« September 2007 | صفحه اول | November 2007 »

October 2007 Archives

October 2, 2007

زمين گرد است

چند وقتيه كه مي خواهم درباره ي گرد بودن زمين بنويسم. علتش هم اينه كه اتفاقي، تازگي جاهاي مختلف و از آدم هاي مختلف شنيده ام كه آره ايراني ها قبل از بقيه (مثلا گاليله) فهميده بودند زمين گرده يا مثلا ابوريحان بيروني در كتاب التفهيم اش درباره ي گردي زمين نوشته (قبل از گاليله و ...). خلاصه انگار اين سوء تعبير پيش اومده كه كشف ِ گرد بودن زمين، كشف چند صد سال اخيره و ماهم هي مي خواهيم بگيم ما پيش رو بوده ايم.

احتمالا مدل عالم بطلميوسي به گوشتون خورده. عالمي كه زمين در مركزش بوده (زمين مركزي) و خورشيد، ماه، سيارات و باقي ستاره ها در فلك هاي مختلف به دور زمين مي چرخيده اند. خب همين به دور زمين چرخيدن يعني ميدونسته اند كه زمين گرده.

حالا استدلال مهم تر اين كه اراتستن در سال 240 قبل از ميلاد مسيح، حتا شعاع زمين (ِ بالطبع گرد) رو به دست آورده.

در نتيجه اگر هم اين حرف ها درسته و ابوريحان هم از گرد بودن زمين نوشته، اين موضوع بيش از هزار سال قبل از اون هم شناخته شده بوده و حتا شعاع زمين هم به دست آمده بوده است. اون چه كه از قرن 16 ميلادي اهميت پيدا كرده، اينه كه زمين مركز عالم نيست و خودش به دور خورشيد مي چرخه! و از اون زمان مدل خورشيد مركزي جاي زمين مركزي رو گرفته.

درباره ي تاريخچه ي فهميدن ِ اين كه زمين گرد است، مي تونيد اين جا( ويكي پديا) بيشتر بخونيد.

October 4, 2007

هبوط

- پریشب تلویزیون از دستش در رفت و سخنرانی آقای خاتمی به مناسبت شب قدر رو زنده (اشتباه کردم، زنده نبوده!!) پخش کرد.
جدای از حرف هاش درباره ی دین (که مثل همیشه چون نگاهش به دین رو دوست دارم برام جالب بود)، کلا نحوه ی حرف زدنش و شیوایی کلامش، آرامش و ادبش منو به فکر فرو برد. با خودم می گفتم مردم عجیبی داریم! اینهمه تفاوت بین دو رییس جمهور پشت ِهم؟ جدا این تنزل رو باید به مردم ایران تسلیت گفت.

راستش من حس می کنم پشت هیچ کدام از این انتخاب ها اندیشه ای پنهان نبوده و هر دو تصادفی اتفاق افتاده. وگرنه این کجا و اون کجا؟

- مریم و نیما قبل از رفتنشون کتاب "شارون و مادر شوهرم" نوشته ی "سعاد امیری (نویسنده ی فلسطینی) رو بهمون هدیه دادند. جالبه که این قدر که این کتاب تونسته وضعیت فاجعه بار فلسطینی ها رو در رام الله و ... برام تصویر کنه، سا ل ها تبلیغات در کتاب های درسی و تلوزیون و ... نتونسته.
هی با خودم می گم چرا این کتاب این قدر خوب رابطه برقرار می کنه؟ حدسم اینه که شاید چون مساله ی فلسطین رو تبدیل به مساله ی اسلام و .. نمی کنه و به شکل یه مساله ی انسانی مطرحش می کنه.

October 7, 2007

سادگي

پارسال تابستون رفته بوديم به ولايت آبا و اجداديمون. مادر و پدرم يه خونه كوچولويي اونجا دارند و اين، گاه براي ما مي شه مفري براي نفس كشيدن. معمولا بيشتر از اين ميريم، اما اين بار شده يه سال كه نتونستيم بريم و هر بار كه مامان اين ها رفته اند ما كاري داشته ايم كه نشده.
خلاصه، پارسال كه رفتيم، يه روز عصر مثل هميشه توي ايوون بوديم كه خانم و آقايي كه زمينشون (به گويش محلي مِلكشون) نزديك مِلك مامان اين هاست و كشاورزند، آمادند يه سر به ما بزنند و يه چايي با هم بخوريم. آدم هاي بسيار ساده و دوست داشتني اي هستند، بي شيله پيله و روراست. اصلا هم تعارف نمي كنند و اصلا گاه نمي دونند تعارف چيه!
خلاصه حرف از اين شد كه اين جا درخت گردو پشت قباله ي عروس مي كنند. سامان هم از اين موضوع تعجب كرد و پرسيد: مگه يه درخت چنده كه اين كار رو مي كنند؟ اون ها هم گفتند: بستگي داره! سامان پرسيد حالا حدودا چنده؟ اون ها هم گفتند بسته به درختشه. سامان به اطراف نگاه كرد و نزديك ترين درخت گردويي رو كه ديد نشون داد و گفت مثلا اون درخت. اتفاقا اون درخت به نسبت قديمي اي بود و توي ملك اون ها. اون كشاورز ِ صميمي (كه ما به زبون اطرافيانش بهش مي گيم دايي حسن) گفت از اون خوشت اومده؟ من گفتم نه همين جوري مي پرسه. گفت قيمتش رو مي خواهي چكار؟ اون باشه مال سيما خانوم!!

ماها رو مي گي؟ ما كه اهل رودربايستي ها و تعارفات تهراني هستيم گفتيم ممنون لطف داريد. ما خواستيم همين جوري يه شهودي از قيمت ها داشته باشيم. اما دايي حسن و بتول خانوم (همسرش) در اوج مهربوني و سادگي شون گفتند نه، الا و للا اين درخت ديگه مال سيما خانومه!
ما ديگه مونده بوديم چي بگيم. گفتيم نه اين جوري كه نمي شه، ما كه معامله نكرديم. بعدش هم كه اين جا نيستيم.

خلاصه اون روز عصر به تعارف گذشت و ما فرداش برگشتيم تهران. دفعه ي بعدي كه پدرم رفته بود اونجا، وقتي برگشت ديدم يه گوني گردو آورده و مي گه "اين مال توست! گفتند مال درخت سيما خانومه!" من گفتم اي بابا! شما يه چيزي مي گفتي. اين بنده هاي خدا يه عمر زحمتش رو كشيدند و حالا مفت چنگ من؟ نه بابا اين جوري نمي شه. خودم بايد برم اونجا و حضوري حرف بزنم.

اما نشد من برم و گويا اين قصه هم، سر دراز داره. چند روز پيش كه پدرم باز رفته بود اونجا، با گوني گردوهاي درخت من (؟!) بر گشت!
راستش نمي دونم در برابر اين كار بايد چه بكنم. ما ها عادت به اين سادگي ها نداريم. من نمي دونستم براي يه روستايي ِساده، بخشيدن مال اينقدر راحته! اگر ازش تعريف كني بهت مي بخشند. البته اين رو هم بگم كه اين خانواده به طور خاص ديگه خيلي با صفاند و خودشون و فرزندانشون معروفند به اين خاصيت، همون اطرافشون كساني هستند كه به كل با اين ها فرق دارند.

خلاصه اين داستان منه و درخت گردوم! هنوز فكر مي كنم اين يه تعارفه و اگر نه بايد برم و پولش رو بدم. اما مي دونم كه ناراحت مي شند اگر اين كار رو بكنم. حالا موندم با اين درخت وبا اين هديه دهنده هاي صاف و ساده و بي غل و غش چه كنم؟

جدا تفاوت فرهنگي هم چيز غريبيه.

October 9, 2007

تاكسي سواران را چه شد

دم افطاره! تازه از محل كارت در اومدي كه بري خونه. امروز ماشين هم نداري. خيلي خسته اي. زنگ مي زني به آژانس، مي گه تا 40 دقيقه ديگه ماشين نداريم. خب گويا بايد به روش معمول، با تاكسي، برم خونه. ماشين ها اين ساعت مسافر سوار نمي كنند. نزديك 20 دقيقه منتظر مي ايستم. كلي هم بايد دايم حواسم به اين باشه كه كسايي كه كلي بعد من اومده اند اولين ماشين رو نگيرند. آخه اين جا "خطي" و صف و ... نداره.
خلاصه بالاخره سوار مي شي. اون هم در حالي كه يه نفر كه تازه از راه رسيده مي خواست قبل از شما 5-6 نفر سوار بشه. با كلي ترافيك در حالي كه مدت هاست اذان را داده اند مي رسي تجريش.

گويا تازه اول مشكلاته! مي ري طرف ايستگاه "خطي" ها. شوكه مي شي. يه لحظه فكر مي كني حتما به دليل پرسپكتيو داري اين صحنه رو مي بيني. اما نزديك تر كه مي ري مي بيني واقعيه! آره ايستگاه باقي خطي ها تقريبا خاليه و تو صف ايستگاه مورد نظر تو حدود 50 نفر ايستاده اند!!! اوه خداي من. هيچ ماشيني هم نيست! يه تخمين ساده مي گه بايد 12-13 تا ماشين بياد تا نوبت تو بشه. اما يكي اش هم نيست. البته ماشين ها هستند اما سوار نمي كنند. راننده ها ايستادهاند و گپ مي زنند و بعضي افطار مي كنند و يكي دوتا هم دارند با شلنگ از باكشون بنزين مي كشند. از اين بدتر اينه كه يه عده از راننده ها ايستاده اند و داد مي زنند در بست. آره خب مردم كلي تو صف مونده اند. هوا سرده. بعضي ها گرسنه هم هستند. خلاصه با اين بي ماشيني ِ خط، حسابي محتاجند و بازار دربستي به راهه. با خودت مي گي ببين چه جوري دارند از آب گل آلود ماهي مي گيرند. آقا بيا كارت رو بكن. اما ياد يه دوست مي افتي كه هميشه اين جور مواقع مي گه خب اين اقتصاد بازاره! اين دنبال پول در آوردنه.

با خودم مي گم اما اين شغلش رانندگي خطيه. بايد شكايت كرد. ياد پارسال همين موقع ها و صف مشابه مي افتم (البته ماه رمضون نبود و شب تعطيلي بود). از همه جا بي خبر شماره ها رو يادداشت كردم. سوار خطي كه شدم ديدم تاكسيراني يه شماره زده كه شكايات رو به اين جا بگيد. چند بار به اين شماره زنگ زدم و شماره ي ماشين ها رو هم دادم و تمام مشخصات خودم رو هم دادم. اما انگار شكايتم رو روي آب نوشته بودم. امسال ديگه فكر اين كار رو هم نمي كنم. گويا فقط بايد تو صف بايستم و صبر كنم. بي شكايت، مثل بقيه.

خوبه باز اين "ون" ها رو آورده اند تو خط و يهو 10-12 نفر رو سوار مي كنند و مي برند. بعد از مدت ها سوار مي شم و از اين صف وحشتناك نجات پيدا مي كنم. پشت سرم رو نگاه مي كنم مي بينم هنوز صف به همون بلندي هست. خدا صبرتون بده!!!

اون وقت مي گند ماشين نياريد با خودتون. زماني كه بي ماشين تو راه بودم 6 برابر زماني شد كه ماشين داشتم! تازه من اتوبوس و ... سوار نشدم. . آخه مسيرم اتوبوس درست و درمان نداره. خب اگه اين جوره، شرمنده ي اين هواي بارون خورده ي عالي ِ اين روزهاي تهران هستم، مجبورم ماشين ببرم يا اين كه زود از سر كار برم خونه (كه اين يكي جدا ممكن نيست با اين همه كار).
اين مشكل رفت و آمد هم براي من مشكل جدي اي شده، مي خوام بي ماشين برم كه بشه پياده روي هم بكنم، اما جدا براي پيدا كردن تاكسي عذاب مي كشم!!

از اين حرف ها گذشته، اين هواي پاييزي تهران اين روز ها خيلي با صفاست. هواي تميز، خنك، باروني و آسمون بسيار بسيار آبي! البته صبح ها كه من از خونه بيرون ميام آبيه و شب كه مي رم تاريك شده، نمي دونم تو روز هم هنوز آبي هست يا نه. زمين هم پر از برگ هاي زرد ِ خيسه. انگار فصل زيباي تهران ، پاييز، ديگه جدا اومده.


October 12, 2007

خانوم لورا

نمی‌دونم این کارتون‌هایی که گلوری انترتینمنت دوبله کرده رو دیدید یا نه. تو این چند سالی که این گروه آمده اند و کارتون ها رو دوبله می کنند، بچه های ایرانی هم تونسته اند کارتون های امروزی رو ببینند، ساخته های
دیسنی، پیکسار و ... .

انصافا هم دوبله هاشون عالیه. هر چند که حق تولید کننده اصلا رعایت نمی شه و بی اجازه ی اون، دوبله می شه اما هر چه هست باعث شده بچه های ما و البته بزرگترها (مثل خود ما) کلی از این کارتون ها رو ببینند و لذت ببرند. من با وجودی که ترجیح می دهم خود کارتون (بدون دوبله) رو ببینم، اما هر کارتونی بیاد که دوبله ی گلوری ایترتینمنت رو هم داشته باشه، حتما دوبله اش رو هم می بینم. آخه هنر این گروه اینه که توی دوبله، از لهجه های مختلفی که تو ایران داریم استفاده می کنند. اصطلاح ها و واژه های مرسوم امروزی ما رو استفاده می کنند و همین زیبایی اش رو بیشتر می کنه.
یه نمونه اش دوبله ی کارتون "باورنکردنی ها"ی والت دیسنیه! توش از لهجه ی شیرین آبادانی هم استفاده شده و جدا کارتون رو دیدنی کرده. یه جاش می شنوید که "بیا بریم بولینگ عبدو"! جدا اگه تا حالا ندیدید حتما این کارتون (دوبله شده) رو ببینید. دوبله ی کارتون "شیرشاه یک و نیم" هم خیلی عالیه!!



اما اون چه که باعث شده این یادداشت رو بنویسم اینه که تازگی ها سی دی ها و دی وی دی های این کارتون ها از بازار جمع شده و دیگه کمتر می تونید این ها رو تو مغازه ها پیدا کنید. یه بار که توی بازار پایتخت علتش رو پرسیدیم، گفتند دستور اومده که باید برای این کارتون ها مجوز بگیریم!

البته هنوز هم می شه این کارتون ها رو پیدا کرد اما بیشتر دست ِ دست فروش ها پیدا می شه. خب دیگه طبق معمول ِ همه چیز ما، تا ممنوع می شه می ره تو زیرزمین. یا این که مثل قبل انگلیسی اش دست مردمه.
من نمی دونم دیگه این تفکر داره کارش به کجاها می رسه که از یه کارتون هم احساس نگرانی می کنه و می خواد که کارتون هم مجوز بگیره و احتمالا سانسور که شد بیاد بیرون!

حرف از سانسور کارتون که می شه یاد کارتون "سراندیپیتی" می افتم. مای بیچاره که بچه بودیم این کارتون رو که از تلویزیون می دیدیم، فکر می کردیم "خانوم لورا" که رییس اهالی جزیره بود، هیچ وقت نباید دیده بشه و یه جورایی خدای جزیره است و مقدس. چون همیشه فقط دیگران باهاش حرف می زدند و یه دلفین هم نماینده اش بود و از طرفش حرف می زد. اما چند سال پیش کاملا اتفاقی توی اینترنت عکس هایی از این کارتون رو دیدیم!! شوکه شدیم چون یه پری دریایی توی عکسها بود ولی ما هیچ وقت اون رو ندیده بودیم. بله! اون خانوم لورا بود و چون ظاهرش مثل همه ی پری دریایی های کارتون ها بود، به کل سانسور شده بود. آخه اون موقع تکنیکِ کش آوردن تصویر رو هم نداشتند که دست کم سرش رو نشون بدند. خلاصه ما موندیم با یه ذهن درگیر که حالا باید کلی داستان رو دوباره می ساخت!!


حالا هم احتمالا آقایون و خانم های سانسورچی می خواند کارتون های توی بازار رو هم سانسور کنند و بعد بفرستند برای فروش. مثلا دیگه نمی دونم از کارتون پری دریایی چی می مونه برامون. یا پوکوهانتس چی اش می مونه.

October 13, 2007

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

همیشه داستان "شیخ صنعان" رو بسیار دوست داشتم. همه ی پیچ و خم های این داستان برام زیبا بود. جدای از این داستان (که نوشته ی عطاره)، من همیشه داستان های تمثیلی مثل داستان های مثنوی رو بسیار دوست دارم. توی داستان های ِ این گونه ی مثنوی، که تا به حال خوانده ام، "قلعه ی ذات الصور" یا همون "دژ هوش ربا" به همین دلیل، بیشتر مورد علاقه ی منه.

ساختن اثری بر اساس این داستان ها خیلی ظریفه. به خاطره ذهنیتی که بیننده از این داستان ها داره، امروزی کردنش خیلی خطرناکه و امکان این که ازش استقبال بشه خود به خود کم می شه. اما انصافا آقای فتحی این سریال "میوه ی ممنوعه" رو خوب از کار درآورده. بازی زیبای علی نصیریان در نقش حاجی فتوحی (که شیخ صنعان داستانه) مثل همیشه عالیه. گوهر خیراندیش و امیر جعفری هم با بازی های خوبشون در کنار علی نصیریان و باقی گروه، باعث شده اند که این سریال دیدنی بشه.
سرگشتگی حاجی فتوحی، مثل شیخ صنعان، حس غریبی بهم می ده.



October 15, 2007

ديدار

بعد از يك سال مي خوام برم اونجا! سال ها خانه ام بود، اما حالا حس غريبي دارم.
دلم مي لرزد، حتا از كنارش هم كه رد مي شوم همه ي خاطرات زيبا و تلخم باهم بهم هجوم ميارند و نا آرامم مي كنند.

دايم مي گم يادته بار اول رو؟ سراپا شور بودي. بار دوم باز هم، بار سوم باز هم. بار چهارم؟ نه اين بار همه چيز تغيير كرده بود. آره، تغيير كرده بود. شايد چون تو تغيير كرده بودي. نمي دونم...

با خودم مي گم ديگه اونجا رو دوست ندارم، اما حقيقت چيز ديگري است. آره من اونجا رو دوست دارم. چون نيمي از خاطراتم رو از اون جا دارم، چون راستش بيشتر خاطراتي كه از اونجا دارم خوبند. اما مي خوام به خودم بقبولونم كه دوستش ندارم و به همين دليل هربار كه نزديكش مي شم اينقدر عذاب مي كشم. ترجيح مي دم حس كنم دوستش ندارم تا اين كه بگم دوستش دارم اما ببينم اوني نبوده كه من فكر مي كردم. اما چي رو دوست دارم؟ اون 12 سال رو؟ دوستي هايي كه توش پيدا كردم رو؟ خودم رو كه اونجا تازه شناختم؟ درو ديوارش رو؟ چي رو؟

كاش وقتي ازش جدا مي شدم كمي مهربان تر بود. الان كه يك سال مي گذره با خودم مي گم شايد اين قدر هم نامهربان نبود. من خواستم بگم تا اين حد نامهربانه تا دوريش برام راحت تر بشه. هميشه همين كار رو مي كنم. خودم رو گول مي زنم. كار يه نفر رو به جمع تعميم مي دم، مساله رو اينقدر در ذهنم بزرگ مي كنم كه حل نشه. آره شايد همينه. نمي دونم نمي دونم. اما هر چه هست يه هفته است كه تصميم گرفتم برم اونجا اون هم به مناسبتي، اما دلم آشوبه.

با خودم گفته ام مي رم و از دور مي بينمش. آره اين بهتره به هر حال از "جابر" تا اونجا هنوز كلي راهه. جابر جاييه كه روزهاي اول رفتم. شايد اين روزها هم بايد تا همون جا برم. بگذار فكر كنم هنوز 14 سال پيشه. هنوز من با اون جا و جماعتش نا آشنام. هنوز به يه جشن معارفه نياز دارم. اما اين بار توي اون معارفه، ذهن خود من هم بخشي از تاريخچه ي اونجا شده...

October 17, 2007

ژوزف تيلور

ديروز رفتيم سمينار ژوزف تيلور، برنده ي جايزه ي نوبل فيزيك سال 1993 ميلادي. تيلور اين جايزه را مشترك با هالس دريفات كرده. ايشان مهمان فرهنگستان علوم ايران بودند.

واقعا سمينار عالي اي بود. لذت بردم. آدم خيلي خوب حس مي كرد كه سر سمينار كسي نشسته كه يك عمر روي موضوعي كه درباره اش حرف مي زنه كار كرده. موضوع سمينار تپ اخترها ي دوتايي بود. موضوعي كه جايزه ي نوبل را هم به همين دليل به ايشان داده اند. تپ اختر ها ستاره هاي به شدت مغناطيسي اي هستند كه پرتويي در موج راديويي گسيل مي كنند و فاصله ي بين دو تپ از چند ميلي ثانيه تا چند ثانيه است. اين سيستم ها، سيستم هاي ستاره هاي دوتايي هستند كه يكي شان تپ اختر است، مدار اين دوتايي ها به تدريج كوچك مي شود و سيستم دوتايي انرژي از دست مي دهد، به شكل موج گرانشي. محاسبات ِ مربوط به اين آهنگ از دست دادن انرژي به دقت در نسبيت عام انجام مي شود و تيلور و همكارانش سال ها دوتايي هايي را رصد كرده اند كه به خوبي با اين محاسبات انطباق دارد (بايد ميله هاي خطا رو در نمودارها ببينيد! هرچند كه بس كه كوچك اند ديده نمي شوند.).

خلاصه سمينار عالي اي بود. سخنراني اي كه طراحي كرده بود خيلي شبيه به سمينار نوبل بود. يعني لا به لاي صحبت هاي علمي اش، گام به گام از زماني كه دكترا گرفته بود شروع كرد تا به امروز رسيد. از دكتراش گفت، از زماني كه تازه استاديار شده بوده و هالس اولين دانشجوش بوده (هالس هماني است كه نوبل را مشترك با تيلور، براي همان موضوع رساله ي دكتري اش، دريافت كردند!)
گفت كه چطور وقتي نتايج رصدهاشون رو ديده اند، در تحليلش مشكل داشته اند. گفت كه نسبيت عام زياد بلد نبوده و فقط يه درس ساده قبلا گذرونده بوده. گفت: "همسرم به خوبي يادشه كه اون مدت چقدر دايم كتاب مي آوردم خونه كه نسبيت عام بخونم و محاسبات موج گرانشي را ياد بگيرم". قدم به قدم از كارهاش گفت و از رصدخانه ي عظيم راديويي آرسيبو گفت. جدا كه پروژه اي است براي خودش.
چون اغلب حضار دانشجوي كارشناسي بودند (از رشته هاي مختلف فني و علوم پايه)، گفت حتما مهندس هاي عمران مي تونند تصور كنند ساخت اين رصدخانه چه مشكلاتي داره!!

در آخر سمينارش براي جمع (خطابش به دانشجوها و جوان ترها بود) يه آرزو و يه توصيه كرد كه اندازه ي خود سمينار ارزش شنيدن داشت اون هم از كسي مثل تيلور.

گفت: "اميدوارم طوري به كار پژوهشي كه انجام مي دهيد علاقه مند باشيد كه هر روز صبح به سختي بتونيد خودتون رو كنترل كنيد كه سر كار نريد! هر روز مشتاق باشيد كه زودتر بريد سر كارتون و ادامه اش بديد و لذت ببريد".
بعد هم يه توصيه كرد. گفت: "به خودتون اجازه بديد كه اگر لازم بود شاخه و راه كاري تون رو عوض كنيد. يادتون نره كه كم اند آدم هايي كه مي تونند از هجده يا بيست و يكي دو سالگي راه كل زندگي شون رو تعيين كنند".

ممنونم از فرهنگستان علوم كه ايشان رو دعوت كرد. واقعا براي ما جوونتر ها شنيدن سمينار هاي اين چنين هم خيلي لازمه. از آدم هايي كه اين قدر سالها با علاقه و پشتكار زياد، پژوهش كرده اند و بعد از سال ها مي شه گفت كه خودشون ايجاد كننده و جلو برنده ي يه شاخه ي جديد در علم هستند.

پ.ن: تمام نقل قول ها نقل به مضمون بودند.

October 19, 2007

خاله سوسکه

یه گربه ی با مزه است که کلی از اهالی محل رو "اهلی" کرده. مثل خاله سوسکه توی کوچه قدم می زنه و دلبری می کنه. همه دوستش دارند. خیلی بزرگ نیست، چند ماهه است. خیلی نازه، "ناز خاتونه". همه بهش غذا می دهند. خیلی هم خوب بلده خودش رو لوس کنه. با ما خیلی دوست شده، تا از خونه می ریم بیرون میو میوی نازی می کنه و بعد میاد و از دست و پای آدم بالا می ره.
چند روز پیش که من می خواستم برم مرکز (سر کار)، داشت با من سوار ماشین می شد و با کلکی ردش کردم بره.

اصولا از رابطه ی عاطفی با حیوون ها پرهیز دارم، چون دوری ازشون برام دیگه خیلی سخت می شه. اما این کوچولو بی این که من بخواهم کاری کرده که تا از سر کار بر می گردم یا تا از خونه می رم بیرون چشمم پِی اشه. این قدر هم همسایه ها دوستش دارند که دلم نمیاد بیارمش تو حیاط خودمون.
با خودم می گم اول گربه آدم رو "اهلی" کرده يا آدم گربه رو؟



این قدر زبله که نمی شه ازش یه عکس درست و حسابي گرفت.

October 21, 2007

مشك آن است كه خود ببويد

واقعا كه خودستايي هم حدي داره!

مي شنيدم كه سخنگوي پيش از دستور در مجلس داره با به به و چه چه مي گه: مجلس هفتم بسيار مجلس خوبي بوده. در مبارزه با استكبار موفق بوده. خيلي بده كه سخن استكبار از زبان نماينده ي مجلس درآد! اين مجلس درش تشنج و جدل نبوده و ...

آخه يكي نيست بگه همه رو كه رد كرديد و اومديد تو، ديگه خيلي حس منتخب بودن به خودتون نگيريد. خب مجلس از اين يه دست تر هم مي شه؟

من نمي دونم چرا اين قدر خودستايي داره معمول مي شه. تا جايي كه يادمه تو فرهنگ ما خيلي جالب نيست آدم خودش از خودش تعريف كنه، اما بعضي ها ديگه خيلي پيشرفته اند. يادمه در مراسم پاياني المپياد فيزيك هم معاون وزير آموزش و پروش خطاب به مهمانان خارجي گفتند، حتما ديده ايد كه ما چقدر مهمان نوازيم!!!!

خيلي با مزه است، انگار دولت و مجلس هيچ اباي ندارند از تعريف از خود. يادش به خير كه در كتاب فارسي مي خونديم :
مشك آن است كه خود ببويد نه آن كه عطار بگويد.

البته اگر مشتري آمد و مشك رو ديد اما فكر كرد عطر امام زاده داووده (به خاطر بوش)، خب طبيعيه كه عطار بايد با قيل و داد، مشك جاش بزنه!

October 22, 2007

خانه ی سریولی

بخشی ار مکالمه ی سریولی و شیطان در "خانه ی سریولی"، اثر نیما یوشیج:

"...
- سریولی حرف او ببرید.

با خطاب تو "مزور هستی" او را گفت: "اینک سهو دیگر.
اینک آن حرفی که از آن حرف های بی ثمر زاید.
کی تواند خواند اندر خلوت من فکرهای من؟
کور دیدگان، که ایشان راست بیزاری ز بینایی،
همچو پندارند،
که چو من لب بسته ام، و به بازی عروسک وارشان می پایم از پنهان،
مرده ام، فرسوده ام یا در تن خود جان.
من ز بس بد باوری لیکن، چو مه، تنهانشینم.
...
قطره ی ناچیز را مانم ولیکن
همچنان دریای طوفان زا به دل همواره می جوشم.
...
هیچم این نیروی پنهانی نمی میرد.
آتش بیهوده ی دونان
در درون من نمی گیرد.
این چراغ آن به که بهر مردم دیگر بیفروزی.
از برای آن جماعت که فریبی را به دلشان آرزومندند،
دل بسوزی.
من به دیگر آتشم دل می فروزد. از تو نفزایم به خود حرف توام چیزی
نخواهد کاست.
..."
شیطان: " لیک افسوس!
آن که با این فکرها پیوست،
می رود دایم ز روی پرتگاهان!
گر ترا رحم فراوان داشت در دل راه،
دل بسوز از بهر خود بودی. رمه ات را بیشتر کرده،
بر شمار گاوهای خود می افزودی،
تا پدر را، درگه ضعف و تهیدستی،
ناید از این را شکستی."
..."

October 24, 2007

داوودی

باز هم گل کاشتم، گل پاییزی!
با کلی ذوق رفتم خریدم و کاشتم. امروز صبح که مشغول بیلچه زدن بودم، چنان شاد بودم که نمی شه توصیفش کرد.
دست کش های باغبونی خیلی خوبی که بهار برام گرفته بود رو دست کردم و افتادم به جون باغچه. داوودی و کلمی، گل های رنگ و وارنگ ریز داوودی.

این وسط نزدیک بود چند تا کرم خاکی رو دو نیم کنم! مثل همیشه یکی از لذت های کار تو باغچه رو حس کردم: وسط بیلچه زدن دیدم که چند تا جوونه از تو خاک زده بیرون. آره نرگس خانوم ها زرنگ شده اند و زود زدند بیرون. حسابی باغچه رو آب دادم، آخه گلی که تازه میاد تو باغچه هنوز ریشه اش غریبی می کنه و نمی تونه آب بکشه. باید کلی سیراب بشه تا با خاک جدید دوست بشه. گل های قبلی رو هم هرس کردم و بعدش از دیدن باغچه ی تازه و سرحال لذت بردم.
برای این کارم یه گلدون خوشگل سرخسی جایزه گرفتم برای توی خونه. آدم با دیدنش حس می کنه تازه می شه. جدا قشنگه. چون گلدونش عوض شده بود حسابی تشنه بود.

باد و بارون شدید تهران هم امروز بوی خوبی هوا کرده بود که آدم مست می شد. بوی برگ خشک و بوی تازگی و زیبایی پاییز. چنارها کلی سبک شدند امروز!

October 27, 2007

هتل رواندا

تازه فيلم هتل رواندا رو ديديم. فيلم ساخت سه سال پيشه و حتما تا حالا، كلي درباره اش نوشته شده.

اما وحشي گري اي كه اين فيلم تصوير مي كرد اينقدر ناراحت كننده بود كه مي خوام درباره اش بنويسم. متاسفانه داستان فيلم خيالات كارگردان نبود و اتفاقاتي بود كه همين 13 سال پيش در رواندا افتاده. نسل كشي اي كه فقط براي اختلاف نژادي اتفاق افتاده. هنوز باورم نمي شه كه اين واقعيت داشته، اما متاسفانه گويا داشته. آخه نژاد و مليت چيه كه ما آدم ها اين قدر بهش مي باليم و به خاطرش حاضريم هر كاري بكنيم؟ آدم احساس ناامني مي كنه وقتي مي بينه در قرن بيستم هم هنوز، در جاهايي از دنيا، آدم ها اين طور وحشيانه همديگر رو كشته اند. تعداد كشته هاي اين قتل عام بين هشتصد هزار تا يك ميليون تخمين زده مي شه. نكته ي درد آور تر اينه كه اين كار رو يه عده سرباز دستور بگير نكرده اند و خود مردم (از نژاد هوتو) هم با چاقو و .. به جان هم افتاده اند كه نژاد توتسي رو كلا از بين ببرند و در نتيجه حتا بچه ها رو هم كشته اند ...

يعني انسان مي تونه اينقدر وحشي و درنده باشه؟ حيوانات درنده كه به درنده خويي معروفند فقط براي سير كردن شكمشان مي كشند اما ...

October 28, 2007

اشك

- خانم ِ كجاست؟
- نيست.
- چي شده؟
_در حالي كه اشك تو چشم هاشه ميگه: هيچي، نيست.

- فوت كرد.
-چي؟ اون كه جوون بود (4-5 سال از من بزرگتر بود). تصادف كرده؟
- نه.
- پس چي؟
- سرطان داشت.
- اون كه تا همان چند وقت پيش كه ديدمش سر كار بود.
- اون موقع هم سرطان داشت.
- پس چطور سر كار مي آمد؟ در حالي كه مي دونست ...


انگار خيلي محكم بوده. به نظر نمي آمد. هيچ وقت به نظر نمياد توي آدم ها جه خبره. آدمي در اوضاع جسمي اي است كه چند روز ديگه زنده نيست، خودش اين رو مي دونه اما به روش نمياره و تا آخر هم مرتب مياد سر كار و به زندگي ادامه مي ده. جدا كه آدمها عجيب اند.

سيل تجريش

جاهايي هستند كه وقتي به خاطر مي آريمشون كلي چيز ديگه هم به ذهنمون مياد. مثلا ميدون تجريش هميشه با امام زاده و بازارش تو ذهن مياد. با مسافرهايي كه هميشه منتظر تاكسي اند. با خيابوني كه مي ره دربند. با اداره ي پست سر وليعصر، با دست فروش هاي توي ميدون، با ملاقات كننده هاي بيماران بيمارستان شهداي تجريش، با مسافركش ها، با چند تا دونه درخت چنار خيابون شهرداري، با ويترين مغازه ها و كلي چيز ريز و درشت ديگه كه سال ها تصوير اونجا رو تو ذهن من ساخته اند. بعضي هاش يه حس آشناي قديمي رو تو ذهنم ميارند و با ديدنشون كلي چيز خوب مياد تو ذهنم و هر بار ديدنش رو بسيار دوست دارم. بعضي هاي ديگه هم هستند كه هميشه اونجاند ولي هميشه بدند. مثل اون ماهي فروشي سر پل تجريش. بوي گندي مي ده كه هميشه رهگذرها رو دست به بيني مي كنه. توي خاطره اي كه از تجريش داريم هميشه اون ماهي فروشي هم با اون بوي بدش هست.

چندين ماهه كه يه چيز ديگه هم به تصوير دايمي ام از ميدون تجريش اضافه شده، اون هم ماشين ون گشت ارشاده و اون خانم هاي عزيز توش كه فاتحانه خانم ها رو برانداز مي كنند. مهم نيست كه اون خانم ها هر روز عوض مي شند يا نه (مثل مسافرهاي توي ميدون كه هر روز مي بينم)، مهم اينه كه تو ذهن من هميشه دو تا خانم عنق اونجا ايستاده اند كه شغلشون برانداز سراپاي خانم هاست. براي مردم، اين ماشين ها هم مثل ماهي فروشيه بديهي شده اند، از جلوي اين ها كه رد مي شند (خانمها) موهاشون رو مي كنند تو، از جلوي ماهي فروشي هم كه رد مي شند بيني شون رو مي گيرند. چون خوشبختانه هر دو يه طرف خيابون هستند، كار عاقلانه اينه كه بري اون طرف خيابون و به هر دوشون بخندي كه: "به همين راحتي دورت زدم" و بعد بري پي كار خودت.

وقتي تصوير هاي قديمي پل تجريش رو مي بينم كلي با الان فرق داره. به جز بازار و امام زاده و خيابوني كه مي ره دربند، و البته آدم هاي توي ميدون، هيچ كدوم از اون هايي كه گفتم تو عكس نيستند. با خودم مي گم توي عكس چهل پنجاه سال ديگه ي اين ميدون (بدون در نظرگرفتن زلزله) چي باقي مونده؟ باز هم امام زاده و بازار و مردم؟ يا چيز ديگه هم مونده؟ تصورش هم حس خوبي بهم مي ده. اين حس كه زمان داره مي گذره.

بعضي چيزها مثل اون سنگ بزرگي كه تو سيل تجريش اومد، ناگهاني با آب مياند و تلفاتي هم به بار ميارند، بعد هم مي رند و فقط تو خاطره ها مي مونند و ديگه نيستند مگر اين كه قديمي ها درباره شون حرف بزنند!


October 30, 2007

نگرانی

می گه:
"توی شهري که آدم هاش این همه مشکل دارند خیلی "مرفه بی دردی" است که به گربه هاش برسی و ببریشون دکتر! اون هم یه گربه ی خیابونی. اگه خیلی پول داری به جاش برو جاهاي فقيز نشين شهر و مردم رو ببر دکتر!"

می گم:
"همین استدلال رو می تونید درباره ی وقت و هزینه ای که برای گل های باغچه و گلدون هامون می گذاریم هم به کار ببرید. این که ببینی اطرافت، تو همین شهر شلوغ و پلوغ هم پر از زندگی است، کلاغ ها، گنجشک ها، گربه ها، درخت ها و گل و گیاه ها رو ببینی و همین جوری از کنارشون رد نشی، یعنی "مرفه بی دردی"؟

"خانمی رو می شناسم که توی همون محل هایی که شما می گید فقیرند زندگی می کنه، تو یه خونه ی 64 متری. گربه های مریض و بی پناه رو پیش خودش می بره و یه دامپزشک هم به صورت خیریه درمانشون می کنه و بعد که خوب شدند می بره رهاشون می کنه. این خانم در طبقه بندی های مرسوم جز خانم های مذهبی هم هست."

می گه:
"خب برید انجمن خیریه ی حمایت از حیوانات راه بیاندازید".

می گم:
"بی کار نیستم که! حالا یه گربه رو غذا دادن این همه دفتر و دستک می خواد تا توجیه بشه چرا این کار رو می کنم؟".

می گه:
"دیوونه! همه ی این ها رو گفتم که ولش کنی. نگرانت هستم. پس ببرش تو خونه تون. آخه من تو رو می شناسم. اگه مثلا ماشین بزنه به این گربه (مثل خیلی های دیگه شون)، که تو حسابی به هم می ریزی و حالا باید یکی تو رو جمع کنه. تو زیادی وابسته می شی!"

می گم:
پس آدم بچه دار هم نشه که اگر مریض بشه داغون می شه"".

می گه:
"اصلا به من چه! هر کاری می خواهی بکن. من نگرانتم، همین!"


"شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم
."

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007