راستش اصلا دلم نمي خواست در اين زمونه بچه باشم. به خصوص بچه ي كساني كه دستشون به دهنشون مي رسه!!
اين روزها بچه ها دايم بايد برند به كلاس هاي مختلف. خيلي از دوستانم هستند كه دايم وقتي باهاشون حرف مي زنم از كلاس هاي مختلف بچه هاشون مي گند! من نمي فهمم اين چه تبي است كه جامعه مون رو گرفته. آخه پس بچه كي بازي كنه؟ كِي از خلاقيتش استفاده كنه؟ كلاس نقاشي، كلاس موسيقي، كلاس باله، كلاس گل بازي، كلاس نجاري، كلاس قالي بافي، كلاس زبان و ...
تازه اين ها بعد از مدرسه است. يعني بچه ي بيچاره از مدرسه مياد (كه اون هم اگر از طبقه ي مرفه باشه توي مدرسه اش تا بعد از ظهر هزار كار جورواجور مي كنه) و خسته تازه بايد بره به اين كلاس ها. از اون بدتر اينه كه چون همه ي هم مدرسه اي ايهاش اين طورند پدر و مادر نگران مي شند كه بچه شون عقب بيفته. توي خونه هم كه تا بتونند براي بچه اسباب بازي و ... مي خرند. صبح تا شب كار مي كنند كه بچه بتونه بره كلاس!!
من يادمه ماها كلي تو بچگي مون با كاغذ رنگي و خورده كاغذ و مقواهاي خونه بلد بوديم چيز ميز درست كنيم. آخه اگر بچه اي اين كارها رو نكنه پس خلاقيتش چي مي شه؟ كي گفته كه همه ي بچه ها بايد نوازنده، نقاش و ... بشند؟ جدا نگران نسل بعدي هستم. معلوم نيست چي ازش درمياد. بعضي از اين بچه ها رو كه مي بينم اصلا بلد نيستند بازي كنند، بلد نيستند خودشون چهار تا چيز سر هم كنند. از اون بدتر كه به خاطر تك فرزندي اين بچه ها دايم با يزرگتر ها مي نشينند و پا مي شند و در نتيجه ذهنشون زود بزرگ مي شه. مثلا براي بچه ي 4 ساله قصه ي الدوز و كلاغ ها رو مي گي، بعد اون مي پرسه: " اين خياليه؟ آخه كلاغ كه حرف نمي زنه"!!! يا اين كه "ماه پيشوني چطوري ماه پيشوني شد؟ مگه اكان داره كسي بتونه ماه بذاره رو پيشوني كسي؟" پدر و مادر و اطرافيان هم خوشحال مي شند و كلي قربون و صدقه ي بچه مي رند كه" ببين چقدر مي فهمه، بچه ها ديگه باهوش شده اند"!! اما از نظر من اين كه بچه اي تخيلش رو از دست بده نشونه ي باهوشي اش نيست. اون جور كه روان شناسها مي گند توي همين سنين پيش دبستان و اوايل دبستان تخيل بچه بايد بتونه رشد كنه.
در عوض بچه هايي هستند كه وضع مالي پدر و مادرشون جوري نيست كه بتونند اون ها رو اين همه كلاس و ...بذارند، فوقش يه كلاس در تابستون. از نظر من اين خانواده ها فقير نيستند، فقط پولدار نيستند. چند وقت پيش رفته بودم خونه ي يكي شون، ديدم پسر بچه ي 8 سالشون تا از در آمدم (به خاطر نزديكي زيادي كه به من داره، مثل هميشه) با ذوق و شوق دويد و من رو برد تو اتاق و وسيله اي كه خودش با مقوا و نخ و يه سري خرت و پرت ديگه ساخته بود رو نشونم داد. راستش اينقدر ديگه از اين چيزها كم ديدم، فكر كردم حتما يه كتاب آموزش استقاده از اين چيزها رو داره و از روش درست كرده. اما يه كم بعد كه داشت طرز كارش رو نشونم مي داد، ديدم كاملا كار خودشه!! خيلي ذوق كردم. همين بچه پنج ساله كه بود در انتظار ساعت برنامه كودك و چند قرار ديگه، خودش ساعت ياد گرفته بود! بي اين كه به كسي بگه. مادرش يهو متوجه شده بود كه خودش مي دونه ساعت چنده! با دقيقه. ياد يه بچه ي ديگه افتادم كه اينقدر لقمه ي آماده داشته كه ذهنش تنبل شده و حتا وقتي بهش قوانين يه بازي رو هم مي گي اصلا حوصله نداره دنبال كنه.
مي گند رفاه اقتصادي يه جامعه باعث مي شه ضريب هوشي متوسط بالا بره، مطمئنم اوني كه مي گند، ايني كه من در بعضي خانواده ها مي بينم، نيست.
پ.ن: اين نظر رو يكي از دوست هاي خيلي خوب قديمي ام براي اين نوشته ام گذاشته. راستش به چيزهايي اشاره كرده كه من (چون مادر نيستم) اصلا بهش فكر نكرده بودم. البته با حروف فارسي نوشته نشده، ببخشيد. اما لازم دونستم اينجا بيارمش:
salam sima jan .
fekr mikonam in masaale be mashghale valedein va dar baazi mavared be bihoselegi oona baraye ijade sargarmie mofid ( khsoosan dar morede tak farzand ha) baraye bache hashoon barmigarde va hamintor baraye inke bache ha forsate tamashaye barname haye hajve tv ya bazi ba hamsalan to kooche ya mojtama ro ke aghlab cheshm o goosheshoon ziadi baze nadashte bashand.va dalile dige mitoone in bashe ke alan kheili az madrak haye daneshgah to khoone khak mikhorand dar hali ke sahebeshoon az yek reshte ke morede alaghe ash hast dar amad kasb mikone va in kelas ha mitoonan bache ha ro ba reshte haee ke dar ayande shayad entekhabe oonha bashe ashna konand ..ama khob har chizi be andazeh khoobe!