چرا ازدواج نمي كني؟" يا اگر ازدواج كردي مي گيم"چرا بچه دار نمي شيد؟ دير مي شه ها! " "حقوقت چقدره؟" كجا زندگي مي كني؟" "خونه مال خودتونه؟ آهان، با خودم گفتم اين ها پول از كجا ميارند اجاره ي خونه تو اون محل رو بدند"! "نماز مي خوني؟" "اول وقت بخون". "چرا تو دلت نماز مي خوني؟ گناه داره بايد خودت صداي خودت رو بشنوي"(يعني چرا من نمي شنوم) "از شوهرت راضي هستي؟" "با مادر شوهرت چه مي كني؟ مشكلي نداري؟" "براي چي پولت رو اين جوري خرج مي كني؟"
"عمل كردي؟" (در حالي كه در بستر بيماري هستي و بسيار ناخوشي) "وا مطمئني به ضررت نيست اين عمل؟ من تا حالا نشنيدم كسي اين كار رو بكنه؟" مطمئني دكتر الكي اين كار رو نكرده؟"
" وا چرا مي گي نمي خوام عروسي بگيرم و لباس عروس بپوشم، پشت سرت حرف مي زنندها! ميگند دختره مثل بيوه ها ازدواج كرد"! "اين دخترت رو به روان شناس نشون بده، چرا مثل باقي دخترها رفتار نمي كنه؟ نگران كننده است. با فاميل هم كه كم مي پره" "چرا اين قدر مي ري سركار"؟ "چقدر پول رو پول مي گذاري؟" "بذار شوهرت پول دربياره" "آهان تو هم گفتي و ما هم باور كرديم، تو فقط براي پول نمي ري سر كار و كارت يه جور زندگيته، همه از اين حرف ها مي زنند و اما دنبال پول اند"! "وا چه جالب! پس وقت داري ساز بزني؟ پس تو كه مي گي سرم شلوغه! براي اين كارها وقت داري خوبه واللا"

خلاصه به خودمون اجازه مي ديم درباره ي هر چيزي بپرسيم و اصلا هم شرم نمي كنيم. مهم نيست نسبتمون و نزديكيمون با طرفمون چقدره، هر چي بخواهيم مي پرسيم و البته خواسته هاي ما هم كه زياده. اصلا مهم نيست كه طرفمون مي رنجه يا نه! شما هم تا هم جواب دندان شكني بدي يهو تبديل مي شي به پر رو و حاضر به جواب و ... .

اما نكته ي جالب اين جاست كه حالا اگر خودت بنا به ضرورت بخواهي اطلاعاتي از زندگي خصوصي ات به ديگران بدي اون وقت بايد شرم داشته باشي و هرچيزي رو نگي!! مثلا كافيه بخواهي درباره ي مساله ي جسمي ات حرف بزني كه از قضاي روزگار روش برچسب "زنانه" يا "مردانه" خورده باشه!! اوه ديگه هيچي. مي شي يه دختر يا پسر وقيح. ديگران حق دارند فقط و فقط براي ارضاي فضولي ازت هر چيزي رو بپرسند اما تو حتا اگر لازم باشه هم نبايد درباره ي چيزهايي حرف بزني.

نمي دونم اگر فضولي رو از خيلي ها بگيرند ديگه حرفي دارند بزنند؟

January 31, 2008

راديو!

پريروز سوار تاكسي بودم كه از راديو شنيدم رييس جمهور دوباره استفاده از قليان در قهوه خانه ها را مجاز اعلام كرد. بعد مجري راديو در تعريف از رييس جمهور گفت اين تصميم ايشان باعث مي شود كه استفاده از قليان به خانه ها و زيرزمين ها نرود!

دوتا آقا توي ماشين بودند كه شروع كردند به تعريف از اين كه دوباره مجاز شده و اين كه رييس جمهور خيلي كار خوبي كرده.

همين اتفاق ساده خيلي ذهنمو مشغول كرد. جدا كه گاه "حكومت كردن" در ايران كار راحتيه! خودشون ممنوع مي كنند و بعد كه آزاد كردند مردم خوشحال مي شند، تشكر مي كنند و دعاي خير هم مي كنند!! قبلا هم نوشته بودم كه به نظر من حافظه ي ما ايراني ها خيلي كوتاه مدته.

خوشا به حال كساني كه اين سعادت رو دارند كه براي رفت و آمدشان به سر كار و ... مجبور نيستند به راديو و غرهاي "تاكسي-اي" ديگران گوش بدند. چون دايم بايد حرف هاي عجيب و غريب بشنوي و اگر اهل وارد بحث شدن هم نباشي بهت سخت مي گذره. يه راهش اينه كه موسيقي مورد علاقه ات رو گوش بدي كه من تنبلم تو اين كار.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007