« October 2007 | صفحه اول | December 2007 »

November 2007 Archives

November 2, 2007

فرهنگ نام های ایرانی

خیلی جالبه!
کم کم دیگه در کنار اسم هر دوستم یه اسم دیگه هم هست که برام عزیزه و وقتی باهاشون حرف می زنم حالشون رو می پرسم. دیگه خیلی هاشون یکی یا دوتا بچه دارند و یه مجموعه ی اسم خوشگل به اسم های قبلی اضافه شده. این اسم ها رو که کنار هم می گذارم خودش شده یه مجموعه از اسم های ایرانی که البته این مجموعه با کتاب های نام های ایرانی فرق داره و هر اسمش کلی خاطره تو ذهنم میاره. با خودم می گم خانواده های پر جمعیت قدیمی هم عالمی داشته اند ها. درسته زندگی سنتی به اون شکل، کلی مشکلات خودش رو داشته اما کلی محاسن هم داشته. البته در عوض، ماها که تعداد خواهر و برادر هامون کمه و خانواده های کم جمعیت داریم در عوض کلی دوست داریم که دنیامون رو پر می کنند.
قبلا هم در مطلب هايي درباره ي سن و شمع از اتفاق هايي كه باعث مي شند بفهميم عمر داره مي گذره نوشته بودم. از نظر من اضافه شدن اين اسامي هم يكي از اون هاست.

آریا، آریان، امین، ایرن، پارسا، پرنیا، ثمین، سارا، شایان، علی، کی نوش، مانیا، اسم هایی هستند که در طول این سال ها به پونه، سحر، زهره، شهرزاد، نوشین، مريم، علیرضا، پروسکه، فرانک، مامک و مرضیه اضافه شدند.

November 3, 2007

دادخواست

تا به حال بارها و بارها دادخواست هاي اينترنتي رو امضا كرده ايم، براي جلوگيري از حمله به عراق، براي نام خليج فارس، براي سد سيوند و پاسارگاد، براي زندانيان اجتماعي و سياسي و براي كلي دليل ديگه.

اما امروز يه ايميل به دست من و همكارانم رسيد كه ما رو دعوت به امضا ي دادخواستي عليه جنگ با ايران مي كرد. هرچند كه دايم داريم درباره ي اين موضوع مي شنويم اما اين دادخواست يه تكون اساسي بود. به خصوص كه همين امروز ديدم دوستان ايراني مقيم خارج از ايران هم در اين باره نوشته اند. از تصورش هم وحشت مي كنم.
به نظر مياد بيرون از ايران نگراني ها جدي شده. اما اين جا توي كوچه و خيابون كه مردم رو مي بيني و باهاشون حرف مي زني هيچ اثري از اين نگراني نمي بيني. نمي دونم واقع بيني است يا خواب خرگوشي. هر چي هست خيلي متفاوته. اين جا تو تاكسي هايي كه من سوار مي شم هنوز حرف ِ خيلي ها درباره ي سهميه ي بنزينه و درباره ي گرون شدن نفت (در بازار جهاني) و از اين جور حرف ها يا درباره ي افت شديد تيم استقلال و مثلا حرف هاي فيروز كريمي.

نمي دونم چي بگم. مثل هميشه اين دادخواست رو امضا كردم اما حتا دلم نمي خواد موضوع اين دادخواست اينترنتي رو در ذهنم هم تصور كنم.

November 6, 2007

صد کار کنی ...

"گر می نخوری طعنه مزن مستان را
گر توبه دهد توبه کنم یزدان را
تو فخر بدان کنی که من مِی نخورم
صد کار کنی که مِی غلام است آن را"

(خیام)

November 11, 2007

اين همه كنار هم ؟

"شهروند امروز" اين هفته پرونده اي درباره ي كوروش داره.

رضا خجسته ي رحيمي در مقاله اي با عنوان "از توهم شاهانه تا انتقاد بنياد گرايانه" مروري بر تاريخ برخورد حكام ايراني با تاريخ گذشته ي ما و از جمله ايران كرده. از نقد جشن هاي 2500 ساله شروع كرده و به اوايل انقلاب و نوشته هاي صادق خلخالي رسيده.

از رساله اي با عنوان "كوروش دروغين و جنايتكار" به قلم صادق خلخالي نقل قول هايي كرده كه من رو علاقه مند كرد اين رساله رو بخونم!!

اين نقل قول ديگه جدا براي خودش چيزيه و بد جوري نشان از تفكري داره كه هنوز كه هنوزه آثارش رو تو جامعه مون مي بينيم. بخشي اش رو اين جا نقل مي كنم . توصيه مي كنم اگر مي تونيد اين شماره ي "شهروند امروز" رو بخونيد.

صادق خلخالي بدين ترتيب تا بدانجا پيش رفت كه گراميداشت روز تولد كوروش را سياستي استعماري دانست، آن چنان كه: " گاهي مردم را به ترياك و زماني ديگر مردم را به مي گساري و موسيقي و هنر و وقت ديگر آن ها را به ورزش و المپيك و بار ديگر آن ها را به هبپي گري و درويشي و عرفان موهومي و سپس به لباس و مدپرستي مثل ميني ژوپ و ماكسي و ميدي و غيره و بالاخره به وسيله سينما و تئاتر و تريا و كابار ه و به وسيله مجلات و روزنامه هاي مزدور و عكس ها و فيلم هاي س ك سي و به وسيله رمان و تاريخ موهومي و روز تولد موش و سگ و گربه يا كوروش كبير مشغول كرده و مي خواهند كه ملت هيچ گاه رشد فكري نداشته باشند."

November 12, 2007

گالاپاگوس

بعد از "هاله ي نوراني" حالا چشممون به "بزغاله" روشن شد. حدس من اينه كه به زودي بزغاله فيلتر مي شه و مطبوعات از بردن نام بزغاله منع مي شند.

كم كم از تعداد واژگان در دسترس روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان يكي يكي كم مي شه. بعدش به اينجا مي رسيم كه خفه بشيم و دم نزنيم خيلي بهتر و راحت تره. در ضمن يادمون نره كه كارمون با "سر ِ كاري " (واژه ی به کار رفته در فيلم هاي تبليغاتي خرداد 84) و اين ها شروع شد و حالا رسيديم به "بزغاله" و من كم كم فكر مي كنم بهتره سخنان ِ بعضي ها بعد از 11 شب پخش بشه كه بچه ها نبينند. بدآموزي داره. كار داره به بالاي 18 سال مي رسه.

جالب اينه كه اعتماد به نفس (يا به قول عده اي روي) بعضي ها اينقدر بالاست كه اطرافيانشون براي توجيه حرف هاشون كلام ايشان رو با كلام قرآن مقايسه مي كنند و مي گند در قرآن هم از اين مثال ها هست!!!

خيلي با خودم فكر مي كنم كه اين افت ضريب هوشي از كي عارض ِ ما ايراني ها شد؟ ياد "گالاپاگوس" افتادم.

November 15, 2007

آماریلیس

با وجودی که این هفته کارم خیلی زیاد بود و خیلی خسته شده ام اما امروز حالم خیلی خوبه و سر حالم.

عمه ام امسال هر چی گل تو باغچه شون کاشته اند نصفی از پیاز ها و پیش- گل (یه اسم من در آوردی برای چیزی که نه پیازه نه بذر) هاش رو برای من کنار گذاشتند و پدرم که رفتند یه سفر پیششون، دادند برام بیاره. توی چند ماه اخیر سامان هم یه سفر رفت هلند و برام کلی پیاز و پیش-گل ِ گل های مختلف رو آورد، یه دنیا! جالب این جاست که به جز لاله ها (که البته اون ها هم از نوع های مختلف بود) باقی گل ها تکراری نبودند و من چندین کیسه پر از آن ها رو، لای روزنامه پیچیده و تو یخچال نگه می داشتم.

امروز ظهر "اوس علی" مهربون هم اومد کمکمون برای بیل زدن پاییزی باغچه. اوس علی یه پیرمرد مهربونه که جدا یه باغبونه و عاشقانه به گل و گیاه می رسه. تا حالا کلی چیز بهمون یاد داده. امروز افتادیم به جون باغچه و سه نفری همه ی پیازها و پیش گل ها و ... رو کاشتیم، یه عالم بود! اوس علی عکس روی جلد این گل ها رو که می دید کلی به به و چه چه می کرد. البته اون بیشتر سنتی می کاره و ما باید عمق و فاصله ی اون ها رو رعایت می کردیم. این قدر خوشش اومد که از هر چی می کاشتیم بسته به تعدادش یکی یا چند تا هم به اوس علی هدیه می دادیم.

خلاصه مثل هر روز دیگه ی گل کاری، روز زیبایی بود. البته حالا چند ماه تا بهار باید انتظار بکشیم. کلی نگرانم که خوب در نیاد. آخه گل هایی که با آب و هوای اروپا سازگارند (اروپای شمالی) شاید تو آب و هوای تهران به هم نرسند . هرچند یه بار امتحان لاله ها رو پس داده ایم.

سامان یه پیاز گنده ی آماریلیس، هم به پیشنهاد بهار از هلند آورده بود. یه ماه پیش اون رو با سلام و صلوات تو گلدون کاشتم و مراقبش بودم بعد از یکی دو هفته سبز شد و کم کم بزرگ شد و چند روز پیش دیدم غنچه کرده و امروز صبح (که این عکس رو گرفتم) تازه داشت باز می شد و امشب باز شده!! خیلی ذوق زده شدم. از ذوق بوسیدمش. مثل یه بچه نوزاد بود غنچه اش.

توی زمینه ی عکس هم "سرخسی" است که چند هفته پیش هدیه گرفتم و اون موقع نشد عکسش رو بگذارم. اين "ديفين" ناقلا هم خواسته تو عكس باشه و ازاون گوشه خودش رو انداخته تو عكس!!

November 18, 2007

گروه خوني؟

رييس جمهور در سخنراني مربوط به معرفي وزير هاي پيشنهادي به مجلس:

"خلاصه كنم. گروه خوني اين دو نفر يا گروه خوني مجلس هم خواني كامل داره".


پ.ن: دوستي نظري براي اين نوشته گذاشته كه لازمه توضيحي درباره اش بدم، ممنون از اين دوست.

من هميشه تا جاي كه بشه، لينك به مطلبي كه نقل مي كنم رو مي نويسم. اما اين جملات رو عينا خودم چهار شنبه ي گذشته زنده از راديو شنيدم. البته درست مي گيد، بايد لينكش رو هم پيدا كنم..

November 19, 2007

چندين سال بود كه چهار شنبه صبح ها يه برنامه ي مشخص داشتم. چهار شنبه 10 صبح.

در تمام شرايط، دوران دانشجوي دكتري، كلاس هاي حل تمرينم رو باهاش تنظيم مي كردم. برنامه ي درسي ام رو باهاش جور مي كردم. سمينارهاي هفتگي و . خلاصه همه ي برنامه هاي كاري و غير كاري ام رو. در اوج كارهام هم هميشه تا مي شد سعي مي كردم اين روز رو از دست ندم. يادمه يه روز چهارشنبه كه شديدا برف مي اومد و خونه ي ما بالطبع دفن شده بود توي برف با پاي پياده با سامان راه افتاديم كه بريم. سامان مي خواست بره سر كلاس دانشگاه و من هم سر برنامه ي هميشگي ام. خودم هم باورم نمي شه كه اين كار رو كرده ام. وقتي پايان نامه مي نوشتم يك ماه نرفتم و بعدش تا پايان نامه رو تحويل داورها دادم ديگه تا دفاع صبر نكردم و دوباره رفتم!!

برنامه ي هفتگي ام با اين روز يه جورايي تنظيم مي شد. بعدها كه درس مي دادم هم كلاسم رو جوري تنظيم كردم كه با چهارشنبه صبح تداخل نداشته باشه. از وقتي هم كه تو پژوهشكده مشغولم همه مي دونند من چهار شنبه صبح ها يه كاري دارم. مگر سمينار، دوره، مدرسه يا كارگاهي باشه كه تعطيلش كنم. يا كه سفر كاري اي پيش بياد.

از اين هفته اين قرار تغيير كرده به يه روز ديگه. شايد باورتون نشه. اما همين تغيير كوچيك كلي ذهنم رو به هم ريخته. از وسط هفته فكر مي كنم ديگه پنجشنبه شده!!

November 20, 2007

شب

"شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هایل
كجا دانند حال ما، سبك باران ساحل ها"

November 21, 2007

پاییزه پاییزه برگ از درخت می ریزه ...

آخه کی اومدی؟ همیشه همین جوری می آیی! همیشه کلی منتظرمون می گذاری و یهو یه روز که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم همه جا پر از رنگ شده، چقدر هم قشنگ شده.
مثل همیشه پاییز که می شه تازه می فهمم درخت های اطرافم چقدر متنوع بوده اند. اگه بهار فصل خودنمایی گل ها و شکوفه ها ست، پاییز فصل درخت هاست. خیلی از درخت ها که شکوفه نمی دهند، تازه پاییز که می شه می فهمی چه درختی بوده اند. حس عجیبی از دیدن درخت های پاییزی دارم. نمی تونم خوشحالیم رو توصیف کنم. این دو روزه که پیوسته بارون هم اومده انگار زیبایی درخت ها چند برابر شده. هی عکس می گیرم، باغ محل کارم مثل بهشت شده. آخه بهشت ذهن من پاییزیه.
پاییزِ یکی شون زرده و یکی نارنجی یکی قرمز یکی زرد ِ کم رنگ، یکی هم چنان سبز و ... خلاصه باید یه مرور از مداد رنگی ها بکنی تا این رنگ ها رو توصیف کنی. حیاطمون پر از برگ های قرمز "موچسب" ها شده.

زیبایی پاییز پر از زندگیه. امسال دیر اومده اما خیلی خوش اومده. تازه زمین هم پر از رنگ شده. من هیچ وقت استعدادی در نقاشی نداشته ام اما پاییز رو که می بینم دلم می خواد می تونستم این همه رنگ زیبا رو درست کنم.

این هفته مشغول کارهای برگزاری ِ یه کارگاه آموزشی توی پژوهشگاه هستم و به همین خاطر هی بین ساختمون های مختلف در حال حرکتم. این عکس رو با موبایلم از محوطه ی باغ یکی از ساختمون ها ی پژوهشگاه گرفتم (کیفیت عکس خوب نیست)، پاییز داشت فریاد می زد و نمی شد نشونم.

November 23, 2007

برگ های من

همه ی این برگ ها رو از باغچه مون جمع کردم!

November 25, 2007

از ما بهترون

این چند روزه خیلی مشغولم و اصلا نمی رسم یادداشت بنویسم.
شب دیر می رسم خونه و حسابی خسته ام. عادت دارم هم وبلاگ بخونم و هم بنویسم و وقتی که نمی خونم، کمتر نوشتنم هم میاد. .

چند وقته می خوام درباره ی این بنویسم که ما چطور حیوانات و حتا گیاهان ِ اطرافمون رو نمی بینیم و اگر هم می بینیم بی توجه رد می شیم یا آزارشون می دیم. خیلی خودخواهانه زمین رو ارثیه ی پدری مون می دونیم و حاضر نیستیم به کسی بدیمش!! وقتی برخورد مردم با یه گربه، پرنده یا هر جانور دیگه رو می بینم یاد دوستی می افتم که می گفت (نقل به مضمون):
"این آدم هایی که این قدر راحت با دیگر جانورها خشن اند، نباید ناراحت بشند اگر (مثل فیلم های تخیلی) در آینده موجودات بسیار باهوش تر از ما یا حتا روبات های خیلی هوشمند، با انسان بسیار بد برخورد کنند و ازش فقط به نفع خودشون استفاده کنند و ...

اگر اعتقاد داریم چون این موجودات از ما پست ترند می تونیم هر آنچه می خواهیم بکنیم، پس نباید جا بخوریم اگر از ما برتر ها هم با ما همان بکنند".

November 27, 2007

تيري بر خلا ء

امير كلهر، يكي از دوستان ما و از بچه هاي دانشكده، دو ماهي است كه داره وبلاگ مي نويسه.
"تيري بر خلاء" اسم وبلاگشه. امير در يادداشت اول وبلاگش اين طور نوشته:

"فصل نامه-ی ماهور با آن عظمت-اش هنوز چندان جایی در میان اهل موسیقی ندارد. این خود باعث یاسی-است برای نوشتن در اینجا. تقابل تلاطم و رخوت زمانمان گاه آنقدر مرا نا امید می کند که بگویم " این هم تیری بر خلا "! "

اگر اهل موسيقي رديفي و "اصيل" و ... هستيد (اين واژه رو به عمد از ياداشت آخر همين وبلاگ نقل كردم تا بريد و بحث هاي مربوط بهش رو دنبال كنيد) حتما به اين وبلاگ سر بزنيد. كمتر وبلاگي رو مي شناسم كه به اين جور بحث ها بپردازه. به خصوص كه دوستان ديگه هم مياند و در نظر هاي نوشته ها گاه بحث هاي جالبي در مي گيره.
ممنون از امير كلهر براي نوشتن در "تيري بر خلاء".


November 30, 2007

تا می تونی عکس بگیر

دو تا وسیله هست که من فکر می کنم به طرز ناجوری ازش استفاده می کنیم.

یکی دوربین عکاسیه و یکی موبایل! فکر می کنیم هر کی که یه دوربین گرفت، دیگه اجازه داره هر جایی که می خواد باهاش عکس بگیره. سر سمینار بیخ گوش سخنران وایسه و عکس بگیره. وسط یه سمینار تخصصی هی چلیک چلیک عکس بگیره و فلاش بزنه! توی کنسرت از نوازنده ها عکس بگیره و خلاصه صرف داشتن دوربین عکاسی آدم رو مجاز می کنه هر جایی و هر زمانی عکس بگیره!!

موبایل همه همین سرنوشت رو داره. توی سینما، کنسرت، کلاس درس و سمینار، همه جا، به خودمون اجازه می دیم با موبایلمون بلند بلند صحبت کنیم و دیگران از صدای ملودی زنگ موبایلمون مستفیض شوند. سر سمینارها موبایلمون زنگ می زنه و با آرامش خاصی دنبال گوشی می گردیم تا زنگش رو قطع کنیم. توی کنسرت موبایلمون زنگ می زنه و بلند بلند به طرف پشت خط می گیم صبر کنه تا ما گوشی رو جای مناسبی بگیریم و اون شخص هم به کنسرت گوش بده!!

آدمی مثل من این جور مواقع حسابی قاطی می کنه. خیلی وقت ها کنسرت و سینما و ... برای من می شه عذاب. گاهی هم که بعضی ها اون وسط شروع می کنند برای هم خاطره تعریف کنند و این کار رو با صدای معمولی هم انجام می دهند!!! خلاصه که کاش یه کوچولو حس می کردیم سالن سینما و کنسرت و سمینار وسط خونه مون نیست و دیگرانی هم هستند که باید بهشون احترام گذاشت!

راستی قابل توجه دوستانی که در نظرهای یادداشت "حاشیه ی کنسرت" نوشتند "خب کسی که دم در می گرده این کار رو برای راحتی خودمون می کنه"، باید بگم که من در یک کنسرت دیدم بغل دستی ام که سد گشت رو هم رد کرده، با آرامش دوربینش رو در میاره و از اجرا عکس و فیلم می گیره و در تمام مدت کنسرت ضبط و پخش صوتی ِ جیبی اش (معروف به ام پی تی پِلِیر) رو پاشه و تمام اجرا رو ضبط می کنه.

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007