سادگي
پارسال تابستون رفته بوديم به ولايت آبا و اجداديمون. مادر و پدرم يه خونه كوچولويي اونجا دارند و اين، گاه براي ما مي شه مفري براي نفس كشيدن. معمولا بيشتر از اين ميريم، اما اين بار شده يه سال كه نتونستيم بريم و هر بار كه مامان اين ها رفته اند ما كاري داشته ايم كه نشده.
خلاصه، پارسال كه رفتيم، يه روز عصر مثل هميشه توي ايوون بوديم كه خانم و آقايي كه زمينشون (به گويش محلي مِلكشون) نزديك مِلك مامان اين هاست و كشاورزند، آمادند يه سر به ما بزنند و يه چايي با هم بخوريم. آدم هاي بسيار ساده و دوست داشتني اي هستند، بي شيله پيله و روراست. اصلا هم تعارف نمي كنند و اصلا گاه نمي دونند تعارف چيه!
خلاصه حرف از اين شد كه اين جا درخت گردو پشت قباله ي عروس مي كنند. سامان هم از اين موضوع تعجب كرد و پرسيد: مگه يه درخت چنده كه اين كار رو مي كنند؟ اون ها هم گفتند: بستگي داره! سامان پرسيد حالا حدودا چنده؟ اون ها هم گفتند بسته به درختشه. سامان به اطراف نگاه كرد و نزديك ترين درخت گردويي رو كه ديد نشون داد و گفت مثلا اون درخت. اتفاقا اون درخت به نسبت قديمي اي بود و توي ملك اون ها. اون كشاورز ِ صميمي (كه ما به زبون اطرافيانش بهش مي گيم دايي حسن) گفت از اون خوشت اومده؟ من گفتم نه همين جوري مي پرسه. گفت قيمتش رو مي خواهي چكار؟ اون باشه مال سيما خانوم!!
ماها رو مي گي؟ ما كه اهل رودربايستي ها و تعارفات تهراني هستيم گفتيم ممنون لطف داريد. ما خواستيم همين جوري يه شهودي از قيمت ها داشته باشيم. اما دايي حسن و بتول خانوم (همسرش) در اوج مهربوني و سادگي شون گفتند نه، الا و للا اين درخت ديگه مال سيما خانومه!
ما ديگه مونده بوديم چي بگيم. گفتيم نه اين جوري كه نمي شه، ما كه معامله نكرديم. بعدش هم كه اين جا نيستيم.
خلاصه اون روز عصر به تعارف گذشت و ما فرداش برگشتيم تهران. دفعه ي بعدي كه پدرم رفته بود اونجا، وقتي برگشت ديدم يه گوني گردو آورده و مي گه "اين مال توست! گفتند مال درخت سيما خانومه!" من گفتم اي بابا! شما يه چيزي مي گفتي. اين بنده هاي خدا يه عمر زحمتش رو كشيدند و حالا مفت چنگ من؟ نه بابا اين جوري نمي شه. خودم بايد برم اونجا و حضوري حرف بزنم.
اما نشد من برم و گويا اين قصه هم، سر دراز داره. چند روز پيش كه پدرم باز رفته بود اونجا، با گوني گردوهاي درخت من (؟!) بر گشت!
راستش نمي دونم در برابر اين كار بايد چه بكنم. ما ها عادت به اين سادگي ها نداريم. من نمي دونستم براي يه روستايي ِساده، بخشيدن مال اينقدر راحته! اگر ازش تعريف كني بهت مي بخشند. البته اين رو هم بگم كه اين خانواده به طور خاص ديگه خيلي با صفاند و خودشون و فرزندانشون معروفند به اين خاصيت، همون اطرافشون كساني هستند كه به كل با اين ها فرق دارند.
خلاصه اين داستان منه و درخت گردوم! هنوز فكر مي كنم اين يه تعارفه و اگر نه بايد برم و پولش رو بدم. اما مي دونم كه ناراحت مي شند اگر اين كار رو بكنم. حالا موندم با اين درخت وبا اين هديه دهنده هاي صاف و ساده و بي غل و غش چه كنم؟
جدا تفاوت فرهنگي هم چيز غريبيه.
نظرات
maryam :
این وبلاگت خیلی قشنگتره امیدوارم که موفق باشی
همیشه سبز باشی
maryam - October 7, 2007 9:31 AM
بیرونی :
امکان ندارد که درخت گردویت را پس بگیرند. اگر میخواهی و دوست داری تلافی کنی ببین در همان حدود چه میتوانی به آنها هدیه بدهی؟
بیرونی - October 7, 2007 2:58 PM
مریم :
البته سیما جونم این قضیه رو کمی هم باید به شانس خوبت ربط بدی. ما که تو روستاشم همچین سخاوتی تا حالا ندیدیم. ولی خب روی هم رفته باید بگم انسانه هرچه که کمتر دارند بخشنده ترند و هرچه بیشتر دنبال مال و منال میرن ، کوته نظر تر و چشم تنگتر می شن.
راستی
... ما هنوز منتظر دیدنتون هستیم دانشمند کوچولو
مریم - October 7, 2007 5:27 PM
خسرو :
سلام
خوشحالم که باعث آشنائی بااین فرهنگ شدم
خسرو - October 7, 2007 7:55 PM
ziba :
سلام!
بله سیما جان روح بخشش و بی نیازی در همه وچود نداردا
ziba - October 7, 2007 10:57 PM
:
nahale gerdo chand sad hezar tomane!
درختشو نميدونم.
Anonymous - October 7, 2007 11:14 PM
بي نام :
به نظرم يه درخت گردو از باغ خودتون بهشون هديه كنيد شبيه همون درخت
بي نام - October 7, 2007 11:21 PM
مریم اینا :
خیلی رسم جالبیه. من هم شنیدم که درخت های میوه رو تو روستاها می بخشند یا هدیه می دهند یا مثلا پشت قباله عروس می اندازند. یکی از دوستان خانوادگی تعریف می کرد که در باغ پدرش کلی درخت هست که مال او نیست، چون بخشیده به بقیه!یا مثلا خودش در باغ دیگران درخت دارد. اما مامانم اینها می گویند اطراف تبریز از این خبرها نیست. اگر قرار است ببخشند، کل زمین را می بخشند که خب کم پیش می اید.
مریم اینا - October 8, 2007 6:26 PM
زهرا :
ببخشید سیما جان. اون پیام نصفه پینگلیش نفه فارسی رو من نوشته ام. با سیم کارت های ایرانسل فرستادمش فکر نمی کردم برسه! این سیم کارته خیلی باحاله! در ضمن درخت گردو باید میلیونی باشه! یادم باشه خواستم عروسی کنم حتماً اینو واسه داماد بیچاره مطرح کنم!!
زهرا - October 8, 2007 11:16 PM
maryam :
سلام . فکر میکنم اونهایی که اهل معامله نیستن و پروردگارشون این خصلت نه چندان زیبارو بهشون نداده براشون بخشیدن خیلی آسون باشه.
maryam - October 10, 2007 5:00 PM
حمید :
خیلی عجیب بود برام! چون این ولایت آبا و اجدادی ما وشما، از اینجور آدمها خیلی توش کم پیدا میشه و اتفاقاً خیلی از آدمهای خسیس و ... توش زیاده!نمونه اش رو ما توی اطرافیانمون زیاد داریم
حمید - October 13, 2007 2:24 AM