تاكسي سواران را چه شد
دم افطاره! تازه از محل كارت در اومدي كه بري خونه. امروز ماشين هم نداري. خيلي خسته اي. زنگ مي زني به آژانس، مي گه تا 40 دقيقه ديگه ماشين نداريم. خب گويا بايد به روش معمول، با تاكسي، برم خونه. ماشين ها اين ساعت مسافر سوار نمي كنند. نزديك 20 دقيقه منتظر مي ايستم. كلي هم بايد دايم حواسم به اين باشه كه كسايي كه كلي بعد من اومده اند اولين ماشين رو نگيرند. آخه اين جا "خطي" و صف و ... نداره.
خلاصه بالاخره سوار مي شي. اون هم در حالي كه يه نفر كه تازه از راه رسيده مي خواست قبل از شما 5-6 نفر سوار بشه. با كلي ترافيك در حالي كه مدت هاست اذان را داده اند مي رسي تجريش.
گويا تازه اول مشكلاته! مي ري طرف ايستگاه "خطي" ها. شوكه مي شي. يه لحظه فكر مي كني حتما به دليل پرسپكتيو داري اين صحنه رو مي بيني. اما نزديك تر كه مي ري مي بيني واقعيه! آره ايستگاه باقي خطي ها تقريبا خاليه و تو صف ايستگاه مورد نظر تو حدود 50 نفر ايستاده اند!!! اوه خداي من. هيچ ماشيني هم نيست! يه تخمين ساده مي گه بايد 12-13 تا ماشين بياد تا نوبت تو بشه. اما يكي اش هم نيست. البته ماشين ها هستند اما سوار نمي كنند. راننده ها ايستادهاند و گپ مي زنند و بعضي افطار مي كنند و يكي دوتا هم دارند با شلنگ از باكشون بنزين مي كشند. از اين بدتر اينه كه يه عده از راننده ها ايستاده اند و داد مي زنند در بست. آره خب مردم كلي تو صف مونده اند. هوا سرده. بعضي ها گرسنه هم هستند. خلاصه با اين بي ماشيني ِ خط، حسابي محتاجند و بازار دربستي به راهه. با خودت مي گي ببين چه جوري دارند از آب گل آلود ماهي مي گيرند. آقا بيا كارت رو بكن. اما ياد يه دوست مي افتي كه هميشه اين جور مواقع مي گه خب اين اقتصاد بازاره! اين دنبال پول در آوردنه.
با خودم مي گم اما اين شغلش رانندگي خطيه. بايد شكايت كرد. ياد پارسال همين موقع ها و صف مشابه مي افتم (البته ماه رمضون نبود و شب تعطيلي بود). از همه جا بي خبر شماره ها رو يادداشت كردم. سوار خطي كه شدم ديدم تاكسيراني يه شماره زده كه شكايات رو به اين جا بگيد. چند بار به اين شماره زنگ زدم و شماره ي ماشين ها رو هم دادم و تمام مشخصات خودم رو هم دادم. اما انگار شكايتم رو روي آب نوشته بودم. امسال ديگه فكر اين كار رو هم نمي كنم. گويا فقط بايد تو صف بايستم و صبر كنم. بي شكايت، مثل بقيه.
خوبه باز اين "ون" ها رو آورده اند تو خط و يهو 10-12 نفر رو سوار مي كنند و مي برند. بعد از مدت ها سوار مي شم و از اين صف وحشتناك نجات پيدا مي كنم. پشت سرم رو نگاه مي كنم مي بينم هنوز صف به همون بلندي هست. خدا صبرتون بده!!!
اون وقت مي گند ماشين نياريد با خودتون. زماني كه بي ماشين تو راه بودم 6 برابر زماني شد كه ماشين داشتم! تازه من اتوبوس و ... سوار نشدم. . آخه مسيرم اتوبوس درست و درمان نداره. خب اگه اين جوره، شرمنده ي اين هواي بارون خورده ي عالي ِ اين روزهاي تهران هستم، مجبورم ماشين ببرم يا اين كه زود از سر كار برم خونه (كه اين يكي جدا ممكن نيست با اين همه كار).
اين مشكل رفت و آمد هم براي من مشكل جدي اي شده، مي خوام بي ماشين برم كه بشه پياده روي هم بكنم، اما جدا براي پيدا كردن تاكسي عذاب مي كشم!!
از اين حرف ها گذشته، اين هواي پاييزي تهران اين روز ها خيلي با صفاست. هواي تميز، خنك، باروني و آسمون بسيار بسيار آبي! البته صبح ها كه من از خونه بيرون ميام آبيه و شب كه مي رم تاريك شده، نمي دونم تو روز هم هنوز آبي هست يا نه. زمين هم پر از برگ هاي زرد ِ خيسه. انگار فصل زيباي تهران ، پاييز، ديگه جدا اومده.
نظرات
باد صبا :
سلام
متاسفانه انگار اگر مردم این مرز و بوم مشکلی نداشته باشند و همه اموراتشان راحت بگذرد حالشان بد می شود. یا از بالا برایشان مشکل هدیه آورده می شود و یا خودشان برای خودشان.
راستی اگر با گردو های درختتان فسنجان درست کردید یک یادی هم از خواننده های وبلاگتان کنید.
موفق باشید
باد صبا - October 9, 2007 4:46 PM
شهریار :
آره اگر از همون اول 40 دقیقه وای می ستادی این همه مشکل نداشتی
ولی اگه بیای رکتو ریچارد دیگه نمی خواد منتظر تاکسی وایسی .... خودمم نمی دونم چرا !!!
شهریار - October 11, 2007 10:13 PM
حمید :
جالب اینجاست که اونایی هم که دربست سوار نمی کنند، خیلی راحت با کرایه ی 2000 تا 2500 تومن برای مسیر 800 تومنی مسافر سوار می کنند و مردم هم راضی میشند این پول رو بدند!
حرف هم بزنی معمولاً کتک میخوری ازشون
حمید - October 13, 2007 2:25 AM