صفحه اول | October 2007 »

September 2007 Archives

September 12, 2007

من

ادامه "من" »

تا خورشيد

"طُرقه پرنده ی کوچکی بود که قصد پرواز و رسیدن به خورشید را داشت. برای این کار باید هزار اسم خدا را از بر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشید در امان باشد. پس تمام اسمها را از بر کرد و در بالا رفتن ذکر می کرد. ولی در نزدیکی خورشید، اسم هزارم را فراموش کرد و سوخت ."

تا خورشيد وبلاگ جديد منه يا بهتره بگم فضاي جديد وبلاگ منه (وگرنه من كه همون بارباماما هستم)، از اين به بعد اين جا مي نويسم و اسمم مي شه تا خورشيد. قبل از اين كه شروع به نوشتن در اين فضا كنم مي خوام چند تشكر براي شكل گيري تا خورشيد بكنم.

وقتي تصميم گرفتم وبلاگ جديدي راه بندازم و قطع و وصل شدن هاي دايمي پرشين بلاگ هم مصمم ترم كرد، دنبال اسم مي گشتم. اسم هاي خورشيد و طرقه رو خيلي دوست داشتم كه هر دو قبلا گرفته شده بودند. كلي اسم ديگه هم بود كه دوست داشتم اما يا ثبت شده بودند يا طولاني بودند و ... .
تا اين كه سيامك تا خورشيد رو پيشنهاد كرد، زيبا بود. اما دو دل بودم كه پس طُرقه چي مي شه؟ سامان پيشنهاد داد كه در لوگوي وبلاگ از ايده ي رفتن طرقه تا خورشيد استفاده كنم و اين طوري اين ها رو به هم نزديك كنم. باشو ي عزيز زحمت كارهاي گرافيكي و طراحي اين لوگو و صفحه رو كشيدند و با خلاقيتشون اين صفحه را براي تا خورشيد و طرقه اش طراحي كردند. خودم بسيار اين كار رو دوست دارم و به نظرم اثر ايشون بسيار زيباتر از چيزي است كه در ذهن داشتم! حنيف عزيز طراحي وب ِ تا خورشيد رو بر اساس طرح باشو انجام دادند و اصولا پيشنهاد راه اندازي وبلاگ جديد هم از ايشون بود.

خلاصه كه من نه هنر و توانايي اش رو داشتم و نه وقتش رو كه تا خورشيد رو از كار در بيارم و شكل فعلي اش رو نتيجه ي كار و فكر همه ي دوستاني مي دونم كه اسم بردم. از همه شون بسيار ممنونم، به خصوص از حنیف عزيز كه دايم نظرهاي من رو پذيرفتند و در كارشون اعمال كردند.

خوشحالم كه تا خورشيد هم مثل من امروز به دنيا اومد!

پ.ن: چرا seema ؟ موضوع اينه كه اصولا sima ها در انحصار صدا و سيماست و تا خورشيد هم براي آدرس وبگاه طولاني بود، پس چاره اي نماند به جز seema.

September 13, 2007

ماه رمضان

از نظر من ماه رمضان امروز شروع شده. واقعا حوصله ی این حرفها رو که ماه رو دیدند یا ندیدند، ندارم.
خوشحالم که ماه رمضان اومده. این ماه رو خیلی دوست دارم. البته اگر تبلیغات ِ ... بذارند که آدم به حال خودش باشه.
از همه ی موقع های ماه رمضان، وقت سحر رو خیلی بیشتر دوست دارم، به خصوص اگه صدای اذان از دور دست بیاد. اون موقع توی حیاط رفتن و آسمون پر ستاره رو نگاه کردن خیلی زیباست. دیشب صورت فلکی زیبای شکارچی رو به روم خودنمایی می کرد و این حال و هوا رو زیباتر می کرد.
دوست دارم توی این ماه به جز دعا و اذان های وقت طلوع و غروب خورشید، دیگه هیچ کس هیچی در این باره نگه، تلوزیون و رادیو، همه، به کار خودشون باشند و رو در و دیوار هم ننویسند "شهر رمضان"، "امر به معروف و نهی از منکر"، "حلول ماه ..." و ... .
دلم می خواد این ماه رو برای درونیات آدم بذارند و اینقدر با سر و صدا نیاند توی دنیامون و بذارند به حال خودمون باشیم. راستش نمی فهمم چرا وقتی این ماه میاد ، ماهی که کاملا مربوط به رابطه ی آدم با خداست، تلوزیون n تا سریال می ده، کارمند ها کمتر میاند سر کار و ساعت کاری کم می شه، خلاصه یه کشور تعطیل می شه. یه اتفاق دینی و درونی تبدیل می شه به یه اتفاق اجتماعی که نتیجه اش فقط کم کاری، بی نظمی و خیلی چیزهای نامربوط دیگه است.

بگذریم، ماه رمضان مبارک!

September 15, 2007

شیشه خورده!

امروز فوتبال استقلال و سایپا بود! ما هم رفته بودیم دیدن کسی در فردیس کرج!
اشتباه کردیم و بعد از فوتبال راه افتادیم طرف تهران. بیش از نیم ساعت تو یه ترافیک فجیع بودیم. خیلی خسته شدیم دیگه. کلی که جلو رفتیم فهمیدیم علت ترافیک چیه.
طرفداران تیم استقلال که تیمشون شکست خورده بود ریخته بودند و کلی، کلی، شیشه ی ماشین شکسته بودند! باور کنید تا چند صد متری گُله به گُله شیشه رو زمین بود. کف اتوبان برق می زد از شیشه.

جدا نمی فهمم ما چرا این جوری هستیم؟ آخه یعنی چی؟ به نظر من باید تیم استقلال یا هر تیم دیگه ای که تماشاچی هاش اینطور می کنند رو محروم کنند تا شاید تنبیه بشند. خدا می دونه چند تا ماشین پنچر شدند. جالب اینجاست که برنده هم که می شند همین کار ها رو می کنند. به نظر نوعی بیماری میاد. پلیس هم کاملا مستاصل مونده بود کنار اتوبان، راستش دلم براشون سوخت. کلی جوون هم کنار اتوبان بودند که من جدا ازشون می ترسیدم، آخه قدرت تخریبشون خیلی بالا بود.

تا برف میاد، تیم ملی فوتبالمون برنده می شه، بارون میاد، یه تیممون می بازه، شب عید یا چهار شنبه سوری می شه، خلاصه هر اتفاقی می افته که جمع به نوعی درگیرش هستند برای ما می شه بحران، واقعا که ما توی جامعه ی بسیار ناپایداری زندگی می کنیم.

September 16, 2007

چرخ و فلك

بچه كه بوديم، خيلي وقت ها خونه مادر بزرگم مي رفتيم و دور از چشم مامان و بابام كه سر كار بودند، مي رفتيم تو كوچه و بازي مي كرديم. اون موقع ها تك و توك، مردم ِ توي كوچه ماشين داشتند و عملا تا شب ها كه باباها بياند خونه و ماشين ها بياند، (و مامانم هم بياد و ما رو ببره)، كوچه قرق ما بود! البته گاهي "كت شلواري" و نمكي" و اينها هم مي اومدند كه يه گاري داشتند و به ما كاري نداشتند.

خلاصه تمام دختر و پسرهاي هم سن و سال محل (5-9 ساله) جمع مي شديم و بازي مي كرديم. گاهي هم چرخ و فلكي مي اومد تو كوچه و ما با گرفتن يه پنج زاري و بعد ها يه تومني از مادر جون خدابيامرز (مادربزرگم) مي رفتيم و سوار مي شديم. چند هفته پيش كنار پارك شهرآرا يكي از همون چرخ و فلكي ها رو ديدم! خيلي ذوق كردم. نشد برم بپرسم ببينم الان چنده؟ كلي بچه ها تو صف بودند كه سوار بشند.

اما اين ها كه گفتم مال صبح ها بود. عصر ها هم (قبل از اين كه مامانم بياد دنبالمون) بستني آلاسكايي مي اومد و در حالي كه داد مي زد "بستني، بستني آلاسكا" همه دور خودش و اون صندوق يونوليتي اش جمع مي شدند و بستني مي خريدند و مي خوردند. بستني اي يه تومن.

خلاصه كلي از وقتِ ماها اون موقع ها به اين بازي ها مي گذشت. همه ي كوچه شده بود طرح "لِي لِي" ما، شش تايي و هشت تايي. هر كي تو خونه اش چند تا گچ براي همين كار داشت. وقت هايي كه ديگه بزرگتر ها از سر و صدا كلافه مي شدند و صدامون مي كردند كه بريم تو، يا اين كه خودمون با همديگه دعوامون مي شد، مي اومديم و باقي بازي رو تو حياط مي كرديم. هميشه تابستون ها از توي كوچه صداي داد و بازي بچه ها مي اومد.

البته يه چيزي هم بگم، اون هم اينه كه خيلي وقت ها، مادر و پدرها از اين كار ما ناراضي بودند. يه داستان خنده دار هم در اين باره تعريف كنم: يه بار كه مادر جون خدابيامرز براي چنين شيطنتي، دعوام كرد (يعني فقط چند كلمه گفت كه نرم بيرون و ...)، من ِ لوس زدم زير گريه و گفتم: "مادرجون بد! حالا كه اين طور شد من كه بزرگ شدم بچه ام رو نمي گذارم پيش شما" و با اين حرفم همه كلي خنديدند و مادر جون با خنده گفت: "مگه بچه ي تو رو هم من بايد نگه دارم؟". من درست اين حرف ها رو يادم نيست، 6 سالم بوده. اين ها رو هميشه مادرجون تا بيست سالگي ام ، با كلي قربون و صدقه و خنده، تعريف مي كرد و من خجالت مي كشيدم.


خيلي به اون موقع هامون فكر مي كنم، به بازي ها و ...، اما حالا ديگه كو "كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش "!!

September 17, 2007

حاشیه ی کنسرت

تقريبا دو هفته ی پیش برای شرکت در کنسرت آقای علیزاده، آقای خلج و گروه هم آوایان، رفته بودیم سالن وزارت کشور. طبق رسم چند ساله ی اخیر، ورودی خانم ها و آقایان به این سالن ها جداست و یک یا چند خانم، مسوول گشتن کیف خانم ها هستند تا دوربین یا هر وسیله ی ضبط کننده همراهشون نباشه.
وقتی برای کنسرت اقای شجریان و گروه آوا به همین سالن رفته بودیم همین ماجرا برقرار بود و برای من خیلی برخورنده بود که خانمی دست در کیف من بکنه و جوری تا اعماقش رو بگرده که گویا دنبال چیزی با ابعاد سوزنه!!

این بار با خودم کیف بسیار کوچکی بردم که فقط موبایل، چند برگ دستمال ، بلیط ها (به سختی) و کمی پول درش جا می شه. به بخش گشتن کیف ها که رسیدم دیدم باز اوضاع همون طوره . موبایلم رو از کیفم در آوردم ، همین طور باقی چیزها رو. به خانمِ گشت که رسیدیم گفتم : "من کیفم کوچیکه و توش چیزی نیست" ( داخلش رو نشونش دادم ). گفت: "ولی من باید خودم بگردم". من گفتم: "همین چند تا چیز توش بود که می بینید. لطفا دست به داخل کیف من نزنید. من دوست ندارم کسی دست در کیفم بکنه و به همین دلیل کیف به این کوچیکی رو با خودم آوردم. می بینید که چیزی نیست توش. کجا رو می خواهید بگردید؟". گفت: "نمی شه باید کیفت رو بگردم". (لطفا به ضمیر تو توجه کنید. ایشون تصمیم گرفته بود من رو تو خطاب کنه، چرا؟ نمی دونم). من هم گفتم: " من دوست ندارم دست غریبه بره تو کیفم". خانم محترم بر آشفته شد که "حالا نشونت می دم (با لحن مناسب بخونید). یه نگاه آنچنانی به سر تا پام کرد، اما موردی برای ایراد گرفتن پیدا نکرد، هیچی. یهو صداش رو بلند کرد که "برو بیرون، حق نداری بری تو!"
من هم با لبخند گفتم: " اما شما حق ندارید من رو راه ندید. من بلیط دارم. هیچ وسیله ی ممنوعی هم همرام نیست، در نتیجه می تونم برم تو و می رم". گفت: "بهت می گم برو بیرون". گفتم:" شما در موقعیتی نیستید که با من اینطوری صحبت کنید و اجازه ی این کار رو ندارید. مگه پلیسید؟" گفت:" آره". گفتم : "می شه کارتتون رو ببینم؟". گفت من وظیفه ندارم به شما کارت نشون بدم. تو حق نداری از من کارت بخواهی . می گم برو بیرون، می ری بیرون.". گفتم : "چرا، اگر پلیسید باید نشون بدید. هنوز این قدر کشورمون بی قانون نیست که هر کسی خودش رو پلیس جا بزنه و مردم رو مجبور به اطاعت کنه. من می رم تو. خوب هم می رم تو. شما هم حق ندارید دست به کیفم بزنید".
این وسط خانم های دیگه صداشون در اومده بود و من رو خطاب قرار داده بودند که خانم خب بذار بگرده، این داره وظیفه اش رو انجام می ده. فقط مال شما نیست که، مال همه رو می گرده. تو همه ی کنسرت ها هم همینه.

من اصلا به روی خودم نیاوردم چون اونها بیشتر ناراحتم می کردند. به طرز عجیبی هم آروم و بی خیال بودم و لبخند می زدم و همین اون خانوم رو عصبی تر می کرد. یهو داد زد: "آقای فلانی! بیاید و این خانم رو بیرون ببرید". اون وقت یه پلیس بی سیم به دست آمد و پرسید: "چی شده؟" بسیار مودب بود. من هم توضیح دادم. نکته ی جالب و ناراحت کننده این بود که اون خانم شروع کرد به هوچی گری. به دروغ گفت: "این خانم اومده می گه شما حق ندارید کیف ها رو بگردید. شما چکاره اید؟ ...". کلی دروغ به هم بافت. اما اون پلیس گوش نمی کرد!! به من گفت: " خانم ایشون باید ببینند دوربینی چیزی همراهتون نباشه". من هم گفتم: "می دونم، اما ببینید کیفم خالیه". و کیفم رو بهش نشون دادم. پلیس برگشت به خانمه گفت: "خب ایشون موردی ندارند که؟" بعد هم به من گفت بفرمایید تو!

در حالی که صدای اون خانم رو پشت سرم می شنیدم که مشغول اعتراض بود، آروم و خوشحال رفتم تو و با خودم گفتم بار دیگه این کیف را هم نمیارم، هیچی نمیارم.

وقتی رفتم تو، دوستان و خانواده ام گفتند اشتباه کرده ام و اون زن می تونست امشب ِ همه مون رو خراب کنه و شانس آوردم اون پلیس خوب بوده. خب حالا می گذاشتم کیفم رو بگرده، چي مي شد؟....

September 19, 2007

"مردی صاحب خانه اش را گفت: چوب های سقف این خانه را اصلاح کن چه دایما صدا کنند.
گفت: مترس چه بدین گونه تسبیح همی گویند.
گفت: ترسم از این است که رقت قلبشان حاصل شود و به سجود روند."

عبيد زاكاني

September 20, 2007

گدایی

این سهمیه بندی هم بد جوری فرهنگ گدایی رو آورده تو جامعه مون.

آقای سخنگوی دولت ارباب معاشانه در مصاحبه ای می گه "دیگه سهمیه ی اضافه نمی دیم. همون سهمیه ی سفر و مدارس که دادیم، همونه دیگه خبری از سهمیه ی جدید نیست. فکر نکنید باز هم سهمیه در کاره و از این بوم (!) به اون بوم (!) فرجه"!!!
من با این که کسی نگران مصرف بنزینمون شده موافقم هر چند که به نظر من روش مناسبی نمیاد. اما این که مردم رو منتظرِ لطف و مرحمتشون کنند که سهمیه ای بدهند یا ندهند و بعد با یه لحنی که انگار اربابند و از ارثیه ی پدری می بخشند با ما حرف بزنند اصلا خوشم نمیاد.
یه نمونه ی دیگه ی این فرهنگ گدایی اینه که راننده های آزانس شبونه می رند و دست به دامان راننده تاکسی می شند که لطف کنند و بهشون بنزین بفروشند. یه راننده می گفت: "خانوم! من برای خودم غرور دارم. یه طوری شده که شبونه باید برم و گردن کج کنم".

چند شب پیش که رفته بودیم پمپ بنزین دو تا آقا رو دیدم که یه دبه ی 10 لیتری دستشونه و به مردم (از جمله ما) می گند لطف می کنید با کارتتون ده لیتر هم برای ما بگیرید؟ اولش دلم سوخت که شاید راست می گه و تو خیابون مونده، اما سامان گفت خب کارتش کجاست؟ بعد که آقای مشابه بعدی رو دیدم و دفعه ی بعد هم دیدم و از دیگری هم تجربه ی مشابهی رو شنیدم فهمیدم این یه داستان جدیده، یه نوع گدایی و درآمد جدید.

September 23, 2007

ماه ِ دفترهاي نو، كتاب هاي نو، مداد هاي نتراشيده و هزار زيبايي ديگه

امروز اول مهرماهه. يه روز پر از زندگي. طبيعت هم همراه شده و از امروز هواي تهران خنك شده.

جدا چه لذتي داره ديدن بچه هايي كه روپوش و شلوار مدرسه شون رو پوشيدند و دم در مدرسه جيغ زنان و پر از سر و صدا مي رند تو تا يه سال ديگه رو شروع كنند. تا به حال دو بار اول مهر با يه بچه ي كلاس اولي رفته ام مدرسه ، دو تا از بچه هاي نزديكم. ديدن بچه هايي كه تازه مي رند مدرسه واقعا ديدني است. ديده ام كه با يه اضطراب همراه با ذوق مي رند مدرسه. انگار دوست پيدا كردن مهم ترين بحران يه بچه مدرسه اي است، به خصوص دخترها.

از اول مهرماه 1359 كه براي دوره ي آمادگي (يا به قول امروزي ها پيش دبستاني) رفتم دبستان، تا پيارسال براي من اول مهرماه پر از شلوغي بود و سر و صدا . شروع كلاس هايي كه خودم دانش آموز يا دانشجوش بودم يا اين كه بايد مي رفتم و درس مي دادم. دانشجوهاي تازه وارد هم عالمي دارند. من روز ثبت نام دانشگاه با پدرم رفتم. يادمه كه انگار فتح خيبر كرده بودم! با روياي فيزيك شريف سال هاي دبيرستان رو طي كرده بودم و حالا به رويام رسيده بودم و در پوست نمي گنجيدم. مثل بچه مدرسه اي ها بودم و چقدر طول كشيد بفهمم ديگه دانش آموز نيستم و فرق دانش آموز با دانشجو خيليه.

از پارسال كه توي يه مركز تحقيقاتي كار مي كنم به كل از اين فضا دور شده ام. مركز ما اتفاقا اول مهرماه سوت و كوره. چون خيلي ها كه هيات علمي دانشگاهي بوده اند و تو مركز، به صورت ‌ پاره وقت كار مي كرده اند هم مي رند سر كارشون و دانشجوها هم كم پيدا مي شند و مي رند سر كلاس ها و خلاصه اينجا ميشه نگاتيو ِ مدارس و دانشگاه ها. خب اين هم يه جورشه در عوض كلي آرامش هست براي كار كردن.

خيلي جالبه! شروع يه فصل كه تغييرات آب و هوايي اون رو تعريف مي كنه، تو ذهن ماها همراهه با ياد مدرسه و كتاب و دفتر و معلم و هزار خاطره ي شيرين مدرسه. نمي شه تفكيكش كرد و نمي دوني اين تغيير آب و هوا به تنهايي اين حال خوب رو بهت مي ده يا اين خاطرات هم موثره. يه مخلوطي از كلي حس متفاوت سر جمع اين حس رو به من مي ده كه پاييز رو دوست دارم.
پاييز، ماه ِ پر از رنگ و زندگي، با اون بادهاش كه دل آدم رو زير و رو مي كنه.

September 24, 2007

ثنا

ثنا اولين اثر مستقل محمدرضا ابراهيمي به بازار آمد. اين اثر تكنوازي عود محمدرضا ابراهيمي است و ماهور اون رو منتشر كرده.




جدا به آقاي ابراهيمي تبريك مي گم. بار اول كه گوش مي كردم كلي كنجكاو بودم كه ببينم اولين اثر مستقل استاد چيه؟ با خودم گفتم بي پيش داوري و توجه به اين كه آلبوم ِ استاده، گوش كن و ببين خود اثر مي كِشدت طرف خودش يا نه و جدا لذت بردم.
چند روزي صبر كردم تا ماهور معرفي اش رو روي وبگاهش بذاره اما گويا زود به زود به روز نمي كنه. مي خواستم خودم در باره ي قطعات مختلفش بنويسم كه ديدم استاد عليزاده چند خطي درباره ي اين اثر نوشته اند و گفتم چي از اين بهتر كه اين جا بخش هايي از اون رو براي معرفي بهتر اثر بيارم:
"... نکته ی قابل توجه در اجرای محمد رضا ابراهیمی بسط و گسترش و استفاده از انگاره های موسیقی دستگاهی با تکنیک و کاراکتر مناسب عود است. در این اثر ردیف نوازی نشده, ولی از انگاره های آن استفاده و سعی شده است تا در چهارچوب همان انگاره ها, حس بداهه در بسط و گسترش آن ها جریان داشته باشد."

اين اثر حس جديدي نسبت به ساز عود، با اون صداي بم و پُرش، ايجاد مي كنه . عود محمد رضا ابراهيمي در ثنا، چون هيچ ساز همراهي هم نداره، همه ي گيرايي اش رو از خود آواي عود داره و قطعات زيباي آن.

موفقیت های بیشتری رو برای استاد آرزو می کنم.

September 26, 2007

من غرور ملي ندارم

شايد واقعا من غرور ملي ندارم. من از شنيدن سخناني كه همه را به هم ريخته غرورم جريحه دار نشده.


غرورم وقتي جريحه دار مي شه كه مي بينم زلزله اي مثل زلزله ي بم چطور هم وطنانم رو به خاك و خون مي كشه و زلزله ي شديدتر از اون در ژاپن هيچ تلفاتي نداره.
غرورم وقتي جريحه دار مي شه كه مي بينم و حس مي كنم كه معلول هاي جنگي ما، كه اين همه صبح تا شب در بوق و كرناست كه در طول جنگ ال كرده اند و بل كرده اند، حتا نمي تونند از يه خيابون رد بشند و ما اينقدر كم هوشيم كه نمي تونيم حتا يه خيابون مناسب طراحي كنيم.
غرورم وقتي جريحه دار مي شه كه مي شنوم كسي با چه افتخاري ماجراي كلاه گذاشتن بر سر يه دستگاه اتوماتيك در فلان كشور رو تعريف مي كنه و بعد اون ها می گند ایرانی ها دزدند. غرور من وقتی بهش بر می خوره که می بینم توی فلان فرودگاه تا پرواز ایرانی ها می شه دور تا دور رو طناب می کشند که رفتارشون منظم بشه.

غرور من وقتي صداش در مياد كه مي شنوم و مي بينم چطور در اروپا مردم صبح تا شام كار مي كنند و يه ساعتش رو هم نمي شه حذف كرد و در كشور من به راحتي براي يك ماه روزي سه ساعت از ساعات كاري كم مي شه و به هيچ جاي اقتصاد و توليد و صنعتمون بر نمي خوره.

غرور من جريحه دار مي شه وقتي مي بينم در دوبي فقط با مراكز خريد اين همه پول مياد به كشور و در عوض كشور من با اينهمه زمينه ي گردشگري در انزواست. غرور من وقتي جريحه دار مي شه كه مي بينم امارات متحده ي عربي با چه هوشمندي اي در اين چند ساله رشد كرده و ما هنوز فقط داريم حرف مي زنيم و ادعاي باهوشي مي كنيم.

غرور ملي من وقتي جريحه دار مي شه كه مي خونم كه يه ايراني حاضر شده در سالن ترانزيت زندگي كنه ولي به ايران بر نگرده. يه ايراني حاضر مي شه در اردوگاه هاي اقامت هر تحقيري رو تحمل كنه ولي به ايران برنگرده.

آره خيلي مواقع هست كه غرور ملي من جريحه دار مي شه.راستش اين اتفاق دانشگاه كلمبيا از نظر من كوچكترين اين ها بود.

September 30, 2007

بازي بچه ها

راستش اصلا دلم نمي خواست در اين زمونه بچه باشم. به خصوص بچه ي كساني كه دستشون به دهنشون مي رسه!!

اين روزها بچه ها دايم بايد برند به كلاس هاي مختلف. خيلي از دوستانم هستند كه دايم وقتي باهاشون حرف مي زنم از كلاس هاي مختلف بچه هاشون مي گند! من نمي فهمم اين چه تبي است كه جامعه مون رو گرفته. آخه پس بچه كي بازي كنه؟ كِي از خلاقيتش استفاده كنه؟ كلاس نقاشي، كلاس موسيقي، كلاس باله، كلاس گل بازي، كلاس نجاري، كلاس قالي بافي، كلاس زبان و ...
تازه اين ها بعد از مدرسه است. يعني بچه ي بيچاره از مدرسه مياد (كه اون هم اگر از طبقه ي مرفه باشه توي مدرسه اش تا بعد از ظهر هزار كار جورواجور مي كنه) و خسته تازه بايد بره به اين كلاس ها. از اون بدتر اينه كه چون همه ي هم مدرسه اي ايهاش اين طورند پدر و مادر نگران مي شند كه بچه شون عقب بيفته. توي خونه هم كه تا بتونند براي بچه اسباب بازي و ... مي خرند. صبح تا شب كار مي كنند كه بچه بتونه بره كلاس!!

من يادمه ماها كلي تو بچگي مون با كاغذ رنگي و خورده كاغذ و مقواهاي خونه بلد بوديم چيز ميز درست كنيم. آخه اگر بچه اي اين كارها رو نكنه پس خلاقيتش چي مي شه؟ كي گفته كه همه ي بچه ها بايد نوازنده، نقاش و ... بشند؟ جدا نگران نسل بعدي هستم. معلوم نيست چي ازش درمياد. بعضي از اين بچه ها رو كه مي بينم اصلا بلد نيستند بازي كنند، بلد نيستند خودشون چهار تا چيز سر هم كنند. از اون بدتر كه به خاطر تك فرزندي اين بچه ها دايم با يزرگتر ها مي نشينند و پا مي شند و در نتيجه ذهنشون زود بزرگ مي شه. مثلا براي بچه ي 4 ساله قصه ي الدوز و كلاغ ها رو مي گي، بعد اون مي پرسه: " اين خياليه؟ آخه كلاغ كه حرف نمي زنه"!!! يا اين كه "ماه پيشوني چطوري ماه پيشوني شد؟ مگه اكان داره كسي بتونه ماه بذاره رو پيشوني كسي؟" پدر و مادر و اطرافيان هم خوشحال مي شند و كلي قربون و صدقه ي بچه مي رند كه" ببين چقدر مي فهمه، بچه ها ديگه باهوش شده اند"!! اما از نظر من اين كه بچه اي تخيلش رو از دست بده نشونه ي باهوشي اش نيست. اون جور كه روان شناسها مي گند توي همين سنين پيش دبستان و اوايل دبستان تخيل بچه بايد بتونه رشد كنه.


در عوض بچه هايي هستند كه وضع مالي پدر و مادرشون جوري نيست كه بتونند اون ها رو اين همه كلاس و ...بذارند، فوقش يه كلاس در تابستون. از نظر من اين خانواده ها فقير نيستند، فقط پولدار نيستند. چند وقت پيش رفته بودم خونه ي يكي شون، ديدم پسر بچه ي 8 سالشون تا از در آمدم (به خاطر نزديكي زيادي كه به من داره، مثل هميشه) با ذوق و شوق دويد و من رو برد تو اتاق و وسيله اي كه خودش با مقوا و نخ و يه سري خرت و پرت ديگه ساخته بود رو نشونم داد. راستش اينقدر ديگه از اين چيزها كم ديدم، فكر كردم حتما يه كتاب آموزش استقاده از اين چيزها رو داره و از روش درست كرده. اما يه كم بعد كه داشت طرز كارش رو نشونم مي داد، ديدم كاملا كار خودشه!! خيلي ذوق كردم. همين بچه پنج ساله كه بود در انتظار ساعت برنامه كودك و چند قرار ديگه، خودش ساعت ياد گرفته بود! بي اين كه به كسي بگه. مادرش يهو متوجه شده بود كه خودش مي دونه ساعت چنده! با دقيقه. ياد يه بچه ي ديگه افتادم كه اينقدر لقمه ي آماده داشته كه ذهنش تنبل شده و حتا وقتي بهش قوانين يه بازي رو هم مي گي اصلا حوصله نداره دنبال كنه.


مي گند رفاه اقتصادي يه جامعه باعث مي شه ضريب هوشي متوسط بالا بره، مطمئنم اوني كه مي گند، ايني كه من در بعضي خانواده ها مي بينم، نيست.

پ.ن: اين نظر رو يكي از دوست هاي خيلي خوب قديمي ام براي اين نوشته ام گذاشته. راستش به چيزهايي اشاره كرده كه من (چون مادر نيستم) اصلا بهش فكر نكرده بودم. البته با حروف فارسي نوشته نشده، ببخشيد. اما لازم دونستم اينجا بيارمش:

salam sima jan .
fekr mikonam in masaale be mashghale valedein va dar baazi mavared be bihoselegi oona baraye ijade sargarmie mofid ( khsoosan dar morede tak farzand ha) baraye bache hashoon barmigarde va hamintor baraye inke bache ha forsate tamashaye barname haye hajve tv ya bazi ba hamsalan to kooche ya mojtama ro ke aghlab cheshm o goosheshoon ziadi baze nadashte bashand.va dalile dige mitoone in bashe ke alan kheili az madrak haye daneshgah to khoone khak mikhorand dar hali ke sahebeshoon az yek reshte ke morede alaghe ash hast dar amad kasb mikone va in kelas ha mitoonan bache ha ro ba reshte haee ke dar ayande shayad entekhabe oonha bashe ashna konand ..ama khob har chizi be andazeh khoobe!

 

all right reserved for dreamdesign.ir  © - Copyright © 2007